تبليغاتX
ايستاده در رنگين كمان

ايستاده در رنگين كمان

يک بار که با يکي از دوستان وبلاگي صحبت مي کردم به شوخي بهش گفتم که وبلاگ براي ذکر مصيبته ديگه. الان مي بينم که هميشه با اين طفلک همين کار رو کرده م. هميشه وقتي موضوعي براي بحث تو ذهنم وول مي زده يا از ناراحتي چيزي داشتم خفه مي شدم اومدم سراغش. اما امروز تصميم گرفته م يک روز لذت بخش را درش ثبت کنم.

هيچ اتفاق خاصي در اين روز نيفتاده. ساعت 11 به زور از خواب بلند شدم و رفتم دوش گرفتم. بعدش ديدم دارم از خواب خفه مي شم بنابراين به خواب ادامه داديم تا ساعت 2:30. بعدش بلند شدم يک فيلم خوب ديدم که هيچ مايه روشن فکري نداشت ولي حسابي چسبيد. بعد از يک صحبت خيلي خوب عاشقانه با دوستم، تصميم گرفتم برم در کافه کتاب فروشي مورد علاقه م قهوه بخورم. رفتم همان جا تو نور گرم کتاب فروشي نشستم، مجله شهروند قديمي پارسال رو خوندم و قهوه م رو مزه مزه کردم. بعد خوش خوشان برگشتم خونه و تو راه با هر سگي که با صاحبش از کنارم مي گذشت  -والبته با صاحبش- خوش و بش کردم

شرح افتضاحي براي يک روز اول هفته هست ولي آنقدر چسبيد، آنقدر چسبيد...


پ.ن:

1- امشب با انرژِی مقاله خواهیم خواند انشالله

2- داشتم پست نیلوفر رو دوباره می خوندم درباره تغییر. یادم به امروز خودم افتاد که از شدت سرحالی با هرکسی که می دیدم حرف می زدم. یاد نیلی قدیم به خیر که هرجا می ذاشتیش چند تا دوست پیدا می کرد فوری. فکر می کنم اینجا این مهارت رو از دست داده م شاید هم حالش رو... حالا شروع کردن صحبت برایم سخت هست. احتمالا باید در ماه های اول که مشکل زبان داشته م شروع شده باشه. این هم از تغییرات مثبت ما در دهکده جهانی!

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388 4:21 توسط نیلی |


من هيچ وقت عادت نداشتم برام خواستگار بيايد. بابام خوشش نمي اومد مي گفت خودتون يک آدم مناسب رو انتخاب کنيد. به هرحال اين دفعه که رفتم ايران دوستم با خانواده ش آمدند خانه ما. اصرار کرده بودم که هيچ چيزي که بوي خواستگاري بدهد مطرح نشود، به مادر پدر خودم هم همين طور. مي خواستم فقط يک جلسه آشنايي باشه. فکر کنم کشتم هم بابا و مامانم رو هم دوستم رو، با اين اداهاي غير عاديم.

قبلا فکر می کردم که اگه کسی رو دوست داشته باشم قبل حرف های جدی حتما با خانواده ش دوست شده م، حالا همون جلسه "همه چیز برای بار اولی" ای شده بود که ازش بدم میومد که هم سخت بود برام هم خنده دار. اونم برای منی که همیشه ترجیح می دم تو هر مهمانی یواشکی قاتی جمعیت بشوم و حالا  کلی نورافکن روم بود (به تعداد چشم های حضار). قبلش که کلي دوقلوها بهم خنديده بودند (کلا ما خانوادگي در اين زمينه شعور احساسي نداريم) بعدش هم که نشسته بودم و از بس مثل گربه چشاير لبخند زده بودم فکم درد گرفته بود. بابام بعدش مي گفت من متعجب بودم که چطور براي يک بار نطق نيلي کور شده. خدا رو شکر پدر و مادرش با محبت نگاهم مي کردند. چيزي که هنوز هم براي خودم عجيب است که چطور اين طفلکي ها از من خوششان مي آيد يا برعکسش در مورد پدر مادر خودم و دوستم.


القصه آن ديدار و ديدارهاي بعدي به خير و خوشي گذشت. دوستم چند روز پيش مي گفت که دلش مي خواهد سر خواستگاري مادربزرگ و خاله ش هم بيايند. توي دلم گفتم يا خدا چه شود...من در ميان نگاه اسکني مادربزرگ و خاله:)) اصلا راستش رو بخواهيد به نظر من جلسه خواستگاري چيز مسخره اي هست. آدم ياد کفش پاشنه بلند، عشوه هاي ملوس دخترانه و رفتار " تورو خدا منو دوست داشته باشيد" وارانه مي افته.

پ.ن:
دوستي داشتم که اصرار عجيبي داشت به نامزدش، دوست دخترم بگويد. آن وقت ها به نظرم رفتارش مسخره مي اومد. تو دلم فکر مي کردم حالا مي خواي چيو ثابت کني، باحاليت رو؟ ولي الان انگار به طرز عجيبي درکش مي کنم. کلمه نامزد دست و پاي آدم رو مي بنده. انگار آزادی احساس آدم در مورد تصویر خودش و کسی که دوستش داره محدود می شه.


