تبليغاتX
ايستاده در رنگين كمان

ايستاده در رنگين كمان

يکي از بامزگي هاي دنيا وقتي است آدم ها فلسفه ايجاد موضوعات مختلف رو فراموش مي کنن. مثلا همين روز مرد رو در نظر بگيريم.

اصولا توجه بيش از حد، گراميداشت، تشکر زياد و... به اين معني است که يک چيزي دارد مي لنگد. یعنی چیزی در جامعه نامطلوب است و ما می خواهیم توجه را به این موضوع جلب کنیم. در سال ۱۹۷۵ سازمان ملل روز ۸ مارس رو به احترام اعتراضات زنان در قرن ۱۹براي ايجاد حقوق زنان کارگر و همینطور تلاش هاي بعدی زنان، روز زن نامید. اين يعني اي زناني که خيلي از حقوق رو نداشتين – و ندارين- ما داريم به ارزش شما احترام مي ذاريم.

بعدها روز مادر هم به اين روز چسبيد تا اعلام بشه اي مادر که همه عمرت براي ما بچه هات تعريف مي شه تو در زندگي ما فراموش نمي شي. (روز مادر از قديم تر هم وجود داشته ولي به نظر من فلسفه اش از همين احساس گناه و تملک مياد) البته فراموش نکنیم مثلا تو همین کشور ما خود کلمه زن هم در مقايسه با "مفهوم مقدس مادر" چيز خطرناکي بود.تو کشور ما اول فرح روز تولد مادرش رو به اسم روز زن/مادر ايراني قالب کرد. بعد از انقلاب هم با توجه به مذهبي بودن جامعه ايران روز تولد حضرت فاطمه روز زن شد.

حالا اين وسط "روز مرد" ببخشيد " روز پدر" ديگه چه صيغه ايه که دو سه ساله راه افتاده؟(دقيقش مي شود بعد از نامگذاري سال ۷۹ بنام حضرت علي بوسيله رهبر) از ديروز که مي بينم پسرهاي مجرد و مردهاي گنده دارن بهم روزشون رو تبريک مي گن نمي تونم جلوي خنده م رو بگيرم. بعضي وقتها با تفکر صريح بابام خيلي حال ميکنم: 2-3 سال پيش ازش پرسيدم بابا دلت ميخواد برات هديه روز پدر بگيرم؟ گفت من از چيزهاي من درآوردي خوشم نمياد.

 

** سوتفاهم نشود به نظر من اين روز زن هم الان بيشتر يه فانتزيه. همون روز تولد، سالگرد، ماهگرد و روزگرد ازدواج و دوستي بسه ديگه.
** به نظر من بحث "چپاندن روزي به اسم روز پدر" رو بايد کاملا مستقل از "چه اشکالي داره هر چيزي بهانه اي براي اعلام عشق ما به عزيزانمون باشه" در نظر بگيريم. بحث من وجود مناسبت های بی هویته .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 22:46 توسط نیلی |


تو روبرویم ایستاده ای، نگاهت صورتم را می گردد ولی باور کن: دیگر لبخندی در کار نیست...

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387 22:27 توسط نیلی |


وقتی یک ملت هیچی براش باقی نمی مونه به هر وسیله ای چنگ می زنه تا حداقل غرورش رو دوباره زنده کنه. و این وضعیت خیلی خطرناکیه. چون ممکن به دست خودش سیستمی رو ایجاد کنه که نتایجش تا سال ها قابل اصلاح نباشه. مشابه این وضعیت در آلمان اتفاق افتاد. بعد از جنگ جهانی اول آلمان به خاک سیاه نشسته بود. متفقین غرامت زیادی گردن آلمان انداخته بودند و اختلاف طبقاتی خیلی زیاد بود (یهودی ها جزو ثروتمندان بودند). نتیجه این بود که مردم  دنبال دولتی بودند که از تحقیرشون بوسیله متفقین جلوگیری کنه و وضع زندگیشون رو یک مقدار تغییر بده. و هیتلر خرگوشی بود که از این کلاه بیرون آومد.

حالا مقایسه کنید با وضعیت کشور ما... گزینه های ما برای انتخاب چیه؟ من می خوام به قالیباف رای بدم. تا دیروز مطمئن بودم. حداقلش این است که آبرومون رو نمی بره. نه... راستش دقیقا به خاطر این بهش رای می دم که آبرومون رو نمی بره. امروز فکر کردم آیا قالیباف خودش به یه دیکتاتور تبدیل نمی شه؟ یادمان نرود که قالیباف یک نظامی است.

 

* پ. ن:  مدت هاس از کسی نشنیده م ما ایرانی ها باهوش ترین آدم های دنیا هستیم

*ادامه مطلب : خبر انتخاب قالیباف به عنوان یکی از  ۱۱ شهردار برگزیده جهان


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387 15:54 توسط نیلی |


این خانه من در کاناداس:

اصلاح می کنم یک اتاق از سه اتاق این خانه متعلق به من است.

