|
طبق معمول جای معجزه کنار من خالیه. جنسمون جور شد! لیسانس راه آهن، فوق لیسانس هوا فضا، دکترا رو هم میریم برای کشتی سازی که ایشالله کلیه شرایط برای وزیر راه شدن فراهم بشه! بامزه ترش مامانمه که الان بدو بدو اومده تو اتاق و می گه:بد شد رفتی امیرکبیر ، الان خیلی خطرناکه خیلی باید مواظب باشی! + نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 15:43 توسط نیلی |
خوب ...جواب ارشد رو زدن... ولی من نمی رم ببینمش، یعنی امشب نمی رم! البته فکر نمی کنم اشکی باقی مونده باشه... شاید به خاطر اونهمه اشکی که شب جواب اولیه ریختم و قیافه ام رو تو جشن فارغ التحصیلی از ریخت انداخت... شاید به خاطر این دو ماه که نصفشو کوفت خودم کردم و آمادگی رفتن به هوا فضا رو برام جا انداخت... یا شاید به خاطر اینکه گزینه ای مثل رفتن به خارج برای خودم علم کرده ام که سرنوشتش خیلی بیشتر از بقیه چیزهای زندگیم معلوم نیست. به هرحال بزار مرده ها امشب رو آرامش داشته باشند. ها ها ها... + نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386 20:49 توسط نیلی |
در يك جامعه دستورات اجتماعي-فرهنگي يا "سنت" توسط قدرت نوشته مي شود. قدرت پنهان اجتماعي که عموما قدرت سياسي، جامعه و خانواده هم هست و اين قدرت لزوما local نيست. حال با توجه به اينكه قدرت عملا مخالفت موثر را تحمل نمي كند، چگونه دين ها توانسته اند در طي قرون متمادي باقي بمانند؟ به نظر من اين به لايه لايه بودن دين ها بر مي گردد. لايه هايي که توسط فقه يا "دستورات اجتماعي-فرهنگي دين ها" ساخته مي شوند. وقتي اين لايه ها کنار زده مي شوند به هسته هاي کوچکي مي رسيم که همان اصول انسانيت هستند و در همه دين ها مشترکند. بنابراين در واقع تفاوت دين ها تفاوت ظاهري آنها در اين لايه هاست. از سوي ديگر دين براي پذيرفته شدن در ميان مردم ناچار است خود را با بخشي از سنت هاي آنها هماهنگ کند و گرنه در نطفه خفه خواهد شد. و فقه بخشي خواهد بود که دين در آن خود را با فرهنگ (سيستم نوشته شده توسط قدرت پنهان) هماهنگ مي كند تا بتواند نظراتش را در بخشي ديگر پيش ببرد. احتمالا پيامبران اميدوار بوده اند با جمله هاي دو پهلو دو جامعه نخبگان و عامه را با خود نگه دارند. جمله هاي دوپهلويي که به دين توانايي مي دهد شاخه اي مانند جريان سروش را ايجاد کند. بنابراين فقه به صورت آگاهانه و ناآگاهانه ابزار قدرت خواهد بود. پس فقه و سنت به سمت يکديگر حرکت خواهد کرد و دين پس از مدتي به راحتي مي تواند جزئي از زندگي مردم گردد، چرا که دين عملاً با سنت هاي روزانه درگير نشده است. بدين صورت است كه درجامعه ما محدود کردن زنان مي تواند به راحتی و به صورت هماهنگ با مفاهيمي مثل غيرت و ناموس در فقه و سنت توجيه شود. در واقع مردم در اين جامعه در برخورد با پديده اي مثل بدحجابي دچار تضاد نه با دين بلکه با سنت هاي خودشان مي شوند. چنین جامعه اي که مشروطه را به سرعت رنگ ديني مي زند و به راحتي تركيبي مثل "جمهوري + اسلامي" را مي پذيرد، درواقع ليبراليسم را بومي مي كند. شايد هم بهتر باشد بگوييم لباس ظاهري عقايد خود را نو مي كند. يك جمله تاريخي دارم كه دوباره ارائه مي كنم + نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 12:8 توسط نیلی |
چند وقت پيش نوه عموي بابام به دلايلي با من احساس صميميت کرد و من رو به تولدش دعوت کرد. من هم به عنوان سفير صلح خانواده به اين مهموني اعزام شدم. چيزي که به طرز عجيبي جالب بود دخترهاي اين مهموني بودند که همگي داراي کمالاتي مثل آشپزي، سفره آرايي، گل سازي، آرايشگري، خياطي، گلدوزي و قلابدوزي بودند. يکي از با کمالات ترين اين دخترها، دختر زيبايي بود که به تازگي ازدواج کرده بود و مزون داشت و لباس عروسي اش رو هم خودش دوخته بود. من هم اون وسط نشسته بودم و خودم رو دلداري مي دادم که خوب هر کس يه راهي رو انتخاب مي کنه، يکي تحصيل (يعني من! وقتي مشخص شد اين عروس خانم مهندسي کشاورزي دانشگاه تهران خونده و دخترهاي ديگه هم همشون دانشجواند، فکر کنم قيافه م خيلي بامزه شده بود. + نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386 23:51 توسط نیلی |
دو هفته پیش کشتمت.دیشب هم تو مهمونی چک کردم، مرده بودی.
+ نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386 23:44 توسط نیلی |
زندگي جديد آملي در واقع از يک شب شروع مي شود. شبي که او در سوراخ جاسازي شده در ديوار خانه اش جعبه کوچکي پيدا مي کند که پسر کوچکي مدت ها قبل چيزهاي که دوستشان داشته را در آن مخفي کرده است. آملي تصميم مي گيرد اين پسر بزرگ شده را پيدا کند و جعبه را به او برگرداند. شغل جديد نيمه وقت و فلسفه زندگي تمام وقت او از همين لحظه آغاز مي شود:پيدا کردن راهي براي خوشحال کردن مردم... خلاصه داستان فیلم پرونده سینمائی Amelie + نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 16:23 توسط نیلی |
نگرانی را در پس ذهنت می بینم...می ترسی نه؟ شاید حتی نتونی حدس بزنی خودم هم چقدر نگرانم. + نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 13:38 توسط نیلی |
تو اصفهان تصميم مي گيرند کرايه مسيري رو از ۱۰ تومن به ۵ تومن کاهش بِدند. ملت شروع مي کنند به تظاهرات و اعتراض. بهشون مي گن بابا چتونه، بَده ارزوني؟ نماينده مردم مي گه: شما چرا نمی فهمين، ما تا حالا وقتي پياده مي رفتيم مي دونستيم ۱۰ تومن صرفه جويي کرده ايم، ولي حالا شما کلي به ما ضرر اقتصادي زدين! اين رو امروز دختري که تو اتوبوس خط شریعتي – همت کنارم نشسته بود بي مقدمه و با خنده برام تعريف کرد. کرايه اتوبوس رو روي ديوار اشتباهاً به جاي ۱۵۰ تومن، ۱۰۰ تومن زده بودند که باعث بحث هاي شديد استراتژيک و فلسفي در بخش خواهران اتوبوس شده بود. + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 0:57 توسط نیلی |
می دونستین كه سفرنامه ناصر خسرو در واقع داستان سفر رفت و برگشت او به كعبه است؟ همه چیز از یک خواب شروع می شه:
چنين گويد ابومعين الدين ناصر خسرو القباديني المروزي تاب الله عنه که من مردي دبيرپيشه بودم و از جمله متصرفان در اموال و اعمال سلطاني ، و به کارهاي ديواني مشغول بودم و مدتي در آن شغل مباشرت نموده در ميان اقران شهرتي يافته بودم. در ربيع الآخبر سنه سبع و ثلثين و اربعمايه[…] از مرو برفتم که هر حاجت که در آن روز خواهند باري تعالي و تقدس روا کند. به گوشه اي رفتم و دو رکعت نماز بکردم و حاجت خواستم تا خداي تعالي و تبارک مرا توانگري دهد.[…] پس از آن جا به جوزجانان شدم وقرب يک ماه ببودم و شراب پيوسته خوردمي. […] شبي در خواب ديدم که يکي مرا گفت چند خواهي خوردن از اين شراب که خرد از مردم زايل کند ، اگر به هوش باشي بهتر. من جواب گفتم که حکما جز اين چيزي نتوانستند ساخت که اندوه دنيا کم کند. جواب داد که بيخودي و بيهوشي راحتي نباشد ، حکيم نتوان گفت کسي را که مردم را بيهوشي رهنمون باشد ، بلکه چيزي بايد طلبيد که خرد و هوش را به افزايد. گفتم که من اين را از کجا آرم. گفت جوينده يابنده باشد ، و پس سوي قبله اشارت کرد و ديگر سخن نگفت. چون از خواب بيدار شدم ، آن حال تمام بر يادم بود برمن کار کرد و با خود گفتم که از