+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388 5:34 توسط نیلی |


يکي از مشکلاتي که ما مهاجران سرزمين هاي گرم در کانادا با آن مواجه مي شويم خواب آلودگي شديد صبحگاهي در فصل هاي پاييز و زمستان است. بايد بچشيد تا طعمش را بفهميد. ساعت 9 است و هرکاري مي کنيد نمي توانيد از تختخواب بکنيد. توجيهي که من تا به حال براي اين موضوع داشتم هواي غالبا ابري صبحگاهي بود که باعث نسبتا تاريک بودن هوا مي شد.

هفته پيش يکي از دوستانم حرف جالبي زد. طول روز تابستاني در اينجا (آنتاريو) تقريبا 16 ساعت است. از اواخر سپتامبر طول روز به 9 ساعت مي رسد. اين تغيير طول در عرض يک الی دو هفته اتفاق مي افتد و بدن ما البته به اين موضوع عادت ندارد. ما عادت داريم که پاييزي بيايد و به تدريح روز تابستاني را به زمستاني وصل کند. اين اتفاق هرچه به سمت قطب برويم شديدتر است. جايي که 6 ماه روز است و بعد در فاصله چند روز 6 ماه شب مي شود.



ديروز داشتم با يک راننده اتوبوس حرف مي زدم درباره اينکه امسال سرما زودتر شروع شده. گفت 40 سال پيش وقتي من بچه بودم ما تقريبا 9 ماه زمستان داشتيم و تا اواخر اردیبهشت همچنان برف مي اومد. الان تو دوره مشکلات گرمايش زمين هستيم.


+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388 16:53 توسط نیلی |


علم و زندگي ثابت کرده است که روغن در سرما مي بندد. واقعيت ديگري که طبيعت هم اکنون در خانه ما دارد نشان مي دهد اين است که روغن روي قابلمه غذايي که 1.5 ساعت پيش اينجانب روي گاز آشپزخانه گذاشته بودم بسته شده است. اين فرآيند از اينجا ناشي مي شود که باز هم اين خانم لي چُرمَنگ –صاحبخانه – درجه ی سيستم تهويه را رو خنک کننده گذاشته و خبرش دوباره رفته امريکا (رجوع شود به پارسال همين موقع)

ديروز زنگ زده مي گه به ميشه به گل ها آب بدي؟ (خانه پر از گله) بهش مي گم ما داريم از سرماي 2 درجه يخ مي بنديم تو خونه. ميگه يعني گل ها خشک شدن؟


+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388 16:35 توسط نیلی |


دیشب خواب دیدم شیطان اومده سراغم و می گه خودتم می دونی گناهکاری دیگه؟ من از این به بعد همین جا هستم تا بعدش که مردی با هم بریم. من یادم نمی اومد چه گناهی کرده م ولی به شدت می دونستم که گناهکارم. یادم افتاد که تو دینی خونده بودیم که آدم های گناهکار سیرتشان کریه المنظر می شود. با ترس تو آینه رو نگاه کردم. دهنم از شکل افتاده بود. فکر کردم پس اوضاع اونقدر هم بد نیست. شیطان همون جا نشست و با قیافه ترسناکش من رو نگاه می کرد. دلم می خواست هرکاری کنم ولی اونجا نباشه. هر کاری...گفتم خدایا غلط کردم که گفتم نیستی. بسم الله... چرا این لعنتی با اسم خدا غیب نمی شه؟ آهان اون جن ها بودن...

شب دوستم روجا زنگ زد. گفت خبر داری که من مردم که؟ الان جهنمم پیش حمید(شوهرش). انقدر هم جای بدی نیست. بعد زد زیر یک خنده عجیب. یاد جک قیر و قیف افتادم که جهنم فقرا جای خوبی بود. پیش خودم گفتم پس راست می گن جک ها ریشه در واقعیت دارند. شیطان پوزخند بدی زد. روش هم یک چشمک همدستانه.


+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388 1:27 توسط نیلی |


محیط خانه امسال حسابی تغییر کرده که یک دلیلش حضور 4 پسر آشپز در خانه است. پارسال من، جنیفر، نازنین و استنلی همگی تنبل بودیم. در نتیجه فقط پریاوراتا پسر هندی بود که یکه تازانه غذا می پخت. امسال باید برای رسیدن به گاز در صف بایسته. چون مارک (پسر کانادایی رومانیایی)، دارن (پسر چینی) و آنتوان (پسر روس) هر سه نفر ید طولایی در آشپزی دارند. امروز دارن از من پرسید تو چی می خوری دقیقا؟

