|
پ.ن: 1- امشب با انرژِی مقاله خواهیم خواند انشالله 2- داشتم پست نیلوفر رو دوباره می خوندم درباره تغییر. یادم به امروز خودم افتاد که از شدت سرحالی با هرکسی که می دیدم حرف می زدم. یاد نیلی قدیم به خیر که هرجا می ذاشتیش چند تا دوست پیدا می کرد فوری. فکر می کنم اینجا این مهارت رو از دست داده م شاید هم حالش رو... حالا شروع کردن صحبت برایم سخت هست. احتمالا باید در ماه های اول که مشکل زبان داشته م شروع شده باشه. این هم از تغییرات مثبت ما در دهکده جهانی! + نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388 4:21 توسط نیلی |
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388 5:34 توسط نیلی |
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388 16:53 توسط نیلی |
علم و زندگي ثابت کرده است که روغن در سرما مي بندد. واقعيت ديگري که طبيعت هم اکنون در خانه ما دارد نشان مي دهد اين است که روغن روي قابلمه غذايي که 1.5 ساعت پيش اينجانب روي گاز آشپزخانه گذاشته بودم بسته شده است. اين فرآيند از اينجا ناشي مي شود که باز هم اين خانم لي چُرمَنگ –صاحبخانه – درجه ی سيستم تهويه را رو خنک کننده گذاشته و خبرش دوباره رفته امريکا (رجوع شود به پارسال همين موقع) ديروز زنگ زده مي گه به ميشه به گل ها آب بدي؟ (خانه پر از گله) بهش مي گم ما داريم از سرماي 2 درجه يخ مي بنديم تو خونه. ميگه يعني گل ها خشک شدن؟ + نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388 16:35 توسط نیلی |
دیشب خواب دیدم شیطان اومده سراغم و می گه خودتم می دونی گناهکاری دیگه؟ من از این به بعد همین جا هستم تا بعدش که مردی با هم بریم. من یادم نمی اومد چه گناهی کرده م ولی به شدت می دونستم که گناهکارم. یادم افتاد که تو دینی خونده بودیم که آدم های گناهکار سیرتشان کریه المنظر می شود. با ترس تو آینه رو نگاه کردم. دهنم از شکل افتاده بود. فکر کردم پس اوضاع اونقدر هم بد نیست. شیطان همون جا نشست و با قیافه ترسناکش من رو نگاه می کرد. دلم می خواست هرکاری کنم ولی اونجا نباشه. هر کاری...گفتم خدایا غلط کردم که گفتم نیستی. بسم الله... چرا این لعنتی با اسم خدا غیب نمی شه؟ آهان اون جن ها بودن... شب دوستم روجا زنگ زد. گفت خبر داری که من مردم که؟ الان جهنمم پیش حمید(شوهرش). انقدر هم جای بدی نیست. بعد زد زیر یک خنده عجیب. یاد جک قیر و قیف افتادم که جهنم فقرا جای خوبی بود. پیش خودم گفتم پس راست می گن جک ها ریشه در واقعیت دارند. شیطان پوزخند بدی زد. روش هم یک چشمک همدستانه. + نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388 1:27 توسط نیلی |
محیط خانه امسال حسابی تغییر کرده که یک دلیلش حضور 4 پسر آشپز در خانه است. پارسال من، جنیفر، نازنین و استنلی همگی تنبل بودیم. در نتیجه فقط پریاوراتا پسر هندی بود که یکه تازانه غذا می پخت. امسال باید برای رسیدن به گاز در صف بایسته. چون مارک (پسر کانادایی رومانیایی)، دارن (پسر چینی) و آنتوان (پسر روس) هر سه نفر ید طولایی در آشپزی دارند. امروز دارن از من پرسید تو چی می خوری دقیقا؟ حقیقتش من هم دارم کم کم آدم می شوم. کم کم تعجب می کنم که چطور یک سال با ماهی یک بار غذا پختن، نون و پنیر، فست فود و کالباس دوام آورده ام. حالا ریختشان را می بینم حالم بد می شود. حالا از غذاهایی که می پزم که بگذریم، به پروژه ملی می رسیم که همان پختن آش رشته بود که این شنبه انجام شد و حسابی خوش مزه از کار درآمد و کل دوستان را بهره مند کرد. البته بماند که شبیه دانشمندانی که با بشر و لوله سر و کار دارند داشتم موادش رو اندازه می گرفتم خانم لی همیشه از طولانی بودن زمان پختن غذاهای ایرانی تعجب می کند. هر 15 دقیقه می آید آشپزخونه و می پرسه:are you still cooking? یعنی که اینقدر حالا باید برق مصرف شه که تو یه چیزی بریزی تو شکمت؟ چند بار با لبخند به فارسی بهش گفتم آره زهرمار بگیردت با اون قیافت! بلکه دلم یه کم خنک شه. البته بماند که کلا این طفلکی به نظر میاد خیلی به من حس رئوفیت داره. منتها قبلا که سه تا دختر تو خونه بودیم دائم ور دل ما بود، امسال سر جمع یک روز خونه نیومده! + نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388 5:22 توسط نیلی |
آیا شما شرایط اقامت دائم در کانادا را دارید؟
در این هفته تصمیم داشتم فرم های مهاجرت رو تکمیل کنم و بفرستم. هرچند فعلا تا آخر امسال منصرف شده ام ولی به نظرم اومد که بخشی اطلاعاتی رو که به دست آوردم اینجا بنویسم تا شاید برای بقیه هم مفید باشد + نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388 20:10 توسط نیلی |
زمان بعد از برگشتن من با معنای متفاوتی می گذرد. انگار که سال هاست که گذشته نه 16 روز. من و خانواده و آقای قدبلند -دوستم - ظاهرا همگی روی این موضوع اتفاق نظر داریم. برخورد ها هم عوض شده. قبلا پدر و مادرم مرتب به من زنگ می زدند. اما در این مدت 2-3 بار بیشتر نبوده و تازه کلی هم به رویشان آورده ام که همین رو هم زده ند. دست خودم نیست دلم از دستشون می گیره. یه جوری حس می کنم بیرحمانه و یک دفعه دارند حذفم می کنند. ای بابا ناسلامتی خودتان با آن همه اصرار ما را در این یک سال معتاد کردین ها. مثلا مادرم بلاخره امروز در ساعتی که تلفن بنده پولی هست لطف کرده اند و تماس گرفته اند و وقتی بهش می گم چرا مثل همیشه شنبه شب زنگ نزدی (ساعتی که در بیمارستان کشیک است) هول میشه و می گه بین کشیک های بخش بحث جن و پری بود! باز خدا پدر دوستم را بیامرزد که فعلا هوای ما را دارد. دیروز یک خبر خوش از نیلوفر گرفتم که کانادا ظاهرا اعلام کرده که تا سال 2012 نیازی به مهندس مکانیک ندارد. فتبارک الله! ما سر هر نهری می شینیم خشک می شود. بعدش فکر کردم می بینی وقتی در محیط سالم لایه لایه های شغل ها را کنار می زنی می رسی به واقعیتش. آقا جان مهندسی یعنی عملگی. یعنی خیلی که ماهر باشی می شوی همان عمله. عمله رو چه به دکترا؟ خود کانادایی ها رو که نگاه می کنی لیسانس مهندسی شان را که می گیرند می روند سر کار. بعد میای فوق لیسانس ها و دکتراها رو نگاه می کنی همه هندی و چینی و ایرانی. چهارتا کانادایی عاشق علم پپه هم که راه رو اشتباه رفته اند اون وسط می لولند. درست و حسابی هاشان هم می روند تو علوم پایه، مدیریت و اقتصاد، حقوق و علوم پزشکی. فقط برای اینکه تفاوت کلاس کاری رو ببینید کافی است دانشکده مهندسی و پزشکی هر دانشگاه را مقایسه کنید . آن وقت می فهمید کی قرار است حقوق آینده اش 1/5 آن یکی باشد. این مطلب مهندس خسته را هم بخوانید. صداقت و درجه واقعیتش قابل تحسین است. پی نوشت: حالا که این همه نق زده م بکذارید یک قمپز هم در بنمایم: اینجانب بین هم ورودی های ارشد و دکترا بالاترین معدل را در دپارتمانمان کسب نموده م. این هم امروز افاقه نکرد. اخلاقم حسابی گند شده امروز. یکی بیاد دمِ پرِ من خودم رو خالی کنم! + نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388 9:0 توسط نیلی |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 10:53 توسط نیلی |
