|
در راستای انجام تمرینات کلاس ش باید تصاویر خودمون رو از دیگران بگیریم. "به طرز عجیبی در شرایط مختلف معمولی رو به بد ، معمولی رو به خوب و یا قشنگ به نظر می رسه" + نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386 22:11 توسط نیلی |
دو روزه در دنياي هندوانه ايه ريچارد براتيگن افتاده ام...
اتوبوس پير رو که داشتم مي خواندم کِيف تا زير چشمام بالا اومده بود! سبک متفاوت و صداقت براتيگن اين کتاب رو واقعا به يک تکه رنگين کمان تبديل کرده. اسم اصلي اين کتاب انتقام چمن (Revenge of the Lawn) است که براساس يکي از داستان هاي کوتاه آن ناميده شده. ۵۹ داستان کوتاه و خيلي کوتاه که با قلاب نگاه واقع گرا، شوخ و گاهي خیالباف نويسنده کنار هم چيده شده اند. بعد رفتم سراغ در قند هندوانه... من واسه خودم مفهومهای زیادی از این کتاب تعریف کرده بودم ولی وقتی توضیحات مترجم کتاب رو خوندم فهمیدم که من و نویسنده خیلی با هم تفاهم داشته ایم! که البته باعث نشد من احساس خوبم رو به کتاب از دست بدم. آقا دمکراسیه...من میگم منظورش اینیه که من می گم! شیرین مردم رو در برخورد با "در قند هندوانه" به دو دسته جالب تقسیم کرده : بخش هایی از کتاب رو می تونین در این لینک بخونین. جالب تر اینجاست که من از این دو کتاب واقعا خوشم اومده، ولی احساس می کنم از کتاب اصلی اش که "صید قزل آلا در آمریکا"ست خیلی خوشم نخواهد اومد (تو این دو تا کتاب یه اشاراتی بهش شده).باید دید... چند تا شعرک از این نویسنده: شعر عاشقانه در پژوهشکده فن آوری کالیفرنیا فقط چون شیرینی + نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386 21:46 توسط نیلی |
مي خواستيم بريم مهموني. جاي اون عزیز از دست رفته، ماشين هم که الحمدلله تو پارکينگ خالي بود. مامانم به بابام غر مي زد که پاشو حاضر شو الان دير میشه. بابا هم لميده بود رو مبل و مي گفت: خانم کار من فقط يک شلواره. بعدم يه زنگ مي زنيم آژانس سريع مياد. يک شلوار بابا که بعد از يک ربع پوشيده شد زنگ زديم به آژانس. نتيجه اين بود که هيچ آژانسي ماشين براي تهران پارس نداد چون بنزين نداشتن. يعني گفتن سه تا ماشين هست که فقط 10 ليتر دارن و فقط تا ونک ميرن. ۱۰دقيقه بعد با اون دک و پز سر خيابون بوديم و تلاش می کردیم ماشین دربست بگیریم. بابا با لحن حرصي مي گفت بزار يکي دو ماه بگذره اين مملکت رو هواست... + نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386 22:9 توسط نیلی |
امشب با مه زاد و شهرزاد رفتیم دیدن تئاتر "لبخند با شکوه آقای گیل"
چه بازی ای کرد این بهزاد فرهانی... این نمایش در سالن اصلی تئاتر شهر در حال اجراست و بهزاد فراهانی، سعید نیکپور، فرزانه کابلی، علی رامز، مرتضی مسجدجامعی، آیدا قهرمان، بهنام تشکر، هستی مرزبان، هستی آتشی، پیمان عبیری و مهرخ افضلی در آن بازی میکنند. بعد از تحریر: + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 23:55 توسط نیلی |
حقوق اين ماه رو که دادن طبق معمول فيل من ياد محصولات فرهنگي کرد. چند وقتيه تصميم گرفته ام فيلم هاي خوب ايراني رو هم به آرشيو فيلم هام اضافه کنم. رو همين اساس فيلگاه رو اين بار موسسه "سروش" تو خيابان ولي عصر انتخاب کردم. يکي از فيلم هاي که گرفتم فيلم اشک سرما بود که تعريفش رو شنيده بودم. فيلم توسط "موسسه رسانه هاي تصويري" عرضه شده بود و پشت کاور آرم "پتوي لاله" رو انداخته بودن. ظاهرا متوليان محترم این موسسه، cd فيلم رو با پخش از طريق شبکه mbc2 اشتباه گرفته اند چون در طول فيلم حداقل ۴ بار دقيقا در لحظه هاي حساس، فيلم با آهنگ شاد و کليپ هيجان انگيزه پتوي لاله قطع مي شه که باعث مي شه آدم تربيت خانوادگيش رو فراموش کنه. زمان اين نما آهنگ ها جوريه که به خصوص تو کامپيوتر و با media player نمي شه راحت ردش کرد و بيننده با حرص تصميم مي گيره به جاي تلاش مذبوحانه برای عقب جلو کردن فيلم دندون روي جگر بزاره. از اون قشنگ تر حذف صحنه آخر فيلمه که به نظر مي رسه به نظر اين حضرات خيلي هم مهم نبوده و کارگردان هذيون مي گفته. نمرديم و معني اسپانسر رو هم فهميديم. وقتي اين موسسه محترم اين طوري به مخاطبانش توهين مي کنه و حقوقشون رو ناديده مي گيره، چرا من بايد cd اوريجينال بخرم که فقط باري باشه بر جيب من؟ البته به ظرافت این قضیه هم باید دقت کرد: چی بهتر از پتوی لاله وسط سرمایی که قراره هنرپیشه ها رو بکشه؟ + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 23:36 توسط نیلی |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 19:41 توسط نیلی |