خواب دوشين بيدار شدم بايد که از خواب چهل ساله نيز بيدار گردم. انديشيدم که تا همه افعال و اعمال خود بدل نکنم فرح نيابم. روز پنجشنبه ششم جمادي الاخر سنه سبع و ثلثين و اربعمايه نيمه دي ماه پارسيان سال بر چهارصد و ده يزدجردي. سر و تن بشستم و به مسجد جامع شدم و نماز بکردم و ياري خواستم از باري تعالي […] پس به مرو رفتم و از آن شغل که به عهده من بود معاف خواستم و گفتم که مرا عزم سفر قبله است. پس حسابي که بود جواب گفتم و از دنيايي آنچه بود ترک کردم الا اندک ضروري […] از اين پس ناصر خسرو راه نيشابور را در پيش مي گيرد. ولي عجب حالي داره... يك روز چهل سالگي ات از خواب بيدار بشي و از اون به بعد همه چيز برات تغيير كنه. شغل و زن و بچه (شوهر و بچه!) رو بزاري زمين، كوله پشتيت رو بندازي پشتت و راه بيفتي... سبك بال... ( right click کنید و بعد save as a target رو انتخاب کنید) + نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 21:57 توسط نیلی |
مدت هاست که فهميده ام تو هميشه بهترين دوستم بوده اي. وقتي بچه بودم، ساعت ها مي نشستي و باهام بازی می کردی. تک تک جزئيات نقاشي هايم رو مي پرسيدي (هميشه همون چرند و پرندهاي خونه، یک دختر احمق دامن پفي، رود و کوه بود) انگار مهمترين چيز دنيا باشند. تمام شعر هاي بي سرو ته ام رو دسته دسته نگه مي داشتي انگار که طلا باشند. و آن آواز هاي سرزمين کودکي ام: دختر دارم شاه... يادش به خير اون خونه چوبي تو جنگل اطراف اراک که با هم تو گشت و گذار هامون پيدا کرده بوديم و توش شعرهاي سهراب سپهري رو اونقدر برام می خوندي تا حفظ شدم. 3 سالم بود و دشت ها چه فراخ بودند... بعدش که دوباره برگشتيم تهران جمعه ها با هم مي رفتيم کوه. اون چايي درست کردن هاي زير صخره هاي دود گرفته... وقتي سفر مي رفتيم همه که مي خوابيدن تازه من و تو مسافرتمون شروع مي شد. گردن صندليت رو از عقب مي گرفتم و تا مقصد با هم چرت و پرت مي گفتيم. بهم می گفتی مرغک نغمه خوان من... (راستی يه ذره شبيه رت باتلر و بانی نبوديم؟) نه فرشته نبودي. آدمي بودي که زود عصباني مي شدي و بد هم عصباني مي شدي. تو عصبانيتت ازت متنفر مي شدم. ولي بعدش اونقدر مهربون بودي و اونقدر تلاش مي کردي که از دلمون در ميومد. وقتي رفتم مدرسه چقدر موعظه هات راجع اهميت درس و عاقبت بي هدف بودن و ول بودن تکرار مي شد. خسته ام می کردی! مي نشستي انشاهامو مي خوندي و تحسينم مي کردي... و این کارت چه اعتماد به نفسي به من مي داد. چقدر باهام حرف مي زدي... الان که فکر مي کنم مي بينم بحث کردن با يک بچه چقدر بايد خسته کننده بوده باشه. براي ديگران که حتما بود وقتي تو جمع ها و مهموني ها وسط بحث مي گفتي ببينيم نظر دختر من چيه؟ راننده خيلي خوبي بودي، يادته گواهينامه نداشتم که تو جاده ماشين دستم مي دادي، باوجود اينکه مامان به حق غر مي زد. چه بساطی راه می افتاد... البته آدم سخت گيري هم بودي. خودمونيم دبيرستان پدرم رو در اوردي! فکر کنم وقتي رفتم دانشگاه ترسيدي. ترسيدي که زيادي فکر کنم آزاد شدم. يک سال حسابي اذيتم کردي ولي بعد فهميدي که خطري نيست. دوباره دوستم شدي و اون موقع بود که من متوجه تغييراتت شدم. فهميدم که هيچ کس بين اطرافيانم نيست که مثل تو هرچند وقت يک بار عقايدش را بازنگري کنه و دست روي اشتباهاتش بگذاره و روش هاشو اصلاح کنه. وقتي زودتر از همه دوستانت بحث نقد گذشته رو تو مهموني هامون راه انداختي خيلي بهت افتخار کردم هرچند قيافه بقيه خيلي خطرناک شده بود. بعد از اون سال ها با هم حرف زده ايم. از همه چي دانشگاه، کار، زندگي، جامعه، سياست... و فکر مي کنم چيزهايي که به دست اورده ام در مقابل چيز هايي که از دست دادم غير قابل ارزش گذاريه. وقتي دو سال پيش تو مسير توچال سينه ات تير کشيد، هيچ کدوممون فکر نمي کرديم ۳ تا رگ قلبت تقريبا صد درصد گرفته باشه. بعد که رگ ها رو باز کرديم، ريه ات بود که عفونت کرد. هرچند خوب شدي ولي صورت هميشه جوان و شيطانت شکسته شد. و از اون موقع اين ترس لعنتي تو وجود من چنگ مي زنه. وقتي قيافه ات خسته مي شه، وقتي تو رانندگي فاصله ها رو درست تشخيص نمي دي، وقتي سِنِت رو برخلاف قبل بيشتر حدس مي زنند، وقتي مي گويي حال مسافرت نداري، وقتي نمی توانم به غذاي بي نمک و بي مزه ات ناخنک بزنم (تو هميشه خيلي شکمو بودي)، وقتي ظهر ها دلت برايم تنگ مي شه و به موبايلم زنگ مي زني... اين ترس مي جوشد. ترس از اينکه روزي هست که شايد نزديک باشد، روزي که کسي نباشد که با ۳ تا روزنامه و يک جعبه شيريني به خانه بيايد، روزي که کسي نپرسه امروز چي کار کردي؟، روزي که کسي نباشد که بلند صدايم کند: نيلي بيا ببين فلاني تو مقاله جديدش چي گفته، روزي که ديگر نتوانم ببوسمت يا با غر برايت چايي بياورم... ترس از روزي که ديگر نبينمت .ترس از روزي که تو ديگر نباشي. + نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 1:16 توسط نیلی |
هفته دیگه داییم میاد! یک هفته هم می مونند! ****************************** نمی دونم درسته وبلاگ عزیزم رو با این موضوع مبتذل پر کنم یا نه (سه پست تقریباً پشت سر هم!)، ولی واقعا حضور این آدم ها داره برای من به یک معضل تبدیل می شه. اونم تو خانواده ای مثل خانواده ما که در شرایط عادی، اعضا همدیگر رو شب ها هم به زور می بینن و چگالی نفر بر مکان ( اتاق ها، هال، آشپزخونه، دستشویی و حموم ) به طور متوسط از یک کمتره! ببینم اصلاً می شه گفت مزاحمت مزمن دیگران برای آدم، یک موضوع مبتذله؟ + نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 23:17 توسط نیلی |
صبح ساعت ۶:۳۰: صبح ساعت ۸: صبح ساعت ۹: صبح ساعت ۱۰: ظهر ساعت ۱- بازار: ظهر ساعت ۲- داروخانه حيوانات کوچک: بعد از ظهر ساعت ۳: بعد از ظهر ساعت ۳:۳۰: بعد از ظهر ساعت ۴: بعد از ظهر ساعت ۵: . واقعا اين شخصيت عمه ام رو تحسين مي کنم، استعداد عجيبي داره که واسه وقت ديگران برنامه ريزي کنه + نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386 10:20 توسط نیلی |