این روزها که می گذرد با دوست داشتن تو... این روزها که تمام می شود با دوست داشتن تو... و تصاویری که گاه به گاه در ذهنم می ریزد... شاید من قبلا کسی را واقعا مثل تو دوست نداشته ام... نمی دانم... + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 10:36 توسط نیلی |
+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388 8:20 توسط نیلی |
تقریبا دو هفته هست که من در تهران هستم و عملا در رفاهی دلپذیر غرق شده م. تجربه لذت بخشی است که آدم مورد محبت جمع شده یک ساله آشنایان قرار بگیرد. نتایج تجربیات موارد زیر می باشد: 1- تفاوت سفر با مسلط بودن به زبان انگلیسی با نبودنش از زمین تا آسمان است. وقتی داشتم می رفتم کانادا پرواز اولم با ایران ایر بود که الحمدلله 4 ساعت تاخیر داشت. وقتی وارد فرودگاه لندن شدم با شنیدن اولین پیام خش خش کنان انگلیسی نفسم بند امد. همش می ترسیدم جا بمونم. خودم رو کشتم تا به گیت مورد نظر رسیدم و طرف هم نامردی نکرد و صندلی وسط در ردیف وسط رو بهم داد.اما این بار راحت چانه می زدم با آدم ها ارتباط برقرار می کردم و اعتماد به نفس داشتم. نتیجه سفری شد که با وجود اینکه 14 ساعت پرواز و 6 ساعت نشستن در دبی رو داشت بسیار لذت بخش شد. 2- تهران داغ است و روزه دار کّش، با این حال من راضی ام حداقل رطوبت آنتاریو را ندارد. امسال تا دلتان بخواهد آدم های روزه خوار دیده ام. از راننده تاکسی هایی که بطری آبشان کنار دستشان است بگیر تا آشنایانی که قبلا همیشه در صف مقدم ماه رمضان بودند. 3- تقریبا یادم رفته بود که خریدن مانتو در تهران چه مصیبتی است. آی که این جمله ی " آقا این سایز بزرگتر نداره؟" چه درد و خستگی ای در خودش نهفته دارد. به هرحال اینجانب توانستم به صورت اتفاقی مانتو بسیار زیبایی در بازار تهران به مبلغ 7500 تومان پیدا کنم 4- وقتی آدم یه مدت از محیط زندگی اش دور می شود و بعد وقتی برمی گردد و می بیند چهار تا دوست خوب و ارزشمند دارد که به یادش هم هستند دچار حس خیلی خوبی نسبت به خودش و دنیا می شود. یکی از بحث هایمان در کانادا این بود که وقتی بر میگردی می بینی از بازی دوستانت کنار کذاشته شده ای و این یکی از درد هایی است که باعث می شود دلت نخواد برگردی ایران. خدا را شکر که سر ما نیامد 5- دارم به این نتیجه می رسم که دندان پزشک ها و آرایش گر ها خیلی شبیه هم هستند. هر دو صنف سعی می کنند تو سر کار نفر قبلی بزنند. این تابستان گیر آقای دکتری افتاده ایم که هر روز دستی به سر و گوش دندان ما می کشد و یادآوری می کند که "اگر دندون هات رو ارتودنسی نکنی می میری" و بعد هم مارا می فرستد تا هفته ی دیگر بیاییم. 6- در دسته بندی معایب و مزایای زندگی در خارج کشور مهارت تحسین برانگیزی پیدا کرده ام که آن را مدیون همه ی آشنایانی هستم اولین کلامشان بعد از اینکه "ا تو که لاغر نشدی" (ظاهرا باید باربی می شده م) این سوال فلسفی است. 7- وقتی داشتم می اومدم جای کمی داشتم به خصوص با باری که عمه جان فرستاده بود تا به فامیل برسانم. تصور غریبی داشتم که همه چیز در تهران برای خرید با دلار ارزانتر است. آمدیم و رویایمان نقش بر آب شد. مثلا شکلات ها با قیمت تقریبا 4 برابر به فروش می رسند، باقیش بماند 8- یاد اون روز ها به خیر که روزنامه ها در دکه های روزنامه فروشی کیپ تا کیپ چیده می شدند. آدم دلش از دیدن این هفت هشت تا روزنامه مانده می گیره 9- هفته اولم کند بود و آرام می گذشت ولی بر پدر این هفته دوم لعنت که مثل برق می گذره. آقا ما دلمون میخواد به مفت خوری مزمن ادامه بدیم، امکانش هست؟ + نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388 1:26 توسط نیلی |