عمه م همین دیروز این خانه را برای اجاره کرده. تازه به سلیقه خودش مبله هم کردتش. من این عمه م رو از یک ماهگی تا به حال ندیده م و یک عکس هم با سرهمی صورتی از این دیدار دارم. حتی نمی دونم راجع به چی باید باهاش حرف بزنم به خصوص که عمه من در جوانی اش دقیقا یک "دختر قرتی " بوده و به نظر هم نمیاد تغییرات خیلی زیادی تو این مدت براش اتفاق افتاده باشه. یکی نیست بگه خوبه همین هفته پیش بود که عربده می زدی خاک بر سر الاغت بکنن! آخه از کجا میدونی ویزا میگیری؟

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 21:44 توسط نیلی |


سال هاست که شنيده ايم: رضا خان راه آهن رو وارد ايران کرد. من در طول تحصيل در دانشکده راه آهن هم چيزي غير اين نشنيده بودم. کاري به خوبي ها و بدي هاي رضاخان ندارم. امروز تصميم دارم ظلم تکنولوژيکي ای که بر خاندان قاجاريه رفته را بر ملا سازم:

مسافرتهای ناصرالدین شاه به اروپا فکر احداث خط آهن را در ایران به وجود آورد. شاه ایران در لندن در این مورد مذاکره کرد و امتیازاتی هم به اتباع انگلستان داد. بعد او به یک مهندس فرانسوی به نام بواتال Boitale و بعضی از بازرگانهای ایرانی مانند حاجی محمد حسن خان امین الضرب و مؤسسات خارجی مثل بانک استقراضی روس در ایران برای احداث خط آهن امتیازاتی اعطا کرد. پس از لغو امتیاز بارون رویتر و شدت یافتن رقابت سیاسی روس و انگلیس در ایران هر گونه اقدامی برای کشیدن راه آهن در ایران غیر ممکن شد. به طور کلی خطوط زیر در دوره قاجاریه احداث شدند:


• خط مهم جلفا-تبریز توسط دولت روس. این خط در سال ۱۳۳۴ تحویل ایران شد
• 1298:خط ميرجاوه -زاهدان توسط دولت انگلیس. اين راه آهن ادامه راه آهن هندوستان بوده و در سال ۱۳۳۷ تحويل دولت ايران ميشه.
• 1298: مسیرهای بوشهر-برازجان، مسجد سليمان-در خزينه، مسجد سليمان –چشمه علي و راه آهن جزيره آبادان به طول ۱۰۴ کيلومتر

کلا تا سال ۱۳۰۰ ، ۷۲۰ کيلومتر راه آهن در نقاط مختلف ايران ايجاد شده بود
با توجه به اينکه کودتاي رضا خان در سه اسفند ۱۲۹۹بوده، به خوبي اشتباهي که سال هاست در اذهان مردم جا افتاده آشکار مي شه. مي شه گفت راه آهن در دوره رضا خان همه گيرتر شد. اون هم به علت احداث خط شمال –جنوب بود که عملا براي مقاصد نظامي ازش استفاده مي شد. به هرحال شرمنده رضا جان...

* منبع اطلاعات:اطلس حمل و نقل ریلی-جلد پنجم- اطلاعات جامع بخش مسافری- شرکت قطارهای مسافری رجا

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 20:26 توسط نیلی |


سر حافظ سوار تاکسي شدم. راننده پيرمرد سرحالي بود با ريش هاي بلند سفيد. تو ترافيک گير کرده بوديم. راننده با اشاره به BMW قديمي اي که جلومون بود گفت: خانم اين ماشين رو مي بينين؟عمريه. ما يه دونه از اينا داشتيم. تا وقتي که چند سال پيش که پسرم زد له و لوردش کرد آخ نگفته بود. ولي امان از پرايد... پسرم يک تصادف کوچولو باهاش کرد نصف ماشين رفت... لعنتي 4 تا ماشين تا حالا داغون کرده گفتم مگه پسرتون چند سالشه؟ گفت 29، هي هم ميگه ميخوام مستقل بشم. مستقل چي بشي با مفت خوري... مردک لندهور تازگي ها زده به سرش... يه شير رو برداشته آورده تو خونه.

فکر کردم داره حرف الکي مي زنه، محلش ندادم. گفت به خدا راست ميگم اينم عکسش. گشت از تو ورق هاي داشبرد يک عکس رو بيرون کشيد. عکس پسري بود تو آشپزخونه با يک شير گردن کلفت کنارش... پيرمرده ادامه داد: بيچارمون کرده با اين شير... ديشب يه نعره زده تمام همسايه ها لخت و عور پريدن بيرون خونه... مي خوايم از اين به بعد هر مستاجري پولش رو نداد بفرستيم شيره رو سراغش. گفتم: پس بزارين مستقل شه وگرنه يه وقت ديدن شيره يه شب اومد خوردتون. حالا با شما خوبه این شيره؟ گفت آره طفلک خوشش مياد با ما بازي کنه. پريروز پسره ما رو با شيره برده پشت بوم و ميگه بابا باهاش بازي کن... همچين شيره با پنجول زده پشتم که نزديک بود پرت شم پايين. اينم جاي يک شيرين کاري ديگه شه: دستش رو نشون داد که چند تا خط موازي قرمز تيره روش بود. گفتم حالا شيره رو چند خريدين؟ گفت با مجوزهاش شد 25 ميليون* ، کلي هم الان مشتري داره ولي پسره نمي فروشه. بهش گفتم : شانس آوردین پسرتون فیل دوست نداره

*یک گاو خوب الان 5-6 ميليونه
*این لینک را ببینید

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387 21:18 توسط نیلی |


هيچ کس نمي تواند به شما بگويد خارج رفتن برايتان خوب هست يا نه. مثل اثبات خدا مي ماند که نه ميشه با منطق ثابت يا ردش کرد، چون تا درصد زيادي شخصي است و به روحيات طرف بستگي دارد. به علاوه آدم معمولا ارزيابي درستي از وضعيت فعليش ندارد و جو اطراف هم اين ناآگاهي رو تشديد مي کنه و تازه پارامترهاي زندگي اون ور آب هم برامون کاملا روشن نيست.