حقیقتش من هم دارم کم کم آدم می شوم. کم کم تعجب می کنم که چطور یک سال با ماهی یک بار غذا پختن، نون و پنیر، فست فود و کالباس دوام آورده ام. حالا ریختشان را می بینم حالم بد می شود. حالا از غذاهایی که می پزم که بگذریم، به پروژه ملی می رسیم که همان پختن آش رشته بود که این شنبه انجام شد و حسابی خوش مزه از کار درآمد و کل دوستان را بهره مند کرد. البته بماند که شبیه دانشمندانی که با بشر و لوله سر و کار دارند داشتم موادش رو اندازه می گرفتم

خانم لی همیشه از طولانی بودن زمان پختن غذاهای ایرانی تعجب می کند. هر 15 دقیقه می آید آشپزخونه و می پرسه:are you still cooking? یعنی که اینقدر حالا باید برق مصرف شه که تو یه چیزی بریزی تو شکمت؟ چند بار با لبخند به فارسی بهش گفتم آره زهرمار بگیردت با اون قیافت! بلکه دلم یه کم خنک شه. البته بماند که کلا این طفلکی به نظر میاد خیلی به من حس رئوفیت داره.  منتها قبلا که سه تا دختر تو خونه بودیم دائم ور دل ما بود، امسال سر جمع یک روز خونه نیومده!


+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388 5:22 توسط نیلی |


آیا شما شرایط اقامت دائم در کانادا را دارید؟

در این هفته تصمیم داشتم فرم های مهاجرت رو تکمیل کنم و بفرستم. هرچند فعلا تا آخر امسال منصرف شده ام ولی به نظرم اومد که بخشی اطلاعاتی رو که به دست آوردم اینجا بنویسم تا شاید برای بقیه هم مفید باشد




ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388 20:10 توسط نیلی |


زمان بعد از برگشتن من با معنای متفاوتی می گذرد. انگار که سال هاست که گذشته نه 16 روز. من و خانواده و آقای قدبلند -دوستم - ظاهرا همگی روی این موضوع اتفاق نظر داریم. برخورد ها هم عوض شده. قبلا پدر و مادرم مرتب به من زنگ می زدند. اما در این مدت 2-3 بار بیشتر نبوده و تازه کلی هم به رویشان آورده ام که همین رو هم زده ند. دست خودم نیست دلم از دستشون می گیره. یه جوری حس می کنم بیرحمانه و یک دفعه دارند حذفم می کنند. ای بابا ناسلامتی خودتان با آن همه اصرار ما را در این یک سال معتاد کردین ها. مثلا مادرم  بلاخره امروز در ساعتی که تلفن بنده پولی هست لطف کرده اند و تماس گرفته اند و وقتی بهش می گم چرا مثل همیشه شنبه شب زنگ نزدی (ساعتی که در بیمارستان کشیک است) هول میشه و می گه بین کشیک های بخش بحث جن و پری بود! باز خدا پدر دوستم را بیامرزد که فعلا هوای ما را دارد.

دیروز یک خبر خوش از نیلوفر گرفتم که کانادا ظاهرا اعلام کرده که تا سال 2012 نیازی به مهندس مکانیک ندارد. فتبارک الله! ما سر هر نهری می شینیم خشک می شود. بعدش فکر کردم می بینی وقتی در محیط سالم لایه لایه های شغل ها را کنار می زنی می رسی به واقعیتش. آقا جان مهندسی یعنی عملگی. یعنی خیلی که ماهر باشی می شوی همان عمله. عمله رو چه به دکترا؟ خود کانادایی ها رو که نگاه می کنی لیسانس مهندسی شان را که می گیرند می روند سر کار. بعد میای فوق لیسانس ها و دکتراها رو نگاه می کنی همه هندی و چینی و ایرانی. چهارتا کانادایی عاشق علم پپه هم که راه رو اشتباه رفته اند اون وسط می لولند. درست و حسابی هاشان هم می روند تو علوم پایه، مدیریت و اقتصاد، حقوق و علوم پزشکی. فقط برای اینکه تفاوت کلاس کاری رو ببینید کافی است دانشکده مهندسی و پزشکی هر دانشگاه را مقایسه کنید . آن وقت می فهمید کی قرار است حقوق آینده اش 1/5 آن یکی باشد.

این مطلب مهندس خسته را هم بخوانید. صداقت و درجه واقعیتش قابل تحسین است.


 

پی نوشت: حالا که این همه نق زده م بکذارید یک قمپز هم در بنمایم: اینجانب بین هم ورودی های ارشد و دکترا بالاترین معدل را در دپارتمانمان کسب نموده م.

این هم امروز افاقه نکرد. اخلاقم حسابی گند شده امروز. یکی بیاد دمِ پرِ من خودم رو خالی کنم!