من یک کار در شهر پیدا کرده ام و آخر هفته ها کار می کنم. صاحب کار ایرانی است و معمولا تلویزیونش رو شبکه پارس روشن است. دیروز یک دفعه توجهم به تلویزیون جلب شد. احتمالا شبکه پارس و سیاست های سلطنت طلبانه اش را می شناسید. اگر بدانید که همین حضرات چه دق دلی در تجمع های ایرانی خارج از کشور با فریاد های مرگ بر م یا مرگ بر ج.ا ایجاد کردند، اهمیت جمله هایی که در حال پخش بود را بیشتر حس می کنید. جملات جالب بود: مردم منتظر رهبری رهبری خارج نشینان نیستند. باید خودمان را با مطالبات داخل ایران تنظیم کنیم. باید صداها را به گوش دنیا برسانیم. باید به نخبه های داخل ایران احترام گذاشت و ... اگر رفتار سیاسی ما در ایران با نماد هایی مثل راهپیمایی در سکوت ارتقا پیدا کرده، اثر این رفتار در ادبیات سیاسیِ آدم هایی که "سال هاست تغییر نکرده اند" هم جالب توجه است. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 15:27 توسط نیلی |
روز ها مي گذرند با کندي و استرس... روز هاي تب آلود... آدم هاي نگران... دست ها و چشم هايي که در جستجوي خبرها در اينترنت و تلویزیون مي دود... و اميدي که در دل ها سوسو مي زند. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 1:37 توسط نیلی |
خسته سرم رو تکیه داده بودم به شیشه و چشمم ناخودآگاه داشت ورودی ها رو ثبت می کرد. ته اتوبوس پر بود از بچه مدرسه ای های کانادایی که اتوبوس رو رو سرشون گذاشته بودند و کلی آدم خسته ی دیگه. همون موقع سه تا خانم کانادایی وارد اتوبوس شدند و کنار من نشستند. تصویر نیم خ هر سه تاشون به نظرم بی اندازه شکوهمند می اومد. خانم میان سال کنار دستیم موهای نقره ای داشت با فرهای قشنگ، دماغ بسیار عالی و رفتار و لباس مناسب. دختر بغل دستیش باهوش و باشخصیت به نظر می اومد و لبخند بسیار قشنگی داشت. هر سه به نظر شاد، با شخصیت و مهربان می اومدند و بدون دغدغه. پیش خودم گفتم تصویر زندگی کانادایی. ایستگاه رو اشتباه پیاده شدم و مجبور شدم دوباره سوار شم. این دفعه روبروی سه زن نشستم. حالا تصویر تغییر کرده بود. زن مو نقره ای از روبروی بسیار متفاوت بود، موهایش معمولی به نظر می رسید، لبخند جلفی داشت و چین های گردنش مثل زن های کارمند بود، چین های بزرگ شکمش رو لباس بسیار معمولی ای می پوشوند. دختر بغل دستی خودخواه به نظر می اومد و حالت برداشتن ابروهاش عصبی و کمی خنگ نشانش می داد. زن اون طرفی هم بسیار معمولی بود. و هر سه حاضر نبودند به من اینترنشنال حتی یک نگاه بکنند ******************** + نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388 8:21 توسط نیلی |
به نظر من يکي از واجب ترين کارها در دنيا ياد گرفتن رقص است. شما اگه رقص بلد نباشيد حتما مهماني ها کوفتتان خواهد شد. نه خير به اين علت نيست که با نرقصيدن خوش نمي گذره. علت اين است که هم از جمع دور مي افتيد و هم اينکه دائم دستاني به سوي شما دراز است تا شما را به وسط گود بکشاند و اينکه همه مرتب اعلام مي کنند که چه حيف که به شما خوش نمي گذره. به هرحال بنده رقصم خوب نيست. ولي از رقص هاي بپر بپر و مسخره بازي استفاده مي کنم و در مهماني ها با خودم و ديگران حال مي کنم. امشب خانه يکي از دوستانم مهمان بودم و داشتم فيلم عروسي شان را مي ديدم عروس از آن دخترهاي شيطان و شلوغ است و حسابي در عروسي خودش رقصيده بود و الحق هم قشنگ مي رقصيد. يک لحظه فکر کردم عجب مصيبتي است عروس بودن. ديگر اين يه جا رو بايد درست رقصيد وگرنه فاميل طرفين بيهوش مي شوند. بماند که فيلمش هم مي ماند و بايد براي نوه و نبيره ي چندين نسل نمايشش بدهي. + نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388 8:38 توسط نیلی |