۶ سال از اون روزي كه من در رشته بهره برداري راه آهن قبول شدم مي گذره. همون روزي كه استارت من بود براي اينكه تلاش كنم به گرايش مكانيكي مون "ماشين هاي ريلي " برم. هيچ كس حتي اون دکتر ر نكبت (رئيس گروه ماشين ها که اولش از ذوق داشت می مرد ولی بعد يکدفعه لج کرد) فكر نمي كرد اونقدر گير بدم تا بلاخره اول سال سوم به گرايش ماشين هاي ريلي مون برم كه بيش از ۲۰ واحد رو به خاطر عدم اشتراك حذف مي كرد . وقتي ۳ سال پيش وارد راه آهن شدم و كاري بهم سپردند كه بيشتر صنايعي بود، تلاش ها كردم كه واحدم رو به يك واحد فني تر تغيير بدم (تو شرايطي كه ۲-۳ تا دختر مهندس بيشتر نبوديم و وجود يك دختر در يك گروه مثل طاعون و خودِ دردسر به نظر مي رسيد) و دقيقا واحد هاي مطالعاتي و پژوهشي رو تو نظرم داشتم. و حالا من به همه چيزهايي كه پشتشون سنگر گرفته بودم رسيده ام و بايد آن كاري رو بكنم كه همه اين سال ها ادعاش رو مي كردم و ديگه هيچ سنگري نیست. نقطه اي بر جمله فرار... + نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 18:53 توسط نیلی |
صبا اينجاست و ظاهراً بيشتر از همه من رو همبازي خودش مي دونه! حالا اين كه من با يك دختر ۱۶ساله كه زياد هم با هم مشتركات نداريم چي بايد بگم يك بحث ديگه اس كه ظاهراً خيلي هم مهم نيست. به هر حال دوقلو ها هم نه تنها خيلي كمكي نمي كنند بلكه به همراه سارا (دختر دوست مامانم كه خيلي به هم نزديكيم و الان پيش ما اومده) عملا جبهه اي رو تشكيل داده اند كه زیاد صبا رو تحويل نمي گيرند و يا از حركاتش ابراز تعجب يا ناخشنودي مي كنند. با اين حال به نظر من صبا دختر دوست داشتني و مهربونيه و خوشبختانه لوس هم نيست، منتها مشكل اينجاست كه من فعلا ميل (و حوصله) ندارم نقش مادر بچه ها رو بازي كنم! + نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 10:50 توسط نیلی |
دستشويي متروي شوش يکي از جاهاي واقعا جالبيه که من تو روز باهاش برخورد مي کنم. برای من به علت محيط مسخره شرکت مون بهتره که حجابم رو رعايت کنم. از طرف ديگه برخلاف نظر پريسا که فکر مي کنه من با حجاب خيلي خوشگل تر مي شم ، به نظر خودم بُردار قيافه من با حجاب دقيقاً به سمت چغندر ميل مي کنه که طبيعتاً برام جالب نيست. بنابراين ترجيح مي دم در نزديکترين فاصله به شرکت به سمت حجاب هدايت بشم که جايي نيست مگر دستشويي متروي شوش! قسمت پذيرائي (!) دستشويي متروي شوش يک فضاي ۳*۲ متريه و در حدود ساعت ۸-۷:۳۰ واقعا ورود بهش سخته. علتش هم دخترهايي است که وسايل آرايششون رو پهن کرده اند و با عجله براي هم خط چشم مي کشند و يا اينکه به صورتشون پودر مي زنند و با سخاوت زيادي وسايلشون رو به هم قرض مي دن. اول فکر مي کردم بدکاره اند(بعضيهاشون واقعا خودشون رو شبيه ديو می کنند!) اما بعد متوجه اشتباهم شدم. کافيه 5 دقيقه در دستشويي بايستيد تا دخترهايي با قيافه ساده و در بسياري از موارد چادري رو ببينيد که با عجله مي آيند چادر ها رو جمع مي کنند و حتي مانتوهاشون رو عوض مي کنند. قيافه هايي که موقع خروج قابل شناسائي نيستند و تا حدي که زندگي به آدم هاي طبقه شون اجازه مي ده شيک شده اند. تازگي ها متوجه شده ام که اکثراً در اداره هاي نزديک به هم کار مي کنند. ديد زدن اين مناظر جزو سرگرمي هاي هيجان انگيزه مامورين نظافت محوطه و کارمنداي رده پايين ايستگاهه که صندلي ها رو جوري دم ساختمون چيده اند که نظارتي دقيق بر جريان کار داشته باشند و به نظر مي رسه که اين سرگرمي اصلا براشون تکراري و خسته کننده نمي شه. اوايل که تو باغ نبودم از ديدن اين تماشاچي ها عصباني مي شدم بعد ديدم لازم نيست من خون خودم رو کثيف کنم اين طفلکي ها هدفشون اصلا شخصي نيست. + نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 23:41 توسط نیلی |
خبر جديد: رئيس قراره قائم مقام معاون فني بشه کي فکرش رو مي کرد توي يک هفته اين همه اتفاق بيفته. رئيس يک گروه کوچک بي اهميت،کسي که خوبي هاش رو کسي نمي ديد و آدم هاي احمق شرکت تحويلش نمي گرفتند تبديل بشه به قائم مقام معاون و حالا همه ي اون آدم هاي احمق پاچه خواريش رو بکنند.کي فکرش رو مي کرد که با وجود کينه اين قائم مقام آينده ميماس بتونه به شرکت برگرده و واحد ما تبديل به يکي از بهترين گروه هاي کاري اي بشه که من بتونم باهاش کار کنم، آن هم درست در زماني که دارم ترکش مي کنم. کي فکرش رو مي کرد در يک هفته سه رده از مديران گروهي که من دارم واردش مي شم عوض بشن و شرکت به اين بزرگي اين طوري شخم بخوره. کي فکرش رو مي کنه ۸ نفر از ۹نفري که تو اتاق فعلي ما با قيافه هاي حق به جانب سر جاهاشون نشسته اند از وضعيتشون ناراضی باشند و قصد دارند تغيير محل خدمت بدند که تنها ۳ تاش به صورت عمومي اعلام شده. و چه کسي فکر مي کنه اين مملکت و اين شرکت که توش با وجود اين همه مدير قابل ، آدمي مثل رئيس من (که اتفاقا به نظر من مدير خوبي هم هست) با رابطه هاش يک شبه ره صد ساله رو طي مي کنه، قراره به جايي برسه؟ به هر حال فکر مي کنم اگه فردا بيان بهم بگن رئيس قراره رئيس جمهور بشه هم ديگه تعجب نکنم. دور از انتظار هم نيست مگه خود احمدي نژاد کي بود؟ + نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 23:38 توسط نیلی |