براي بيشتر کساني که من مي شناسم انگيزه رفتن، از خالي شدن دور و بر شروع مي شود. يک روز نگاه مي کني و مي بيني يک عالمه از دوستان و فاميل رفته اند يا دارند مي روند. بعد اين فکر شروع مي شود که "نکنه من هم بايد بروم؟". همان موقع رئيس جهمورتان يک هاله دور سرش مي بيند. در همان لحظه در يک گوشه ديگر دنيا يک کشور شما رو تحريم مي کند و يکي ديگه تهديد. شما داريد اين خبرها رو تو روزنامه مي خونيد که يکي مي آيد بهتان مي گويد: اين کيه باهاته؟ روسريت رو بکش جلو... شما غري مي زنيد و حجابتان رو درست مي کنيد و مي رويد سوار يک ون مي شويد و ساعت ها تو ترافيک مي مانيد تا خونه برسيد. تو همون ترافيک دوستتان زنگ مي زند که خبر داري شرکت قراره تعديل نيرو کنه؟...  هفته بعد یک کارت تبریک از دوستتان دریافت می کنید که کنار یک دریاچه مواج عکس انداخته و نوشته که خوشبخت است و سه برابر شما درآمد دارد...

کم کم اين فکر در شما بوجود مياد که "من دارم اينجا هرز مي روم". مهم نيست که هرز می رويد يا نه... اين فکر شماست... و اينجا کار استارت مي خورد... نزديک رفتنتان که مي شود کم کم به فکر مي افتيد که اي داد بيداد چه چيزهاي خوبي اينجا داشتم که بايد ولش کنم. حتي ممکنه وقتي رفتيد هم به همين چيزها فکر کنيد و هي آه بکشيد...

به هرحال من با تصميم گيري عجولانه خيلي موافق نيستم ولي فکر مي کنم از امتحان چيزهاي جديد هم نبايد ترسيد. يک تجربه است ديگر... اگه موفق نبودي برميگردي... تازه آن وقت فرصت هاي بيشتري درهمين ايران برايت ايجاد مي شود. البته پذيرفتن "موفق نبودن" هم خودش کلي شجاعت مي خواهد. به نظر من وقتي يک کار جديد رو شروع ميکني بايد نگاهت رو از عقب برگردوني. نشخوار خاطرات گذشته شيرينه ولي مثل سنگي سنگين خوشبختيت رو به ته آب مي بره. نمي گويم هزينه ندارد ولي مگر ما روي خيلي چيزهاي ديگه يک عالم هزينه بي فايده نمي کنيم؟ دنيا پر از فرصته البته براي کسي که بتونه ببينتشون. يکي از اين فرصت ها تشخيص "بودن در راه اشتباه" و اصلاحشه.

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387 12:35 توسط نیلی |


به اين تصوير نگاه کنيد. اين يکي از نشانه هاي لطافت و زنانگي است. به کف نرمش دقت کنيد و به چرم مرغوبش که پارا اذيت نمي کند. قوس کناري اش را ببينيد که سينه پا را نمايان مي کند و منظره اي زيبا به پا مي بخشد...

هر دختري که با سبکباري تمام در مهماني، خيابان يا کوه از کفش پاشنه بلند استفاده مي کند در واقع دارد به صورت ناخودآگاه يک سري معادلات نيرويي پيچيده را حل مي کند. براي استفاده موفق از کفش پاشنه بلند، نيروي عمودي بدن بايد در "مرکز پاشنه پا" و منطبق بر "مرکز پاشنه کفش" وارد شود. براي اينکار دختر مه پيکر ما بايد سر و پشتش را صاف نگه دارد، شکم را تو دهد و باسن را جلوتر بياورد. اين عمیات بسته به ارتفاع و نوع پاشنه راحت يا سخت مي شود. مثلا در کفش هاي پاشنه ميله اي و دوکي سخت تر و در پاشنه پهن ها بسيار آسانترست.

در صورتي که اين نيرو با زاويه يا در نقطه اي غير از مرکز پاشنه کفش وارد شود، پا مرتب به جلو سر مي خورد و پنجه هاي پا به شدت درد مي گيرند. به علاوه کفش مرتب از پايتان در مي آيد. درست است که اين درآمدن کفش، سيندرلا را که در حين فرار لحظه اي از معادلات مذکور غفلت نمود عاقبت به خير کرد، ولي بايد قبول کنيم که تصوير دختري که مرتب قدش به علت در آمدن کفش بلند و کوتاه مي شود چيز جالبي نيست.

و اگر ديديد دختري دارد با اين کفش ها مثل لک لک راه مي رود، اطمينان داشته باشيد که در آن لحظه به دارد شدت به اين معادلات نيرويي فکر مي کند.

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387 1:43 توسط نیلی |


فکر کنم مردي که در محل کار، پشت ميز کناری من مي نشينه چهل و دو- سه سالي داشته باشه. این مرد صاحب يکي از معصومانه ترين قيافه ها و خنده هاييه که تا حالا ديده م. ۷ سال تو جبهه بوده و بعد از جنگ هم هر هفته براي پاکسازي مين ها ميره. اون هم مثل من ساعتيه و قراره شهريور از راه آهن بندازنش بيرون... صبر عجيبي هم داره: همکارها دستش ميندازن که تو تروريستي و حسابي هم سر به سرش مي ذارن، ولي هيچ وقت عصباني نمي شه.