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388 9:0 توسط نیلی |


 امسال موقع برگشتن به نکته ای رسیدم که در سفرهای پیشین کمتر توجه م را جلب کرده بود آن هم اهمیت تعداد بچه ها در هواپیماست. نمی دونم چرا این سفر ما این قدر بچه داشت که همگی با تمام قوا ونگ می زدند. یکی از این بزمچه ها هم بغل مادرش کنار من نشسته بود. اکثریت این بچه ها هم هندی بودند. البته از حق نگذریم 13 ساعت پرواز (دبی –تورنتو) آدم بزرگ رو هم کلافه می کنه چه برسه به بچه بدبخت ولی به هرحال من که تمام پرواز رو رفت ( به غیر از زمان اعمال حیاتی) خوابیده بودم بیشتر از 1-2 ساعت نتونستم بخوابم

این دفعه چمدانم رو نپیچیده بودم. کار بسیار اشتباهی بود چون چمدان رو باز کرده بودند یکی از ظرف سوهان رو شکافته بودند که توش بمب پیدا کنند و ظرف سوهان ترتیب همه ی لباس های چمدان رو داده بود. البته یک قوطی کرم رو هم باز کرده بودند که با پودر سوهان بر روی لباس ها واکنش جالب داده بود

به خانه که رسیدم متوجه شدم چهار جفت کفش سایز بزرگ در جاهای مختلف قرار داده شده فهمیدم که هرچهار مستاجر خانه پسر هستند. از قبلی ها فقط پریاوراتا- پسر هندی- باقی مونده بود که کلا زیاد دلگرمی محسوب نمیشود چون زیاد به اطرافش واکنش نشون نمیده. هرچند همین پیری ما رو در راهرو در حال بالا بردن چمدان دید و چنان welcome گرمی گفت که فکر کردم یحتمل در ماه عسل با چیزی توی سرش زده اند. پسرها دستشویی دخترها رو استفاده کرده بودند و عملا دستشویی به قدری سیاه و جرم گرفته بود که حتی من تنبل را به کار انداخت که تمیزش کنم.

دلم برای خونه ی خانم لی تنگ شده بود ولی همزمان دلم برای خونه ی خودمون هم کلی تنگ بود. این حسی بود که پارسال نداشتم. راستش پارسال تا عید دلم برای خونه تنگ نشده بود.  دلم برای دوستم هم تنگه، خیلی دلم می خواست اینجا بود. ولی در عین حال حس خوبی به امسال دارم. کلی برنامه دارم که باید انجام بشه. باید پروژه م رو سرو سامان بدم، برای دکترا اپلای کنم، اوضاع کار رو بررسی کنم، آیلتس بدم و برای مهاجرت اقدام کنم و... ببینیم چه می شود


یک خاطره، یک تجربه:
آیا فکر می کنید در فرودگاه موقع رفتن از ایران قیافه تان خیلی هم اهمیت ندارد؟ اشتباه نکنید. ما پارسال 2 کیلو بار اضافه داشتیم و مامور مذکور تا ما جفت چمدان ها رو باز و خالی نکردیم به ما اجازه رفتن نداد. امسال 6 کیلو اضافه بار داشتم و طرف خم به ابرو نیاورد. با توجه به اینکه اینجانب قیافه ی بسیار بهتری نسبت به قیافه گدا گدور پارسال داشتم خودتان پرتقال فروش را پیدا کنید


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 10:53 توسط نیلی |


این روزها که می گذرد با دوست داشتن تو... این روزها که تمام می شود با دوست داشتن تو... و تصاویری که گاه به گاه در ذهنم می ریزد... شاید من قبلا کسی را واقعا مثل تو دوست نداشته ام... نمی دانم...


+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 10:36 توسط نیلی |


لای چشمم رو باز کردم. فریاد الله اکبر محل رو پر کرده بود. چند نفر با دردی در صدا بلندتر از بقیه فریاد می زدند. یادم افتاد که امروز قراره احمدی نژاد وزراش رو معرفی کنه به مجلس. نیم خیز شدم و مادرم رو صدا کردم که بیا ببین چه خبره.

دوتایی با امید پرده رو کنار زدیم. دسته ای که جنازه یکی از اهالی محل رو تشیع می کرد داشت وارد کوچه می شد


+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388 8:20 توسط نیلی |


تقریبا دو هفته هست که من در تهران هستم و عملا در رفاهی دلپذیر غرق شده م. تجربه لذت بخشی است که آدم مورد محبت جمع شده یک ساله آشنایان قرار بگیرد. نتایج تجربیات موارد زیر می باشد:

1- تفاوت سفر با مسلط بودن به زبان انگلیسی با نبودنش از زمین تا آسمان است. وقتی داشتم می رفتم کانادا پرواز اولم با ایران ایر بود که الحمدلله 4 ساعت تاخیر داشت. وقتی وارد فرودگاه لندن شدم با شنیدن اولین پیام خش خش کنان انگلیسی نفسم بند امد. همش می ترسیدم جا بمونم. خودم رو کشتم تا به گیت مورد نظر رسیدم و طرف هم نامردی نکرد و صندلی وسط در ردیف وسط رو بهم داد.اما این بار راحت چانه می زدم با آدم ها ارتباط برقرار می کردم و اعتماد به نفس داشتم. نتیجه سفری شد که با وجود اینکه 14 ساعت پرواز و 6 ساعت نشستن در دبی رو داشت بسیار لذت بخش شد.