۱- مشابه بسياري از فيلم هاي سطحي، در اين فيلم هم عراقي ها آدم هاي ابله و وحشي اي هستند كه حتي در ارتششان هم از قواعد پيروي نمي كنند. يك افسر به راحتي و بدون دليل در گوش زير دست خود مي زند، به راحتي در شب مهمترين مبارزه وقتي در حال طرح ريزي نقشه ها هستند، ميز را ترك مي كند و به كسي هم بر نمي خورد. اين افسر به راحتي مثل پت و مت ديگران (سربازان) را كتك مي زند (صحنه هايي كه حامد بهداد در شهر به سمت گروه در حال شليك است). جالب تر اينجاست كه در اين ارتش بدون توجه به مراتب نظامي همه اين افسر عالي رتبه را "سيدي فواد" (به اسم كوچك) صدا مي كنند. ۲- فواد كه يك معلم با شخصيت است (هرچند رگه هايي از خشونت هم در او ديده مي شود) هنگامي كه در مقام يك افسر جنگي قرار مي گيرد هيچ تفاوتي با يك عرب شتر سوار ندارد. ۳- صحنه هاي صميميت در قرارگاه ايراني ها (ابتداي فيلم) و شوخي هاي افراد سر به كليشه مي زند. در اين صحنه ها به راحتي مي توان تقليد از بازي حميد فرخ نژاد را در بازي پوريا پورسرخ ديد. ۴- ديالوگ هاي ضعيف، منطق روايي ضعيف تر و تمايل به جذب تماشاچي تنها به روش درآوردن اشك او در كنار يك قصه عاشقانه كاملا ديده مي شود. منظورم اين نيست كه اين اتفاقات در خرمشهر نيفتاده، خيلي چيزهاي ديگه هم ممكنه اتفاق افتاده باشه ، ولي نميشه كه يك فيلم ضعيف بسازي و اسمش رو بزاري فيلم بر اساس واقعيت و با همين سلاح هم ازش دفاع كني. پس فرق من آدم عادي با يك كارگردان و هنرمند خوب چيه؟ ۵- صحنه خندق كه واقعا اسف باره، تا حالا نديده بودم فيلمي با اين همه ادعا اينقدر هاليوودي و خنك به خاطره گويي بپردازه. ۶- قضيه جاسوس در قرارگاه ايراني در يك سكانس مطرح مي شود و در ادامه فيلم كاملا به فراموشي سپرده مي شود. ۷- لهجه باران كوثري از جمله دوم هر ديالوگ به بعد به سمت تهراني حركت مي كنه و در اواسط ديالوگ كاملا تهراني استاندارده! ۸- با وجود اينكه شخصيت پردازي فواد عيب هاي اساسي داره ولي باز هم فيلم مديون بازي خوب حامد بهداده كه واقعا بعضي از صحنه ها رو نجات داده. ۹- اول بازی باران کوثری زیاد توجه ام رو جلب نکرد.حتی پیش خودم فکر کردم چرا باران كوثري به خاطر اين فيلم هم جايزه گرفت در صورتي كه بازي اش در خون بازي آنقدر فوق العاده و غير قابل مقايسه بود. اما حالا این طور فکر نمی کنم(آخه من به دلایلی این فیلم فوق العاده رو دوبار دیدم) حین دیدن این فیلم برای بار دوم فکر کردم باران کوثری باید چه کار دیگه ای می کرد که نکرد و یا چه چیزش تو ذوق می زد و در آخر به این نتیجه رسیدم که باران واقعا خوب و روان بازی کرده و بازی اش غیر از همون بحث لهجه مشکل دیگری نداره. مشکل فیلمنامه ضعیفه که به همه چیز گند می زنه از جمله به اون سکانس های "منو بکش رضا" + نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 23:35 توسط نیلی |
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386 22:28 توسط نیلی |
حدود ساعت 4 صبح بود كه كتاب "اجاق سرد آنجلا" رو تموم كردم. فرانك مك كورت اين كتاب را بر اساس دوران بچگي اش كه اغلب آن در ايرلند سپري مي شود نوشته و گلي امامي آن را به فارسي ترجمه كرده است. "اجاق سرد آنجلا" داستان فقر، اندوه، غصه ها و روياهاي اغلب دوران كودكي مك كورت است. و يكي از خصوصيات اصلي متن، که از زبان مك كورت کودک نقل می شود طنز سياه و قدرتمنديه كه در لايه هاي زيرين متن غمگين، نگران و دلنشين او حضور پيدا مي كند. اين کتاب درهمان سال انتشار، برنده ي جايزه ي ادبي پوليتزر در آمريکا شد و براساس آن يک فيلم سينمايي هم ساخته شده است . نكته جالب اينجاست كه حالا كه اين كتاب رو خواندم بهتر مي توانم بفهمم كه چرا از كتاب بادبادك باز (كه تقريبا از همون حدود صفحه 100 اش جذابيتش رو برام از دست داد) خوشم نيومد. از برخورد بي طرفانه و افشاگرانه اي كه با متوليان دين كرده بود هم واقعا لذت بردم. به خصوص قسمت هايي كه پته ( يكي از مشكلات كوچكي كه در اين كتاب وجود داره مشخص نشدن حدود گفته هاي افراد با علامت هايي مثل – است كه اين علامت ها مي تواند متن صحبت را كه به صورت يك پاراگراف آمده از پاراگراف قبلي كه جزو متن است متمايز و خواندن کتاب رو راحت تر کند. + نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386 21:27 توسط نیلی |