روزي دو سه تا از خاطرات دوران جنگش نصيبمون ميشه. از ترس ها، فرار سربازها، خيانت ها برامون ميگه و از اينکه مجبور باشي رفيقت رو جايي ول کني که مطمئني اسير يا کشته ميشه. همه اينها رو با همون آرامشش ميگه: انگار داره ميگه خامه رو اينطوري ميخورن...

امروز داشت مي گفت: شايد سياستمدارها اشتباهات زيادي کرده باشن، ولي ما که لوله تانک تو دهنمون بود اين ۷ سال رو با دلمون مي جنگيديم. و من باور مي کنم که تنها دلش بوده که باعث مي شده با ۱۳نفر سه روز مقاومت کنن يا به خاطر دلشه که هر هفته به سراغ مين ها ميره و مي دونم جو جنگ چطور آدم رو با خودش مي بره. و مي ترسم براي همه آدم هايي که ممکنه به زودي و دوباره با قلبي در دست قرباني بشن. هيولاي جنگ دارد با آرامش باغچه دم غارش را آب مي دهد.

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 18:32 توسط نیلی |


ديدن آدم هايي که خودشون رو از گوشه و کنار کشور به تهران رسوندن تا در کنسرت شجريان شرکت کنند چيز جالبيه. یا دیدن چمدون هايي که نشون مي دن صاحبشون تازه از راه رسيده و بعد از کنسرت هم ميخواد برگرده. از اون جالب تر اينه که بليطت براي بالکن باشه و بتوني دريايي از کله ها رو ببيني که هرکدوم با يک ريتم نوسان مي کنند. يا آدم هايي که غرق در فضاي هنري و با احساس خوش صدايي، تمام آنتراکت واسه خودشون آواز مي خونند.

من طرفدار پر و پاقرص موسيقي سنتي نيستم، ولي بسته به حالم بدم نمي آيد بهش گوش بدم. به هرحال لمس يک صداي کامل از نزديک – در هر سبکی – چيزي نيست که اين روزها زياد نصيب آدم شود. خدا به دوستان با معرفتي مثل سپيده جزاي خير دهاد.

در حاشيه:
** دختر شجريان –مژگان هم در اين اجرا حضور داشت. در پايان کنسرت اين خانم يک دسته گل را بين نوازندگان تقسيم کرد. وقتي باقي شاخ گل را به پدرش داد، شجريان او را بغل کرد و بوسيد. سالن رفت روي هوا...

** شايعاتي به گوش مي رسيد که دختر شجريان با پدرش دعوا کرده که چرا به من تک نوازي نميدي. پدر جان هم يک پست در شب آخر براي ايشان در نظر گرفته بود.

** بخش دوم برنامه –غير از مرغ سحر آخرش- که در دستگاه شور بود تا حدي باعث خستگي تماشاچيان شده بود.

** با توجه به تجربیات بنده در پی شرکت در سه کنسرت سنتی، اکثر مردم بیشتر با همان "مرغ سحر" خواننده (منظورم آهنگ مشهور و قدیمیه طرفه) حال می کنند تا خود کنسرت

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 19:10 توسط نیلی |


فرم آزمايش هاي پزشکي رو که دادن دستم مي خواستم از خوشحالي بپرم هوا...به همه دوستام sms زدم که کانادا ميبينمتون و اين حرف ها. رسيدم که خونه دوستم مونا زنگ زد. گفت پشت برگه تو ديدي؟ هيچ مدرکي براي تکميل مدارکت نخواستن؟ اونجا بود که ديدم نوشته سرکار خانم مدرک و ريز نمره هاي فوق ليسانستون رو هم موقع تحويل نتايج آزمايش ها تحويل بدين. و اينجا بود که من دو دستي بر سر مبارک خودم زدم. شايد نتوانيد مشکل را در نگاه اول ببينيد:

1- من بايد اثبات کنم که دانشجوي ارشدم وگرنه دروغگو محسوب مي شوم. من که ترم دومم مدرک فارغ التحصيلي ندارم.نمره هاي ترم اولم هم رد نشده. دانشگاه هم نامه اشتغال به تحصيل خطاب به سفارت نمي دهد.
2- به فرض هم که ما اثبات کرديم. حالا ممکن است  آدمي محسوب شوم که موقعيت خوبي که تو يک محيط آکادميک بهش دادن دارد ول مي کند. يعني آدم قابل اعتمادي نيست.

امروز نشستم يک نامه بلند بالا نوشتم و ميل زدم به سفارت. عصر جوابش اومد که خانم شما امسال درست تمام مي شود. محض محکم کاري رفتم کپي فرم هاي درخواست ويزام رو ببينم و ديدم بله گند اصلي اينجاس... بنده شروع فوقم رو به جاي 2007، 2006 نوشته ام. فردا بايد برم دانشگاه و التماس کنم ببينم نامه اي چيزي مي ده يا نه... من احمق اصلا نبايد از اولش تو فرم ويزا مي نوشتم دانشجوي ارشدم. همون طوري که براي درخواست پذيرش ننوشته بودم. اين اشتباه گند هم که يک پاپيون منور رويش زده. براي اينکه بابا مامان طفلکم رو نگران نکنم اصلا جلوشون از اين موضوع حرف نمي زنم. در نتيجه دارم در حال حاضر از نگراني خفه ميشم. اگه به خاطر اين اشتباه مسخره ريجکتم کنن هيچ وقت خودم رو نمي بخشم