2- تهران داغ است و روزه دار کّش، با این حال من راضی ام حداقل رطوبت آنتاریو را ندارد. امسال تا دلتان بخواهد آدم های روزه خوار دیده ام. از راننده تاکسی هایی که بطری آبشان کنار دستشان است بگیر تا آشنایانی که قبلا همیشه در صف مقدم ماه رمضان بودند.

3- تقریبا یادم رفته بود که خریدن مانتو در تهران چه مصیبتی است. آی که این جمله ی " آقا این سایز بزرگتر نداره؟" چه درد و خستگی ای در خودش نهفته دارد. به هرحال اینجانب توانستم به صورت اتفاقی مانتو بسیار زیبایی در بازار تهران به مبلغ 7500 تومان پیدا کنم

4- وقتی آدم یه مدت از محیط زندگی اش دور می شود و بعد وقتی برمی گردد و می بیند چهار تا دوست خوب و ارزشمند دارد که به یادش هم هستند دچار حس خیلی خوبی نسبت به خودش و دنیا می شود. یکی از بحث هایمان در کانادا این بود که وقتی بر میگردی می بینی از بازی دوستانت کنار کذاشته شده ای و این یکی از درد هایی است که باعث می شود دلت نخواد برگردی ایران. خدا را شکر که سر ما نیامد

5- دارم به این نتیجه می رسم که دندان پزشک ها و آرایش گر ها خیلی شبیه هم هستند. هر دو صنف سعی می کنند تو سر کار نفر قبلی بزنند. این تابستان گیر آقای دکتری افتاده ایم که هر روز دستی به سر و گوش دندان ما می کشد و یادآوری می کند که "اگر دندون هات رو ارتودنسی نکنی می میری" و بعد هم مارا می فرستد تا هفته ی دیگر بیاییم.

6- در دسته بندی معایب و مزایای زندگی در خارج کشور مهارت تحسین برانگیزی پیدا کرده ام که آن را مدیون همه ی آشنایانی هستم اولین کلامشان بعد از اینکه "ا تو که لاغر نشدی" (ظاهرا باید باربی می شده م) این سوال فلسفی است.

7- وقتی داشتم می اومدم جای کمی داشتم به خصوص با باری که عمه جان فرستاده بود تا به فامیل برسانم. تصور غریبی داشتم که همه چیز در تهران برای خرید با دلار ارزانتر است. آمدیم و رویایمان نقش بر آب شد. مثلا شکلات ها با قیمت تقریبا 4 برابر به فروش می رسند، باقیش بماند

8- یاد اون روز ها به خیر که روزنامه ها در دکه های روزنامه فروشی کیپ تا کیپ چیده می شدند. آدم دلش از دیدن این هفت هشت تا روزنامه مانده می گیره

9- هفته اولم کند بود و آرام می گذشت ولی بر پدر این هفته دوم لعنت که مثل برق می گذره. آقا ما دلمون میخواد به مفت خوری مزمن ادامه بدیم، امکانش هست؟

+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388 1:26 توسط نیلی |


من یک کار در شهر پیدا کرده ام و آخر هفته ها کار می کنم. صاحب کار ایرانی است و معمولا تلویزیونش رو شبکه پارس روشن است. دیروز یک دفعه توجهم به تلویزیون جلب شد. احتمالا شبکه پارس و سیاست های سلطنت طلبانه اش را می شناسید. اگر بدانید که همین حضرات چه دق دلی در تجمع های ایرانی خارج از کشور با فریاد های مرگ بر م یا مرگ بر ج.ا ایجاد کردند، اهمیت جمله هایی که در حال پخش بود را بیشتر حس می کنید.

جملات جالب بود: مردم منتظر رهبری رهبری خارج نشینان نیستند. باید خودمان را با مطالبات داخل ایران تنظیم کنیم. باید صداها را به گوش دنیا برسانیم. باید به نخبه های داخل ایران احترام گذاشت و ...

اگر رفتار سیاسی ما در ایران با نماد هایی مثل راهپیمایی در سکوت ارتقا پیدا کرده، اثر این رفتار در ادبیات سیاسیِ آدم هایی که "سال هاست تغییر نکرده اند" هم جالب توجه است.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 15:27 توسط نیلی |


روز ها مي گذرند با کندي و استرس... روز هاي تب آلود... آدم هاي نگران... دست ها و چشم هايي که در جستجوي خبرها در اينترنت و تلویزیون مي دود... و اميدي که در دل ها سوسو مي زند.
شايد اين بار برديم... شايد...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 1:37 توسط نیلی |


خسته سرم رو تکیه داده بودم به شیشه و چشمم ناخودآگاه داشت ورودی ها رو ثبت می کرد. ته اتوبوس پر بود از بچه مدرسه ای های کانادایی که اتوبوس رو رو سرشون گذاشته بودند و کلی آدم خسته ی دیگه. همون موقع سه تا خانم کانادایی وارد اتوبوس شدند و کنار من نشستند. تصویر نیم خ هر سه تاشون به نظرم بی اندازه شکوهمند می اومد. خانم میان سال کنار دستیم موهای نقره ای داشت با فرهای قشنگ، دماغ بسیار عالی و رفتار و لباس مناسب. دختر بغل دستیش باهوش و باشخصیت به نظر می اومد و لبخند بسیار قشنگی داشت. هر سه به نظر شاد، با شخصیت و مهربان می اومدند و بدون دغدغه.  پیش خودم گفتم تصویر زندگی کانادایی.