سکوت
متن آساني است که معمولا اشتباه خوانده مي شود (آ-آتاناسيو(A.A Attanasio )) + نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386 17:30 توسط نیلی |
دفعه اول كه ش رو تو سفر دماوند ديدم (اسمش رو فعلاً نمي برم چون يك مقدار مشهور است) اصلا فكر نمي كردم اين شكلي باشه. يه چيزي تو مايه هاي "اِ.. اين بود؟" كم كم تو سفر ازش خوشم اومد و آدم جالبي به نظرم رسيد. البته اون موقع زياد راجع به سطح اطلاعاتش نمي دونستم چون فقط در مورد فعاليت هاي اجتماعي اش جسته گريخته از كاوه ، افرا و بقيه يه چيزايي شنيده بودم. بعد يك بار توي يكي از كلاساش ديدمش و از ديدن برج آهنيه حريم شخصي اش جا خوردم كه یه مقدار سر به از خود متشكري مي زد. به تدریج سعي كردم با كمك مطالبي كه تو سايتش گذاشته بود يه مقدار سر از حدود عقيده هاش دربيارم. بعد كتاباش رو خوندم و راستش از ديدن نقشي كه براي خودش تو دنيا تعريف كرده بود (يك نجات دهنده) و نگاهش به آدم هاي اطرافش تعجب كردم. به خصوص اينكه براي شايسته بودن براي همچين نقشي بيش از اندازه رو و ساده بازي مي كرد. من قبلا كُميك شده اين نقش رو تو سيامك ديده بودم هرچند فكر نمي كنم كسي بتونه ش رو كمیك بدونه به خصوص اينكه ش آدم بسيار باهوشي هست و مطالعاتش در جامعه شناسي و تاريخ واقعاً خوبه. اگه بخوام راستش رو بگم اولش ازش خيلي حرصم گرفته بود ولي كم كم تعجب كردم كه چرا بايد اين نقش توسط اطرافيانش پذيرفته بشه به خصوص كه تعدادي از اين افراد خودشون هم آدم هاي باهوش و موفقي در جامعه بودند به اندازه ش و يا حتي بيشتر. با صحبت هايي كه با كاوه كردم به تدريج دستم اومد كه تعداد زيادي از اطرافيانش آگاهانه و يا ناخودآگاه درست به همين دليل دسته دسته تركش كرده اند و از موسسه اش بيرون اومده اند. وقتي پنچ شنبه تو كلاس مخصوصش (كه بيشتر يه جور يارگيريه) شركت كردم و ديدم افراد شركت كننده كلاسش بيشتر فِنچ اند احساسم تغيير كرد. در واقع تنها حسي كه وقتي از كلاسش بيرون مي اومدم براش داشتم ترحم بود. ترحم براي استعدادي كه يك راه غلط رو با غرور وحشتناكي پيش گرفته. اميدوارم پيرو مكتب نيچه نباشه چون اونوقت اين حس بدترين فحشيه كه مي تونم بهش بدم! ************************************************************** + نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386 10:36 توسط نیلی |
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386 18:14 توسط نیلی |
امشب داشتم آشپزخونه رو تميز مي کردم که ياد تو افتادم. اين که چه طور ميشه از آشپزخونه تميز کردن به ياد تو رسيد اين روند رو داشت: داشتم فکر مي کردم که اگه بخوام به ناخنک زدن به هندوانه و شيريني ها در حين عمليات کوزتي ادامه بدم به زودي همه ي زحمت هاي منتج به لاغري ام رو هدر مي دم و بعد در مقابل صبا (دختر عمم) که هفته ديگه مياد (و بسيار خوش هيکله ) بايد ياد همه ورزش هايي بيفتم که بايد انجام بدم. بعد يادم اومد که سال پيش وقتي عمه ام اينا اومده بودند ، من بعد از مدت ها دوباره عاشق تو شده بودم. و به طرز ابلهانه ای اونقدر به نتیجه کار مطمئن بودم که حتی داشتم فکر می کردم چطوری تو رو به عمه ام معرفی کنم. (این عمه ام به این تیپ روابط من خیلی علاقه منده!) و يادم اومد که با تو بود که من اينقدر عوض شدم. تويي که تصويرت پي در پي کمرنگ مي شود و دوباره رنگ مي گيرد ولي هرگز پاک نمي شود. به خاطر تو بود که من بسياري اصول اخلاقي منظم و درخشانم را زير پا گذاشتم و از کنار بسياري از عقايدم گذشتم. مني که به عشقِ بدون شناخت مي خنديدم... من که آدم ها براي ورود به حريم شخصي ام شرط ها بايد مي داشتند... و بعد از آن بود که به آن فلسفه مشهورم رسيدم که ديگر نمي توانم افراد را در چهارچوب اخلاق ارزيابي کنم وقتي که مطمئن نيستم خودم در آن شرايط مشابه آنها عمل نکنم. و به خاطر تو بود که آن سيستم اخلاقي خونبار را به خودم تحميل کردم، که هر لحظه دلم را خون مي کرد و نقابم را ضخيم تر. آن سيستم وحشتناک "انسانی ، زيادی انسانی" که جا به جا ترک می خورد... و در اين فشار خود تحميل بود که بخشي از روحم آهنين شد. خدايا من در اين مدت با خودم چه کرده ام؟ و نمي دانم بايد بخندم يا گريه کنم وقتي از دهانت مي شنوم که يکي از بهترين دوستان توام. + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 22:11 توسط نیلی |
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 11:34 توسط نیلی |
آموخته ام... که چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد.