پ.ن:
** به شدت ياد فيلم sweet home Alabama افتاده ام. قهرمان زن داستان به زور از شوهرش امضاي طلاق رو گرفته و ميخواد با يه نفر ديگه ازدواج کنه. سر صحنه عروسي وکيلش خودش رو سينه خيز به عروس مي رسونه که خانم شما نمي تونين ازدواج کنين چون هنوز متاهلين. عروس هم با حرص ميگه:مگه نديدي، شوهر قبليم فرم ها رو امضا کرده. وکيل جواب ميده: he signed, you didn’t

** اگه وقتی همه چیز خراب می شه می تونی از خودت بپرسی "آخه چرا این طوری شد؟" به نظر من آدم خوشبختی هستی. متنفرم از این که رد اشتباهاتم اینقدر در نتایج کارهام دیده می شه

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 0:41 توسط نیلی |


اگر با قطار مسافرت کرده باشید حتما در ایستگاه ها باربرها رو دیدین که با ورود قطار به ایستگاه به طرفش هجوم میآرند. و بعضی وقتها اونقدر با سرعت این کار رو می کنند که برای خودشون و مسافر خطر ایجاد می کنند. امروز رفته بودم ایستگاه تهران تا یک سری اطلاعات بگیرم. یکی از این باربرها که با ورود قطار به طرفش هجوم برده بود نتونسته بود چرخش رو کنترل کنه و مستقیم افتاده بود جلوی قطار. صحنه وحشتناکی بود. قطار نصفش کرده بود و بعد هم لت و پار پخشش کرده بود روی ریل. پسره فقط 25 سالش بود.

از دیدن جنازه باربره انقدر حالم بد شده بود که تصمیم گرفتم یه تیکه از مسیر رو از سمت کارخونه ها پیاده بیام. از جلوی کارخونه مولد بخار که رد شدم دیدم باز صدای داد و هوار میاد. ظاهرا یکی از کارگرها که داشته تابلوی برق واگن رو تمیز می کرده از تنبلی از کهنه بنزینی استفاده کرده بود. تابلو هم یه دفعه جرقه زده بود و کل گالن بنزینِ دستِ آقا رو به آتیش کشیده بود و شعله و بخار بنزین زده بود تو صورتش. تمام بالا تنته ش سوخته بود.

اینجا بود که فکر کردم زخم و خونریزی برای امروز کافیه. یکی از تاکسی وانت ها رو نگه داشتم و سوار شدم. فکر کنم اگه ادامه می دادم یه ساختمونی، قطاری، چیزی ... منفجر می شد.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 20:38 توسط نیلی |


جديدا يک موضوعي توجه ام رو جلب کرده. هدف از دکترا خواندن علمي شدنه. اينکه کتاب بنويسي و مقاله چاپ کني. و اين دقيقا يعني همين چيزهايي که من به زور جان کندن مي فهمم شون و هر دفعه ازشون امتحان ميدم کلي غلط حواس پرتي توش دارم! خدا به داد اون علمي برسه که بخواد رو نتايج کار من بنا بشه

در حال حاضر فرآیند جالبي براي من داره اتفاق مي افته: حال ندارم درس بخونم و در نتيجه با وضعيت به شدت نابسامان ميرم سر امتحان هاي سخت و همشون رو خوب ميدم. اين تو زندگي من خيلي چيز غريبيه. چون من معمولا خوب درس مي خونم و بعد ميرم با بي دقتي امتحان هام رو خراب مي کنم. امتحان هاي دانشگاه، کنکورها و...

حالا که سخت گيري هام در مورد کار، اطرافيانم، درس خوندنم و... کم شده واقعا همه چيز خيلي بهتر مي چرخه. در واقع فکر مي کنم من هيچ وقت تو عمرم به اندازه اين چند ماه گذشته شاد و خوشبخت نبوده م.

 

** دوستان مصاحبه علی کوچولو رو دریابید که مریم آن را در وبلاگش کشفیده است.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 20:34 توسط نیلی |


اين نامه اي است که امام خميني در پانزدهمين سال ازدواجش به همسرش نوشته است:

"تصدقت شوم؛ الهي قربانت بروم، در اين مدت کم که مبتلا به جدايي از آن نور چشم عزيز و قوت قلبم گرديدم متذکر شما هستم و صورت زيبايت در آيينه قبلم منقوش است. عزيزم، اميدوارم خداوند شما را به سلامت و خوشي در پناه خودش حفظ کند. [حال] من با هر شدتي که باشد مي گذرد ولي به حمدلله تا کنون هرچه پيش آمد خوش بوده و الان در شهر زيباي بيروت هستم. حقيقتا جاي شما خالي است. فقط براي تماشاي شهر و دريا خيلي منظره خوش دارد. صد حيف که محبوب عزيزم همراهم نيست که اين منظره عالي به دل بچسبد... ايام عمر و عزت مستدام. تصدقت. قربانت؛ روح الله" -فروردين ۱۳۱۲

شهروند امروز- شماره ۴۹- ۱۲خرداد ۱۳۸۷- ص ۵۰

تصویری از جوانی امام

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 16:15 توسط نیلی |


امروز رفتم مدارکم رو به سفارت کانادا تحويل دادم. ساعت ۳ صبح رسيديم دم سفارت، درحالي که بابام و من به ترتيب احساس فداکاري و زرنگي شديد مي کرديم. البته وقتي رسيديم فهميديم که دست بالا دست بسياره و ۱۲ نفر زودتر از ما احساس زرنگي کرده اند. ساعت ۷.۵ که در سفارت باز شد حداقل ۲۰۰ نفر پشت سر من بودند. وقتي نوبت من شد کارمنده مدارکم رو وارد کامپيوتر کرد و گفت: موفق باشيد، ۲ تير مي بينمتون خانم نيلي.