ایستگاه رو اشتباه پیاده شدم و مجبور شدم دوباره سوار شم. این دفعه روبروی سه زن نشستم. حالا تصویر تغییر کرده بود. زن مو نقره ای از روبروی بسیار متفاوت بود، موهایش معمولی به نظر می رسید، لبخند جلفی داشت و چین های گردنش مثل زن های کارمند بود، چین های بزرگ شکمش رو لباس بسیار معمولی ای می پوشوند. دختر بغل دستی خودخواه به نظر می اومد و حالت برداشتن ابروهاش عصبی و کمی خنگ نشانش می داد. زن اون طرفی هم بسیار معمولی بود. و هر سه حاضر نبودند به من اینترنشنال حتی یک نگاه بکنند

 

********************
ماده اورتوتروپ:ماده اي است که خواصش در جهات مختلف فرق مي کند

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388 8:21 توسط نیلی |


به نظر من يکي از واجب ترين کارها در دنيا ياد گرفتن رقص است. شما اگه رقص بلد نباشيد حتما مهماني ها کوفتتان خواهد شد. نه خير به اين علت نيست که با نرقصيدن خوش نمي گذره. علت اين است که هم از جمع دور مي افتيد و هم اينکه دائم دستاني به سوي شما دراز است تا شما را به وسط گود بکشاند و اينکه همه مرتب اعلام مي کنند که چه حيف که به شما خوش نمي گذره.

به هرحال بنده رقصم خوب نيست. ولي از رقص هاي بپر بپر و مسخره بازي استفاده مي کنم و در مهماني ها با خودم و ديگران حال مي کنم.

امشب خانه يکي از دوستانم مهمان بودم و داشتم فيلم عروسي شان را مي ديدم عروس از آن دخترهاي شيطان و شلوغ است و حسابي در عروسي خودش رقصيده بود و الحق هم قشنگ مي رقصيد. يک لحظه فکر کردم عجب مصيبتي است عروس بودن. ديگر اين يه جا رو بايد درست رقصيد وگرنه فاميل طرفين بيهوش مي شوند. بماند که فيلمش هم مي ماند و بايد براي نوه و نبيره ي چندين نسل نمايشش بدهي.

+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388 8:38 توسط نیلی |


مي داني عدالت اين است که وقتي کسي را در دوره اي دوست داشتي بايد قبل از جدا شدن ازش بهت فرصتي بدهند تا از چشمت بيفتد. وگرنه خاطره اش، دلهره ات وقتي ته راهروي دانشکده مي ديديش، فشاري که به خودت مي آوردي جلوش رفتارت طبيعي باشه، ريختن دلت وقتي يک دفعه مي ديديش و بعد تک تک خوشحالي هاي کوچکي که همراهش داشته اي هر وقت که فرصت بکنند مي آيند و روي گردنت مي نشينند.*

5 سال از آن زمان گذشته، من ديگر حتي يک ذره دوستت ندارم ولي هنوز ديدن تصويرت من را دچار استرس مي کند. فکر مي کردم به همين جا تمام شود. هفته پيش در تورنتو وقتي وارد خانه عمه م شدم دوست پسر جديد دختر عمه م رو ديدم: عين سيبي که از وسط با تو نصف کرده باشند. تمام آن شب جلوي خودم رو گرفتم که حرفي نزنم که غير عادي باشه. آدم حالش از خودش بد مي شود. فکر کنم من پير هم که بشوم با ديدن آدمي شبيه تو از روي ويلچرم بيفتم

 

پ.ن:
اين اصلاح جديدي است که اوستاي محترممان با خنده به کار مي برد. امروز آمده در مورد نتايج تحقيقم مي گه next week I’ll be sitting on your neck! بايد تحقيق کنم ببينم معادل انگليسي " مگه خودت خواهر مادر نداري" چي ميشه

+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388 9:31 توسط نیلی |


از هرکس که مي پرسي مي گويد توصيه اش نمي کنم خيلي سخت است. رابطه از راه دور را مي گويم. ولي هيچ کس نمي گويد سختي اش دقيقا کجاست و نهايتش شما فکر مي کني که سختي اش دوري از معشوق است. اگر نظر من رو بخواهي سختي اش در بي معني شدن تدریجی کلمه هاست. اين است که به يکي بگويي دوستت دارم ولي دلت نلرزه. اينکه فکر کني نکنه اون هم همچين حسي داشته باشه. اينکه به خودت بگي ديگه اين کلمه رو نمي گم مگه اينه واقعا حسش کنم حتي اگه طرفم هزار بار هم بگويدش. يک وقتي شک مي کني نکنه به جاي اينکه اين يه فراز نشيب معمولي باشه شروع يک سراشيبي مطلق باشه. اينکه فکر کني نکنه خودت رو داري گول مي زني

اينکه صبح بعدش بلند شي و عکسش رو ببيني و حس کني دلت مي خواد اون عکس هميشه اونجا بمونه و خودش هميشه تو ذهنت. سختي رابطه از راه دور در عدم قطعيتي است که از نديدن چشم ها و لمس نکردن دست ها مي آيد. باور کن...