آموخته ام ... که اين عشق است که زخم ها را شفا مي دهد نه زمان آموخته ام ... که زندگي دشوار است اما من از او سخت ترم . آموخته ام ... که گاهي تمام چيز هايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او و قلبي است براي فهميدن او آموخته ام ...که فرصت ها هيچ گاه از بين نمي رود، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد. + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 10:15 توسط نیلی |
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386 19:3 توسط نیلی |
امروز رئيس در پي برگزار شدن جلسات متعدد در اتاق، شعر زير را تقرير فرمودند:
سبو بشكست و دل بشكست و جام باده هم بشكست + نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386 14:6 توسط نیلی |
امسال خدا خيلي با من شوخي كرد. يكي از اين شوخي هاي با حالش (كه ايشالله يخ كنه) امروز دريافت شد: رئيس ممكنه معاون تعميرات و نگهداري بشه! با توجه به اين كه من كلي جز زدم كه از اين واحد به يك بخش فني تر برم و اينكه اگه رئيس رو تو اين 2-3 ماه اينقدر براي رفتنم زجر نداده بودم حتما منو با خودش به جاي خوبي مي برد (چون قبلا رابطه اش با من خيلي خوب بود) مي تونين خودتون ابهت فاجعه رو حدس بزنين. اين موضوع رو كه من احتمالاً تا مدت ها (يعني تا وقتي كه رئيس اونجاست) نمي تونم از دفتر مهندسي و نظارت به حوزه تعميرات و نگهداري برم رو هم به صورتحساب اضافه كنيد! آخه يكي نيس به اين خدا بگه برو با هم قد خودت شوخي كن! بعضي وقت ها هم به اين فكر مي افتم كه نكنه به رئيس يا كس ديگه بدي قابل ملاحظه اي كرده باشم كه امسال اينقدر بلاهاي مضحك سرم مياد. من رو باش كه مي خواستم بعدا با گل و شيريني كينه شتري رئيس رو از دلش دربيارم.(بخوانيد از موضع بالا! + نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386 13:8 توسط نیلی |
تا حالا دقت کردين که هر مخفف اسمتون می تونه حس متفاوتی در شما ایجاد کنه؟ يادم مي ياد سال ها قبل توي يکی از کتاب هايي که مي خوندم دختري بود به اسم اليزابت که هر کدوم از حالاتش رو به يکي از مخفف هاي اسمش ربط مي داد. مثل اليزا ، ليزي، بت، بتي ... اسم من رو مي شه به دو صورت مخفف کرد. شکل دوم رو خيلي کم استفاده مي کنند. در واقع تو خانواده من تنها يکي از دايي هام و جديداً يکي از عمه هام من رو به اين صورت صدا مي کنند (با مزه اين جاست که من ارتباط عاطفي کمتري با اين دو نفر دارم) دوستانم هم اکثرا اسمم رو به صورت کامل مي گن مگه چند تا از دوستام که سابقه دوستي مون بيشتر از 4-5 ساله و اون ها هم همون صورت اول رو به کار مي برند. از وقتي که فکرهام يادم مياد صورت دوم رو خيلي بيشتر دوست داشتم. ولي دلم مي خواست کساني از اطرافيانم از اون استفاده کنند که خودشون به فکرشون رسيده باشه نه اينکه من بهشون بگم. از طرف ديگه اسم من خيلي هم متداول نيست چه برسه به مخففش! امروز متوجه شدم که پريسا (دوستي که دوستيمون بيشتر تو شرکت شکل گرفت) از اين شکل دوم استفاده مي کنه، حتي بهم گفت که اين شکل صدا کردن منو بيشتر دوست داره. البته واقعا کم لطفیه اگه اینجا یادی از شقایق نکنم . دوستی که استعداد عجیبی داشت که اسم ها رو با زیباترین مخفف ها صدا کنه و الان مدتیه غم مریضی مادرش جادوی چشم هاش رو برای دیدن زیبائی ها و شادی های دنیا کم رنگ کرده. + نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386 20:38 توسط نیلی |