مي داني عدالت اين است که وقتي کسي را در دوره اي دوست داشتي بايد قبل از جدا شدن ازش بهت فرصتي بدهند تا از چشمت بيفتد. وگرنه خاطره اش، دلهره ات وقتي ته راهروي دانشکده مي ديديش، فشاري که به خودت مي آوردي جلوش رفتارت طبيعي باشه، ريختن دلت وقتي يک دفعه مي ديديش و بعد تک تک خوشحالي هاي کوچکي که همراهش داشته اي هر وقت که فرصت بکنند مي آيند و روي گردنت مي نشينند.* 5 سال از آن زمان گذشته، من ديگر حتي يک ذره دوستت ندارم ولي هنوز ديدن تصويرت من را دچار استرس مي کند. فکر مي کردم به همين جا تمام شود. هفته پيش در تورنتو وقتي وارد خانه عمه م شدم دوست پسر جديد دختر عمه م رو ديدم: عين سيبي که از وسط با تو نصف کرده باشند. تمام آن شب جلوي خودم رو گرفتم که حرفي نزنم که غير عادي باشه. آدم حالش از خودش بد مي شود. فکر کنم من پير هم که بشوم با ديدن آدمي شبيه تو از روي ويلچرم بيفتم پ.ن: + نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388 9:31 توسط نیلی |
از هرکس که مي پرسي مي گويد توصيه اش نمي کنم خيلي سخت است. رابطه از راه دور را مي گويم. ولي هيچ کس نمي گويد سختي اش دقيقا کجاست و نهايتش شما فکر مي کني که سختي اش دوري از معشوق است. اگر نظر من رو بخواهي سختي اش در بي معني شدن تدریجی کلمه هاست. اين است که به يکي بگويي دوستت دارم ولي دلت نلرزه. اينکه فکر کني نکنه اون هم همچين حسي داشته باشه. اينکه به خودت بگي ديگه اين کلمه رو نمي گم مگه اينه واقعا حسش کنم حتي اگه طرفم هزار بار هم بگويدش. يک وقتي شک مي کني نکنه به جاي اينکه اين يه فراز نشيب معمولي باشه شروع يک سراشيبي مطلق باشه. اينکه فکر کني نکنه خودت رو داري گول مي زني اينکه صبح بعدش بلند شي و عکسش رو ببيني و حس کني دلت مي خواد اون عکس هميشه اونجا بمونه و خودش هميشه تو ذهنت. سختي رابطه از راه دور در عدم قطعيتي است که از نديدن چشم ها و لمس نکردن دست ها مي آيد. باور کن... + نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388 7:47 توسط نیلی |
يکي ار موجودات جالب توجه براي من خانم لي -صاحبخانه م- است. خانم لي يک مسيحي معتقد است. هر روز ساعت هاي زيادي انجيل مي خواند، روزهاي شنبه رو کاملا به شرکت در کارهاي خيريه مي گذرونه و واقعا هم زن خوبي است. با اين حال همين خانم لي که 5-6 خانه در آمريکا و 5-6 خانه در کانادا داره، مستاجري داشت در آمريکا که در پي بحران اقتصادي از کار بي کار شد. خانم لي از اين مرد و خانواده ش خيلي خوشش مي آمد. روزهاي زيادي با غصه از اين خانواده حرف زد که بايد بروند با خفت و خواري پيش يکي از فاميل هاشون زندگي کنند. با اين حال يک لحظه هم اين احتمال در ذهنش پيش نيومد که مي تواند 1-2 ماهي به مرد فرصت بده که کار پيدا کنه. و رفت و با سرعت خانه رو به کس ديگري اجاره داد. اولش خيلي تعجب کردم ولي بعد به خودم گفتم خوب زندگي اين بيچاره هم از همين راه مي چرخه نازنين -هم خانه دندانپزشک من- بعد از چهار