+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388 7:47 توسط نیلی |


يکي ار موجودات جالب توجه براي من خانم لي -صاحبخانه م- است. خانم لي يک مسيحي معتقد است. هر روز ساعت هاي زيادي انجيل مي خواند، روزهاي شنبه رو کاملا به شرکت در کارهاي خيريه مي گذرونه و واقعا هم زن خوبي است. با اين حال همين خانم لي که 5-6 خانه در آمريکا و 5-6 خانه در کانادا داره، مستاجري داشت در آمريکا که در پي بحران اقتصادي از کار بي کار شد. خانم لي از اين مرد و خانواده ش خيلي خوشش مي آمد. روزهاي زيادي با غصه از اين خانواده حرف زد که بايد بروند با خفت و خواري پيش يکي از فاميل هاشون زندگي کنند. با اين حال يک لحظه هم اين احتمال در ذهنش پيش نيومد که مي تواند 1-2 ماهي به مرد فرصت بده که کار پيدا کنه. و رفت و با سرعت خانه رو به کس ديگري اجاره داد. اولش خيلي تعجب کردم ولي بعد به خودم گفتم خوب زندگي اين بيچاره هم از همين راه مي چرخه

نازنين -هم خانه دندانپزشک من- بعد از چهار سال، آخر اين هفته فارغ التحصيل مي شود و مي رود. نازنين براي خانم لي مثل دخترش بود. فکر مي کنم هيچ کدوم از مستاجرهاش رو به اندازه نازنين دوست نداشت. نازنين ماه پيش اتاقش رو خالي کرد چون احتمال مي داد همون هفته بره ولي کار يکي از مريض هاش طول کشيد و 10 روزي تو اتاق من موند. اجاره اي که ما براي هر اتاق مي ديم 400 $ که ميشه در نظر گرفت 300 $ براي مکان و 100$ براي آب و برق و... نازنين 4 سال، سه ماه تابستان با اين که اينجا نبود اجاره رو پرداخت کرد تا مجبور نشه اتاقش رو خالي کنه.

خلاصه امروز نازنين از همه ما خداحافظي کرد. خانم لي کلي اشک ريخت و کلي اين دو نفر هم رو بغل کردند. و بعد ما از خانه بيرون اومديم (به سمت دانشگاه) و خانم لي تا دم در اشک ريزان بدرقه مان کرد. صحنه غمناکي بود: من و نازنين که داشتيم از خانه دور مي شديم، هوا که پر از قاصدک بود، باد گرمي که مي وزيد و خانم لي که در بک گراند اين تصوير هاي هاي اشک مي ريخت و دست تکان مي داد. و نازنين که هي رويش رو برمي گردوند و دست تکان مي داد. بعد نازنين گفت صبح با خانومي (خانم لي) صحبت کردم گفت براي 10 روز ۱۰۰$ خوبه.

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 22:2 توسط نیلی |


خوب ما بلاخره رفتيم کنسرت ياني. سالن کنسرت پر بود از ايراني. اگر بخوام نظرم رو به صورت کلي راجع بهش بگم اينه که ياني تلاش کرده بود جنبه ي سرگرمي و تجاري قضيه رو زياد کنه. در واقع کنسرت تا حد زيادي شبيه يه کنسرت پاپ شده بود. کنسرت 4 تا خواننده داشت (بله آقاي ياني ابتکار زده بودند)، دو تا مرد و دو تا زن. يکي از مرد ها با صداي بم اپرايي مي خوند و اون يکي که به نظرم گي مي زد به سبک اسپانيايي. يکي از خانم ها صداش خوب بود و ولي صداي خواننده زن بلوند رو دوست نداشتم. تمام آهنگ هاي لطيف (که متاسفانه مورد علاقه من بودند) روشون آواز گذاشته شده بود و آهنگ هاي بدون کلام همگي از آهنگ هاي تند و ضربي ياني انتخاب شده بودند. تنها يک آهنگ ملايم بدون آواز بود. البته در اين آهنگ که قبلا دوئت پيانو - ويالن بود به جاي ويالن ساکسيفون گذاشته شده بود. ياني خودش سرحال و سرزنده بود



واکنش ها به اين کنسرت متفاوت بود. دوستاني دارم که اين کنسرت رو بيشتر از قبلي ها پسنديدند و کساني بودند که مثل من طرفدار قبلي بودند. در واقع من از کنسرت لذت بردم ولي اگه ياني از من نظر کارشناسي بپرسه ميگم نخير برادر من قبليت بهتر بود. نکته ي ديگه اينه که من شک دارم ياني بتونه در بازار رقابتي آواز دوام بياره. چون زيبايي آهنگ ها عملا در زير آواز ها گم شده بود و تخصص ياني آهنگه نه آواز.