از ديشب تصميم گرفته بودم صبح ساعت 3 از خواب بلند بشم و برم مسير ولنجک و از اون طرف طوري برگردم که حدود 9-8 خونه باشم. اين طوري مي شد مدتي هم با سپيده باشم که طفلکي ديروز حسابي قاتي خاله بازي و مهمانداري ما شده بود. اما صبح بدجوري به سيستم چانه زني از بالا افتاده بودم و صداي حفاري خيابان (سانس ساختمون سازي و حفاري در اطراف خونه ما عموماً از 1 شب تازه شروع مي شه!) که به شکل عجيبي شبيه صداي بارون بود باعث شد که تا ساعت 4.5 نتونم از جام بلند بشم. حدود ساعت 6 در ايستگاه 2 نشسته بودم که دختري با لباس سفيد، بدني قبراق و تجهيزات مناسب توجهم رو جلب کرد که کمي دورتر از من نشسته بود و نيمرو مي خورد. کم کم سر صحبتمان باز شد و تصميم گرفتيم بقيه راه رو با هم بريم. با وجود اينکه هردومون از قبل تصميم گرفته بوديم از ايستگاه 5 بالاتر نريم، يکه دفعه شير شديم و نتيجه اين شد که دونفري حدود ساعت 2 توچال رو فتح فرموديم! يک راهکار جديد هم با هم کشف کرديم. براي اينکه سختي مسير يادمون بره هرجا راه سخت مي شد با هم انگليسي صحبت کرديم. روش خوبي بود چون ذهن اينقدر با کلمه ها درگير مي شه که بقيه چيزها يادش مي ره! + نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386 21:14 توسط نیلی |
مدتيه تو دفتر مرکزي شرکت بين خانم ها جو قوي ای در اعتقاد به فال راه افتاده. البته خوشبختانه اين جو هنوز به ما تو واحد تهران جنوب نرسيده، ولي در وصفش همين قدر بگم که يکي از اين خانم ها که اتفاقا معاون مدير کل هم هستند پس از جند بار تعويض مراد بالاخره توانسته اند مراد خودشون رو که استاد خطابش مي کنند پيدا کنند. چند وقت پيش که حوصله مون يک مقدار سر رفته بود افرا يک پيشنهاد به من داد که بريم ببينيم تو اين خونه ها چي مي گذره و منم که واقعا علاقه مند شده بودم اعلام پايِگي کردم. و امروز رفتيم! البته با استتار کامل چون حتي رومون نشده بود تو خونه بگيم. محل فالگير که بعدا فهميدم هاله بينه در اکباتان بود (يکي از هاله بين هاي معروف بود) در رو که باز کرد ازديدن قيافش جا خورديم يک زن تقريبا پير با چشم هاي کشيده شده و تاپ و شلوار(فافا مي گفت همشون شکل همن!). ما رو دعوت کرد و اول افرا رفت و من و فافا شروع به ديد زدن اطراف کرديم البته تا حدي که لوستر بي تناسب وسط اتاق که تا نزديک ميز پايين اومده بود اجازه مي داد. بالاخره افرا اومد پايين و من رفتم. زن شروع كرد كه مشتري هاي من همه تحصيلكرده اند و خودش هم 30 سال در اين راه تحصيل كرده است. تو صورتم زل زده بود و تشخيص داد كه من تركيب دوتايي ام و دِپرِشِن دارم. تركيب دوتايي يعني اينكه با يكي به هم مي زنم و با كس ديگه اي مي روم. ازش پرسيدم دپرشن يعني افسردگي گفت نه يعني بخت. بعد گفت تا PHD رشد مي كنم و استعداد رياضي دارم و گفت مهندس هم مي توانم بشوم. بعد با قيافه ي هيجان زده اي گفت : تو برادر داري. (بدون علامت سوال) گفتم نه. گفت پس خواهر داري؟ گفتم آره. گفت مي بينم كه ازت بزرگتره. ( از اينجا گفتم بزار بهش خط بدم) گفتم نه كوچكترند. گفت مگه چند تان؟ گفتم دوتا دوقلو اند! گفت پس قل بزرگ خصوصيات پسرونه داره الكي گفتم آره. خيالش راحت شد گفت آره همينو مي گفتم. اومد رو دست چپم. گفت تو مي توني تا PHD بري.. مهندسي پزشكي، پزشكي، دندان پزشكي.. با قيافه معصومي گفتم به مهندسي نزديك تره يا پزشكي؟ گفت پزشكي. بعد گفت سفري در پيش دارم و امسال خونمون رو عوض مي كنيم و خانوادگي حج مي ريم! بعد گفت خواهرات دانشگاه قبول مي شن (دوقلوها سال دومند) و مادرت خيلي خانم خوبيه. بابات هم آدم خيلي شريفيه و قُل كوچك رابطش با بابات از همه تون بهتره(بدترين رابطه بابام رو تو خونه ما قل كوچيك داره كه اصلا بابام رو تحويل نمي گيره!)گفت پريروز با يكي دعوا كردي (با رئيس دعواي شديدي كرده بوديم) با خوشحالي گفتم آره چه دعوايي هم كرديم! گفت به اين دعواها توجه نكن اون روحيه حساسي داره ولي تورو دوست داره . باهم وجه اشتراكتون زياده و خوشبخت مي شيد. مي تونين تا 10 بچه هم به داشته باشين! البته يه ذره مشكلات شخصيتي داره و مادرش سر راهته ( مادر رئيس ديگه چي مي خواد بشه، ولي خوب ارزشش رو داره بعد شروع كرد گفت اسمش الف داره . . آره. . ش داره. . آره. . . ي داره. . . آره. . . . (اسم رئيس تقريبا نيم خطه!) كلي خوشحال شد. بعد گفت امير مي شناسي. . . نه. . . منير مي شناسي. . . نه. . مهرداد چي؟گفتم نه گفت پس عمو داري؟ گفتم آره گفت رابطه تون سياهه (اين يكي رو راست مي گه!) در دست چپ معلوم شد كه من استعداد وكالت دارم و مامانم در ناحيه شكم مشكل داره (رحِمِشه كه تو اين سن بعيد نيست) ومن كانادا مي رم ولي apply ام رو از طريق دبي مي گيرم. در تمام عمر نمازم ترك نشده و قل دوم رابطه عارفانه و خوبي با خدا داره. (گيري به اين قل دوم داده بود) بابام به زودي زمين خوبي مي خره و يك حلقه هم هست كه نشون مي ده من تا آخر سال عروسي مي كنم. خيلي هم با شخصيتم!( به من گفت با شخصيت! در اينجا گفت سوال ديگه نداري؟ منم شيطنتم گل كرد پرسيدم ميشه بگين تو زندگي اون آدمي كه مي گين من دوستش دارم دختر ديگه اي هست يا نه؟ من كه به زور خنده ام رو به لبخند مليح دوستانه اي تبديل كرده بودم دستش رو فشردم و با افرا كه فشار دستشويي داشت خفش مي كرد و فافا كه با اشاره من تو نرفته بود زديم بيرون. معلوم شد رابطه با عموي افرا هم سياه دراومده و اونم تا آخر سال ازدواج مي كنه (بايد زودتر دست به كار بشيم احتمالا ازدواج دانشجوييه) البته وقتي ماجراي خودم رو تعريف كردم طفلكي افرا بدجوري كوفتش شد چون ظاهرا در مورد گذشته افرا خوب حدس زده بود. ولي اصلا فكر نمي كردم حتي يه فال گير هم بتونه اينقدر سوتي بده! ************************************* با فافا از يکي از خانم ها که سه سال بود اونجا مي اومد و کلي تعريف مي کرد از کرامات صاحبخونه پرسيديم. خلاصه اين سه سال مي شد که دايي مشتري دچار حمله عصبي مي شده و هاله بين تشخيص داده بود که جادوگري در بچگي اونو جادو کرده و بايد سه دفعه با آب درياچه اروميه (محل تولدش كه همون جا هم جادوش كرده بودن) بشورنش كه موثر بود. (هاله بين گفته بود علي (اسم دايی) كيه؟) و بعد هم اينكه پيش بيني كرده بود كه دختر مشتري كلاس زبان خواهد رفت كه يك سال بعد عملي شده بود. خانمه مي گفت راجع به خودم چيزي نگفت بيشتر اولويت ها رو مي گه مثل دائيم. ولي گفت كه خونه مون رو به زودي عوض مي كنيم. + نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386 20:15 توسط نیلی |
یادم نمی یاد هیچ وقت از آیینه گذاشتن جلوم خوشم اومده باشه. تو لحظه ها یا مدت ها کاری رو انجام می دی و یک دفعه یک روز یک دوست ، یک حادثه، یک عکس ... بهت می گه خروجی اونی نیست که فکر می کردی و این اون آیینه گذاشتنه که می گم. حتی فکر می کنم مدت زیادی از این آیینه ها وحشت داشتم و بعد از اون هم مدتها باهاشون مقابله کردم. سعی می کردم ثابت کنم (مثلا به اون دوست) که تصویر من رو درست ندیده و به گوشه و کنارهای تصویر توجه نکرده. ببین ... ببین ... اما الان کم کم دارم لایه های جدیدی تو خودم حس می کنم. نه بی خیالی یا بی نیازی از نظر دیگران کلمه درستش نیست ... من و کاوه از قبل یک بحث تاریخی داشتیم که مدت ها طول کشید و اون بحث درباره شاملو بود. (کاوه عاشق شاملوئه و هیچ انتقادی رو راجع بهش نمی تونه تحمل کنه. واضح تر بگم از هر کسی نمی تونه قبول کنه، منتها اون غیرِ هرکس هنوز زاده نشده. البته نمی دونم الان هم همین فکر رو می کنه یا نه ولی این حدود رو برای اکثر چیزها قائل می شه) می خواستم بهش بگم یادت نره من شعر شاملو رو نقد نکردم من نگاه تو رو به شاملو و تمایلت به تقدیس آدم ها که اونا رو شايسته نقد هرکسی نمی دونی نقد کردم. می خواستم بهش بگم من هیچ وقت در تشخیص مشکلات اطرافمون اشتباه نکردم هرچند شاید نتونم همه جانبه تحلیلشون کنم (صادقانه بگم من منطق خودم رو خیلی تحویل می گیرم!) می خواستم بگم نظرات من به عنوان یک دوست می تونه نگاه تو رو نسبت به یک قضیه عوض کنه (که فکر می کنم کرده) ولی لزوماً اطلاعات علمی بهت نده و این تفریح نیست. ولی یک دفعه حسش رفت. پیش خودم گفتم:چه فایده ای داره؟ مهم اینه که این تصویر بیرونی تو برای کاوه س. این چیزایی که تو می خوای بگی رو یا کاوه نمی بینه، یا تو نتونستی درست انتقال بدی و یا داره انکارش می کنه. در هر سه حالت توضیحش تنها توجیه به نظر می رسه. ببین چیزی می گه که تو ندیده باشی؟ و حالا که نگاه می کنم می بینم که شاید کاوه از بحث هامون همه چیز رو درست برداشت نکرده باشه ولی یک چیز رو درست به هدف زده: من راجع به خیلی از علاقه مندی هام درست مطالعه نکرده ام. می بینم که کنار کپه کپه روزنامه ای که خوانده ام و قفسه قفسه کتابی که باهاشون زندگی کرده ام ، کتاب های تاریخی و فلسفی خیلی کمی هست و تجربیات زیبایی شناختی خیلی کمتر. و این چیزیه که من (و نه کاوه) باید در گوشه این آیینه ببینم. البته فكر مي كنم كم كم بايد يك حقيقت تلخ رو هم قبول كنم:هيچ كدوم از دوستان من دلشان براي نظرات و بحث هايي كه با من داشته اند تنگ نخواهد شد و اگه بخوام راستش رو بگم اين برام از هر نتيجه ديگه اي كه اين آيينه گذاري ها به من بده، سنگين تره. ****************************************************** + نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386 0:2 توسط نیلی |
ديشب جمع دوستاي دوره مون دوباره دور هم جمع شديم ولي برخلاف هميشه تو يه باغ رستوران نه توي خونه. و همه چيز فرق مي كرد... يه دفعه حس كردم خيلي چيزها مثل قبل شده و ما خيلي چيزها رو فراموش كرديم. حداقلش اين بود كه ما بچه ها فراموش كرده بوديم كه از وقتي بزرگ شديم چه قدر با هم متفاوت شده ايم. اميد و سينا و سيامك دوستانه كنار هم نشسته بودند و با هم شوخي مي كردند و مي خنديدند و اميد و سينا يادشون رفته بود كه مي توانند با متلك سيامك رو كنفت كنند. هيچ جمع دو تا شده اي نبود. هيچ نگاه بغض آلودي از گوشه و كنار به بحث هاي شبه روشنفكري و يا كتابخواني دوخته نشده بود. هيچ نگاه سرزش كننده اي به نگار دوخته نشده بود. گيتا تو خودش فرو نرفته بود... همه فهميدند كه گيلانا زيبا شده... همه مون بيش تر از قبل احساس كرديم كه اميد دوست داشتنيه. همه دختر ها با هم رفتيم قدم زديم بدون اينكه كسي فكر كنه از جمع دور افتاده.. شايد هم علتش اين بود كه صبا ديرتر اومد. بعد از مدت ها با سيامك مثل قديم ها حرف زديم.. مثل اون وقتايي كه سعي مي كرديم سر و ته همه چيز رو بريزيم بيرون و تو طبقه بندي ذهنامون براش جا باز كنيم... صبا و سينا دوباره با هم شوخي مي كردند. ياد اون قديم ها افتاده بودم و وقتي كه صبا و گيلانا و سينا مي رفتن خونه عمو عباس و خاله ناهيد. و اميد و نگار پشت در اتاقشون مي زدند "ورود بچه هايِ مهمان ها به اتاق ممنوع!" و وقتي ما مي رفتيم نمي زدند. اون موقعي كه قيافه نگار مثل دلش ساده بود و اميد وقتي مي خواست اذيتش كنه بهش مي گفت كوفته! ولي تو دعواها هميشه پشت هم بودن. اون وقتي كه گيلانا لاغر استخوني بود با يك كپه موهاي فرفري و يك عينك كه هميشه بود و سياوش تو توهم هاي هري پاتر بودنش اسم گيلانا رو گذاشته بود هرميون! و تو كه اونجا بودي.. تو كه مهربان و دوست داشتني بودي... تو كه هر بار حضورت توي جمع ما باعث مي شه احساس كنم درهاي آهني يكي بعد از ديگري بين ما خواهند افتاد. و انگار ناگهان فاصله بچه ها و پدر مادر ها كم شده بود. بابا از همه بچه ها خوشش اومده بود. با سيامك و اميد كلي رفيق شده بودند! اميدي كه قيافش رو مثل گلزار توي شب شيشه اي درست كرده بود و كلي بهش خنديده بوديم. همه يادشون رفته بود كه خاله پروين شماره 2 رو خيلي دوست ندارند. و همه هر لحظه يادشون ميومد كه خاله پروين شماره 1 رو چقدر دوست دارند. با سينا كلي با عمو نصرت شوخي كرديم كه تازه گواهي نامه شو گرفته بود و با سرعت 60 تا انداخته بود تو لاين پر سرعت اتوبان و حتي به پليس هم راه نداد. اون طرف تر خاله پري ساكتِ هميشگي گرم شده بود و با شوخي هاي به جاش همه رو به خنده مي انداخت. از همه بدتر غذا بود كه اكثرا به توصيه و تبليغ من (كه 3 ماه پيش اونجا رفته بودم) و علاقه و تنبلي هاي شخصي ، كوفته سفارش دادند و كوفته شور و تند و بدمزه و گنده از كار در اومد! و مشتري هاي جوجهِ زويا و صبا زياد شد. موقع برگشت اميد كه مارو داشت مي رسوند و به طرز وحشتناكي داشت لايي مي كشيد (خودش علتش رو عقده ناشي از 3 ساعت حركت پشت ماشين عمو نصرت مي دونست) گفت : امشب مثل قديما شده بوديم... ولی امید دیگه هیچ چیز مثل قبل نخواهد شد. ما حالا بیشتر از اون با هم فرق داریم که لبه های شکاف بین مون رو بشه با چیزی دوخت. + نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386 20:0 توسط نیلی |
|