سال، آخر اين هفته فارغ التحصيل مي شود و مي رود. نازنين براي خانم لي مثل دخترش بود. فکر مي کنم هيچ کدوم از مستاجرهاش رو به اندازه نازنين دوست نداشت. نازنين ماه پيش اتاقش رو خالي کرد چون احتمال مي داد همون هفته بره ولي کار يکي از مريض هاش طول کشيد و 10 روزي تو اتاق من موند. اجاره اي که ما براي هر اتاق مي ديم 400 $ که ميشه در نظر گرفت 300 $ براي مکان و 100$ براي آب و برق و... نازنين 4 سال، سه ماه تابستان با اين که اينجا نبود اجاره رو پرداخت کرد تا مجبور نشه اتاقش رو خالي کنه. خلاصه امروز نازنين از همه ما خداحافظي کرد. خانم لي کلي اشک ريخت و کلي اين دو نفر هم رو بغل کردند. و بعد ما از خانه بيرون اومديم (به سمت دانشگاه) و خانم لي تا دم در اشک ريزان بدرقه مان کرد. صحنه غمناکي بود: من و نازنين که داشتيم از خانه دور مي شديم، هوا که پر از قاصدک بود، باد گرمي که مي وزيد و خانم لي که در بک گراند اين تصوير هاي هاي اشک مي ريخت و دست تکان مي داد. و نازنين که هي رويش رو برمي گردوند و دست تکان مي داد. بعد نازنين گفت صبح با خانومي (خانم لي) صحبت کردم گفت براي 10 روز ۱۰۰$ خوبه. + نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 22:2 توسط نیلی |
خوب ما بلاخره رفتيم کنسرت ياني. سالن کنسرت پر بود از ايراني. اگر بخوام نظرم رو به صورت کلي راجع بهش بگم اينه که ياني تلاش کرده بود جنبه ي سرگرمي و تجاري قضيه رو زياد کنه. در واقع کنسرت تا حد زيادي شبيه يه کنسرت پاپ شده بود. کنسرت 4 تا خواننده داشت (بله آقاي ياني ابتکار زده بودند)، دو تا مرد و دو تا زن. يکي از مرد ها با صداي بم اپرايي مي خوند و اون يکي که به نظرم گي مي زد به سبک اسپانيايي. يکي از خانم ها صداش خوب بود و ولي صداي خواننده زن بلوند رو دوست نداشتم. تمام آهنگ هاي لطيف (که متاسفانه مورد علاقه من بودند) روشون آواز گذاشته شده بود و آهنگ هاي بدون کلام همگي از آهنگ هاي تند و ضربي ياني انتخاب شده بودند. تنها يک آهنگ ملايم بدون آواز بود. البته در اين آهنگ که قبلا دوئت پيانو - ويالن بود به جاي ويالن ساکسيفون گذاشته شده بود. ياني خودش سرحال و سرزنده بود واکنش ها به اين کنسرت متفاوت بود. دوستاني دارم که اين کنسرت رو بيشتر از قبلي ها پسنديدند و کساني بودند که مثل من طرفدار قبلي بودند. در واقع من از کنسرت لذت بردم ولي اگه ياني از من نظر کارشناسي بپرسه ميگم نخير برادر من قبليت بهتر بود. نکته ي ديگه اينه که من شک دارم ياني بتونه در بازار رقابتي آواز دوام بياره. چون زيبايي آهنگ ها عملا در زير آواز ها گم شده بود و تخصص ياني آهنگه نه آواز. پی نوشت: 1- تقريبا نصف سالن خالي بود. البته روايتي بود که مي گفت سريلانکايي ها اعتصاب کرده اند و يکي از اتوبان هاي ورودي شهر رو بسته اند و خيلي ها به کنسرت نرسيده اند. به هر حال خدا پدر و مادر سریلانکايي ها رو بيامرزه چون باعث شدند مسئولين ما رو که طبقه دوم بوديم بيارن يک جاي بسيار خوب در طبقه اول که سالن خالي به نظر نياد. 2- براي ما که ته سالن بوديم سالن در تاريکي مثل مراسم شام غريبان بود. منتها به جاي شمع ها اين موبايل ها بودند که داشتند فيلم مي گرفتند 3- اول نيمه دوم خواننده زن مو قرمز با لباسي شبيه مايو رفت روي پيانو و شروع کرد به خزيدن. شخصا شک کردم که شايد تا آخر کنسرت کار به اس.ت.ريب.تي.ز برسه لینک: کنسرت یانی در یوتیوب + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 18:53 توسط نیلی |
|