پی نوشت:

1-  تقريبا نصف سالن خالي بود. البته روايتي بود که مي گفت سريلانکايي ها اعتصاب کرده اند و يکي از اتوبان هاي ورودي شهر رو بسته اند و خيلي ها به کنسرت نرسيده اند. به هر حال خدا پدر و مادر سریلانکايي ها رو بيامرزه چون باعث شدند مسئولين ما رو که طبقه دوم بوديم بيارن يک جاي بسيار خوب در طبقه اول که سالن خالي به نظر نياد.

2- براي ما که ته سالن بوديم سالن در تاريکي مثل مراسم شام غريبان بود. منتها به جاي شمع ها اين موبايل ها بودند که داشتند فيلم مي گرفتند

3- اول نيمه دوم خواننده زن مو قرمز با لباسي شبيه مايو رفت روي پيانو و شروع کرد به خزيدن. شخصا شک کردم که شايد تا آخر کنسرت کار به اس.ت.ريب.تي.ز برسه

لینک: کنسرت یانی در یوتیوب

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 18:53 توسط نیلی |


X

من 26 سالمه و الان دارم تو کانادا فوق لیسانس مکانیک می خونم.


صفحه نخست
پست الکترونیک


: با دیگران

× اين بخش هنوز نامی ندارد - سه
× کالین گری
× Jacqueline du Pré
× کف بین
× فرزانگان، منطقه 6
× در اعدام بهنود مقصر کیست؟
× عکس های دوست داشتنی
× مدفوع کلاغ و ریشه های شک من فی الباب عدل الهی
× من باب ازدواج!
× بدون عنوان - دويست و سی‌وسه
× پاریس: ستایش رنگ و نور و باران 2
× Licensed to Kill
× صندوق صدقات گیس طلا
× عکس های ۳۶۰ درجه از نقاط مختلف دنیا
× انتظار ها به ثمر خواهند رسید … موج گوگل فرا می رسد
× تعریف کن،‌ از خودم بگو
× بعد هي بگوييم اين انقلابه چي بود شما كرديد
× رمزهای زنده جان
× تاریخ بنویسیم
× نه پس
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386



پیوندها

رادیو زمانه
کافه رادیو
شهروند امروز
-------------------------------------
باد در سپیدارها
حرفهايي براي نگفتن
پشت صحنه
مهندس خسته
یک پنجره برای پرواز
آرامش بعد از طوفان
-------------------------------------
ییچیدگی شبانه
خواب های یک دیوانه در جهان مسطح
درخشش ابدی ذهن یک لیمو
اتاق تمام فلزی امین
یوزپلنگانی که با من دویده‌اند
گوساله نامه
ارغنون و رند تبریزی
هویجی برای خرگوش ذهنت
-------------------------------------
spotlight
Air
where the truth lies
زن قدبلند
Letters to My Former Self
زن روزهای ابری
خشم و هیاهو
بی رو در واسی
سه روز پیش
گیس طلا
برای خاطر کتاب ها
منصفانه های لاله
زن نوشت
-------------------------------------
یلدا از سرزمین های شمالی
دل قوی دار...
گلشکر
مسیر یک ذره
نوشته های اتوبوسی
تنها در آفریقا
صباحلار سعید
پله پله تا ملاقات خدا
-------------------------------------
دورترها
untitled
A Man Called Old Fashion
My Inner Tramp of 1989
یادداشت های زیرزمینی
یک پوریا
ورتیگونه
هست شب
3t LITE
A Beautiful Mind
بامدادی
نجواها
سورئالیست
نقشی از پاسپارتو
رقص در باتلاق
همشهري كاوه
-------------------------------------
کویریات الهه
خواب زمستونی مریم
گاهنامه زندگی بنفشه
Mahtab Overwrites
to learn a dance with words
کولی
-------------------------------------
هنگامه
سالاد خرچنگ
اقیانوسی به عمق یک بند انگشت
فارنهایت 1979
MAGENTA
گلمریم
خورشید خانوم
premenstrual syndrome
-------------------------------------
نشانه های یک کویر
گفتگوی آنلاین
بانوی معبد سوخته
آجر پاره
روزنگار
شاه خاموش
تک نگاری های من
شاید... وقتی دیگر
آشیق سرسونت
چند خط برای خواندن
-------------------------------------
نگاه از بالا
گیردادنی ها
فيلدوست
ارباب سخن
از چشم من
-------------------------------------
بازگشت حسن
بی احساس
از سفرسبز پشیمانم سخت
گذشته های متمایل به حال
لحظه ی آذین
پرسه در شهر خیالات ارغوانی
زمزمه
بر نازکای چمن
مریم اینا
توکای مقدس
هُرم
دروغگوی خوش حافظه
پیاده رو
آفرودیت
virginia
هویجی برای خرگوش ذهنت



Design by : Night Skin