از سفارت که اومدم بيرون يه نفس راحت کشيدم و رفتن سراغ پروژه بعدي. يعني رفتم دانشگاه خدمت استادم تا طلب بخشايش کنم. راستش تقريبا از هفته پيش عذاب وجدان داشت خفم مي کرد. چون هر دفعه که منو مي بينه کلي با شوق و دوق راجع به اين پروژه کوفتي حرف مي زنه. خلاصه رفتم اتاقش و تقريبا زانو زدم و گفتم: استاد منو ببخش، از من چيزي در نمياد. ما رفتني هستيم. بعد هم منتظر شدم شمشير بر فرق سرم فرود بياد. با لحن مهربوني که ازش بعيد بود گفت: واي ميستيم ببينيم تير جواب ويزات چه جوري مياد. خوشبختانه هنوز پروژه ات رو هم که تصويب نکرديم. سرم رو از بين شونه هام بالا آوردم و به قياقه زشت و پرموش نگاه کردم که با شيطنت داشت بهم نگاه مي کرد. نزديک بود بگم بابا استاد چاکريم. آخه اين قيافه ترسناک غلط انداز چيه واسه خودت درست کردي؟

** يکي از کلاس هاي آدم هاي ثروتمند جمله هايي مثل اينه که اگه يه روز از عمرم باقي باشه بايد مثلا اهرام مصر يا جنگل هاي آمازون رو ببينم. ما که از اين حرف ها بهمون نمياد فعلا. پس تصميم گرفتيم قبل از مرگمان برويم جنگل هاي اسالم خلخال رو ببينيم که فقط عکس هاش از زيبايي آدم رو ديوانه مي کنه. اين نقشه پيرو نصايح مکرر جناب مهندس سعيد و با فرمت زبل خاني توسط من، دنيا دوستم و بابام ريخته شده.

عکس های بیشتر از اسالم در بخش ادامه مطلب گذاشته شده


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387 16:21 توسط نیلی |


بعضی از آدم ها زاده شده اند تا طلبکار باشند. این با بلند پرواز بودن فرق دارد. آدم های طلبکار "داشتن بهترین ها" رو حق خوشون می دونن و جالبه که دنیا هم متقابلا جواب میده. اول پدر و مادرشون همه جانبه ساپورتشون می کنن و بعد که یه ذره بزرگتر شدن، خدا اون پیرمرد مهربونه میشه. این پیرمرد "باید" کمک کنه و در نتیجه دنیا هم همیشه بدهکاره. برای این آدمها زندگی همیشه یک تخم مرغ شانسی تو جیبش داره. رنگی با اکلیل های قرمز

آدم هایی هستند که مثل منن. مادر من هیچ وقت صبح ها از خواب بلند نشده که به من صبحانه بده. کسی روز اول مدرسه با من نیومده تا مثلا سنکوب نکنم یا کسی پشت در سالن کنکور به نرده ها نچسبیده. در عوض به من یاد داده اند که باید تلاش کنم تا نتیجه بگیرم. خدا هم هیچ وقت به من بدهکار نبوده. فقط یه جاهایی بهم لطف کرده. یه دوره سعی کردم بهش تلقین کنم که به من بدهکاره ولی هیچ وقت زیر بارش نرفت. فقط بهم پوزخند زد که نتایج طبیعی کارهام رو به حساب اون میزارم. راستش بعضی وقتها فکر می کنم خدای من موجود شوخ طبعیه. یا حداقل از شوخی با من خوشش میاد.

یک زمانی بود که خودم رو در مرکز جریان های رنگین کمانی حس می کردم. اون روزها اگه بهم می گفتن قراره فردا بمیری خیلی ناراحت می شدم. چون به فرصت هایی فکر می کردم که لب پیچ فردا منتظرم ایستاده بودن و به فرصت هایی از صبح تو جیبم گذاشته بودم. اما راستش الان اگه بدونم که فردا قراره بمیرم خیلی ناراحت نمی شم. چون می دونم همه چیز به تلاش خودم بستگی داره که این خیلی هم هیجان انگیز نیست. آدم های زحمتکش زیاد هم جالب توجه نیستن. بعضی وقتها فکر می کنم کلا زندگی به زحمتش نمی ارزه. این به این معنی نیست که من زندگی رو دوست ندارم:تا هست سعی می کنم متفاوتش کنم.

می دانی باید از دنیا معجزه بخواهی تا برایت معجزه رو کنه. این هم درسی نیست که با خوندن کتاب های آنتونی رابینز یا فلانی تامکینز یاد بگیری. باید زندگی یه جایی بهت یاد داده باشه. وگرنه مثل آدمی میشی که بامزه نیست ولی هی سعی میکنه نمک بریزه. آخرش دور و بری هات بهت میگن خفه شو لطفا

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387 12:34 توسط نیلی |


ديروز پريسا- دوستم- به نکته جالبي رو در سريال فخيمه يانگوم اشاره کرد: شما هيج جاي اين سريال نمي بينين که يانگوم گريان يا هر کس ديگه اي دست به دامن خدا بشه. انگار خدا کاملا از اين سريال حذف شده. اين نکته به خصوص تو مملکت ما که تو دهن فک و فاميل پسر شجاع هم "خدا رو شکر" رو مي چپونديم خيلي چشمگير مي شود.

امروز از يکي از مهندس هاي کُره اي راجع به اين موضوع پرسيدم. گفت که آدم هاي بي دين در کره اکثريت را تشکيل مي دهند البته مسيحيان و طرفداران کنفسيوس هم هستند. مردمان جالبي بايد باشند اين کره اي ها. کلا زندگي بدون خدا چیز سختیه

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387 16:48 توسط نیلی |


اشرف تو دانشکده يک ورودي از من جلوتر بود. دختر لاغري بود با عشوه زياد، پوزه باريک و چشم هاي سبز کم رنگ. چشم هايش خيلي عجيب بود، براق مثل چشم هاي يک روباه. آدم خيلي وقت ها از همين دخترهاي عشوه گر هم خوشش مياد ولي نمي دونم چي تو اشرف بود که باعث مي شد ازش کناره بگيرم. اين اشرف خانم برادري داشت که مثل يک گوريل حنايي خنگ بود و تو بخش قبلي ام با من همکار بود.

تو اين بخش جديد پسري هست که دانشجوي دکتراي مکانيک امير کبيره. خيلي باهوش، اطلاعات عمومی و تاریخی بسیار خوب، تجربه و ديد فني خيلي عالي و شوخ طبع. جديدا فهميدم که اين پسر برادر همون اشرفه. از اون موقع هر دفعه ميبينمش ياد قيافه موزمار اشرف و نگاه مبهوت و ابلهانه برادر بزرگه مي افتم! خلاصه هرچي سعي مي کنم منصف باشم نميشه، حسابي از چشمم افتاده. حالا اين وسط اينکه ايشون از چشم من بيفته يا نه خيلي اهميت نداره، ولي کاملا نشون ميده که پيش فرض ها چقدر تو قضاوت هاي من تاثير مي ذارن.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387 8:56 توسط نیلی |


يک اتاق مستطيلي است، شايد هم يک سالن بزرگ، شايد هم يک محوطه سرباز خيلي بزرگتر... من ايستاده ام، کناريم هم ايستاده، درواقع همه ايستاده اند. و همه مان داريم فرياد مي کشيم. تف دهان بغل دستي ام گاه و بي گاه روي دست من پاشيده مي شود. ما همگی در یک جناحیم ولی من با بغل دستي ام مخالفم، با بقيه کساني هم که صداشون رو مي شنوم مخالفم، ولي صدايم به جايي نمي رسه. مي دانم که پشت دروازه ها، دنيا و تاريخ منتظره تا نتيجه تصميم ما رو بدونه (حداقل من اينطوري فکر ميکنم) و تصميم هاي اين احمقها بعدها آبروي همه مان را خواهد برد. ناخن هايم در دستم فرو رفته و صدايم ديگر در نمي آيد. روي اولين سطحي که گيرم مي آيد مي نشينم.
اين تصور من از يک مبارزه اجتماعي است.

****
سيامک دوستم بود. فکر کنم الان ديگه دوستم نيست. يه زماني ساعت ها فقط با هم مي نشستيم و بحث مي کرديم تا دل و روده ي دنيا رو کشف کنيم. بعد از چند سال ديدمش. رفته بوديم پارک لاله و کنار اون استخر بزرگه نشستيم. سيامک گفت و گفت از سيستمي که براي دنيا در نظر گرفته بود. مي خواست کسايي که مي شناخت رو هدايت کنه تا به يه سطح شعور برسند. با بزرگمنشي مي گفت: شايد هم بتونن از من عبور کنن اون وقت من ازشون ياد ميگيرم. بهش گفتم: هيچ آدمي 100% گوسفند نيست. تازه اگه باشه هم تو مرجع تشخيصش نيستي. گفتم و گفتم تا نظرش رو راجع به ديگران عوض کنم. تازه آخرش بود که فهميدم من هم تو سيستم گوسفندي اش تعريف شده ام.

****
سارتر ميانسال روشنفکر به طرفداری از شورش هاي سال 68 فرانسه، درمورد ريمون آرون که هر دو در دانشگاه سوربن استاد بودند گفت: "دست من را قطع کنين اگه ريمون آرون هرگز در جايي مورد اعتراض واقع شده باشد (یعنی آرون محافظه کار است). براي همين است که در نظر من او شايستگي اين را ندارد که يک معلم باشد". اين درحالي بود که دانشجويان خشمگين سراسر خيابان ها و حياط دانشگاه را گرفته بودند.

***
تو مترو نشسته بودم و يکي از اين آبنبات چوبي هاي آدامس دار تو دهنم بود. يه بچه دماغو که جلوم نشسته بود زد زير گريه که مامان منم از اونا ميخوام! يه دفعه همه خانم هاي مادرنماي روبروم با خصومت و تاسف زل زدن به من. منم دقيقا اين جوريبودم. دختر بغلي ام گفت:آخه يکي نيست بگه به شماها چه... به جاي اينکه اينقدر به تو هرچيزي فضولي کنين يه تکوني بخورين که مملکتتون اين طوري نشه.
برگشتم نگاش کردم. دماغ بد عمل شده، موهاي کاهي رنگ، شبيه منشي هاي اتاق هاي دود گرفته. هي حرف زد و حرف زد. يه جاش پريدم وسط و گفتم :به نظر من بايد به رفسنجاني راي مي داديم.گفت: "په رفسنجاني! […] می دونی اين آدم فرودگاه امام خميني رو براي اين زد که طلاهاي زيرش رو بدزده؟ بعد هم همه آدم هايي که خبرداشتن رو کشت." به دهن مُحِقش نگاه کردم بعد يه لحظه دلم خواست حسابي مسخره ش کنم. با پوزخند فروخورده گفتم: نمي گم دزد نيست، ولي محض رضاي خدا اين قضيه طلا رو از کي شنيدي؟ يه لحظه احساس کردم اونم دلش ميخواد منو له کنه. با افتخار خاصي گفت:"من خيلي چيزا مي دونم که شماها  نمي دونين"

****
اين دهن هاي محق ( که يکيش هم متعلق به منه) براي من مثل يه کابوسه. من فکر ميکنم انسان هيچ وقت دمکرات نبوده و هيچ وقت هم وسط دعوا نخواسته حرف ديگران رو بشنوه. ايران و خارج هم نداره.
شايد براي همينه که فعاليت تو سيستم هاي اقتصادي رو به سيستم هاي اجتماعي ترجيح مي دم. جايي که يک قانون دو دوتا چهارتاي حداقل وجود داشته باشه.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 16:29 توسط نیلی |


اين دنيا براي دروغگويان ساخته شده. قبول نداريد؟ الان ثابت مي کنم
همين فرآيند گرفتن پذيرش از خارج رو در نظر بگيريد. من الان از يک دانشگاه خوب کانادا پذيرش با بورس دارم. دو تا دانشگاه تاپي هم که آرزوشون رو داشتم گفتن که منو قبول کردن ولي مقدار بورسشون هنوز معلوم نيست. خوب:

  • آخرين مهلت ثبت نام براي پذيرش وسط هاي بهمن بوده.
  • دانشگاه اول هم که اسفند جواب داده گفته تا فروردين تکليف ما رو روشن کن.
  • اين دوتا دانشگاه تاپ ظاهرا براي اعلام نتايجشون عجله ای ندارن.
  • ترم تحصيلي شهريور شروع ميشه و شما بهتره ديگه از خرداد درخواست ويزا کرده باشين.
  • باباتون هم کم کم شروع کرده که : "ببين کي بهت گفتم ويزات دير ميشه!"

خوب مسير مشخصه. من فروردين دانشگاه اول رو قبول مي کنم. ارديبهشت (هنوز جواب اون دو تا نيومده) درخواست ويزا مي کنم. تير جواب اون دو تا نکبت مياد. شهريور ميرم کانادا. در اولين فرصت ترنسفر مي کنم. با این کار فرصت یک نفر دیگه رو هم می سوزونم. اون استاد هم از این به بعد به هیچ ایرانی دیگری بورس نخواهد داد.

اين وسط شخصيت و شرافت من و برنامه ريزي اون استاد باشخصيت دانشگاه اول هم هيچ ارزشي نداره. به علاوه استاد پايان نامه خودم تو امير کبير – که فکر مي کنه ما قراره رو يه پروژه خدا کار کنيم- رو هم بايد بپيچونم. جالب تر اينه که به نظر ديگران همه اين کارها اجتناب ناپذير و طبيعيه.

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 12:57 توسط نیلی |


X

من 24 سالمه و رشته تحصیلی ام مهندسی راه آهن است. در حال حاضر توی کارخانجات راه آهن کار می کنم.



صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

بعد از حادثه
دیدمت
بیا فرار کنیم
مجله شهروند امروز
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386



پیوندها

باد در سپیدارها
حرفهايي براي نگفتن
پشت صحنه
مهندس خسته
یک پنجره برای پرواز
آرامش بعد از طوفان
-------------------------------------
ییچیدگی شبانه
خواب های یک دیوانه در جهان مسطح
درخشش ابدی ذهن یک لیمو
اتاق تمام فلزی امین
یوزپلنگانی که با من دویده‌اند
گوساله نامه
ارغنون و رند تبریزی
-------------------------------------
یک مرد (کجایی؟)
untitled
نشانه های یک کویر
دورترها
یادداشت های زیرزمینی
منصفانه های لاله
-------------------------------------
صباحلار سعید
یلدا از سرزمین های شمالی
دل قوی دار...
گلشکر
یادداشت های روزانه کاوه
روزنگار
نوشته های اتوبوسی
تنها در آفریقا
-------------------------------------
کویریات الهه
خواب زمستونی مریم
گاهنامه زندگی بنفشه
Mahtab Overwrites
to learn a dance with words
-------------------------------------
spotlight
آجر پاره
گفتگوی آنلاین
رهگذر زمان
شاه خاموش
بانوی معبد سوخته
تک نگاری های من
لحظه ی آذین
نقشی از پاسپارتو
-------------------------------------
نگاه از بالا
گیردادنی ها
فيلدوست
ارباب سخن
از چشم من
-------------------------------------
همشهري كاوه
شهرزاد قصه گو
بازگشت حسن
بی احساس
از سفرسبز پشیمانم سخت
گذشته های متمایل به حال
قفس بی مرز
امال شهرزاد
آلیس در سرزمین عجایب
مچاله کن و آتش بزن



Design by : Night Skin