بابک يه بار مي گفت ما (دانشحوي ارشد اقتصاده) واقعاً داريم لذت مي بريم.تو هيچ مملکتي بعد از گرون شدن بنزين، ماشين دچار افزايش قيمت نمي شه. امروز با بابا (که اونم اقتصاد خونده) به يه سري نتايج در اين مورد رسيديم: همين روند تورم رو ما الان تو مصالح ساختماني و.... داريم، هر چند هم چنان دولت داره رو بعضي چيزا سوبسيد مي ده مثل قيمت لبنيات ،نان، هزينه هاي درماني ... و نتيجه اش مي شه فشار به قشر هاي خاصي از جامعه. مثل دامدارها که همچنان مجبورن علوفه رو به قيمت گران بخرند يا فقير شدن روز به روز پزشک ها (پزشک هاي معمولي منظورمه نه مشهور) که دولت به زور، تعرفه بيمه خدمات اجتماعي شون پايين نگه داشته...يا معلم ها که حقوقشون تحت لواي سيستم آموزش رايگان بسيار پايينه... آموزش رايگان،درمان ارزان ولي با فشار به آدم هاي ديگر... و نتيجه انفجار و اعتصاب خواهد بود و خبرهای جديد که حاکي از اين است که دنبال نگراني شهرداري تهران از اتمام سهميه بنزين خودروهاي خدماتي پايتخت (خودروهاي حمل اموات، آتش نشاني و جمع آوري زباله و...) در روز هاي آينده، شهرداری بايد بنزين رو به قيمت ۶۰۰ تومن از دولت بخره. (شرق- چهارشنبه ۱۰مرداد) اين در حالي است که طبق مصوبه مجلس ارگان هاي دولتي بايد بنزين رو به نرخ دولتي تحويل بگيرند. و همه اين افتضاح فقط به خاطر لج بازي با قاليبافه... وقتي تحريم شديم، وقتي خيلي از کشور ها تصميم گرفتند به سختي بهمون ويزا بدن، وقتي دانشجوها له و لورده شدن، وقتي بنزين گرون شد و... خيلي ها رو ديدم که مي گفتند بهتر، به زودي کار اينا تمومه. + نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 16:33 توسط نیلی |
دلم فقط یک ذره ، فقط یک ذره خلوت و تنهایی می خواد...ماه هاست...ماه هاست... فردا عمه ام هم میاد...ای خدا مهمون بسه دیگه!!!!!!!! + نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 2:59 توسط نیلی |
هيتلر قصد جهانگشايي داره به همراه چند دولت مرد ديگه و مطمئناً هدف اين جهانگشايي برتري اقتصاديه. جنگ شروع مي شه. از هردو طرف متحدين ومتفقين هزاران مرد جوان با روح معصوم وارد جنگ مي شوند و چي باعث مي شه اين همه جوان اينطوري مشتاقانه (حداقل تا قبل از اينکه به جبهه برسند) جلو برند؟: مفهومي به اسم وطن. سربازان هر دو طرف در کشور خودشون قديسند و مادرها و همسرانشون براي پيروزي اونها به يک خدا متوسل مي شوند. اين سربازها با اعتقاد به اينکه دارند وظيفه الهي خودشون رو انجام ميدن (در اين جور مواقع وطن، شهيد، خدا و دين هم ارز مي شود) هم ديگه رو مي کشند. قبرستان ها پر مي شه نه فقط از سربازها، چون خلبان ها بنا به اعتقادشون روي شهرها بمب مي اندازند تا دشمن زودتر تسليم بشه. چون در وضعيت جنگ اين که کشتن يکي از گناهان کبيره است اهميتي نداره. جنگ که تموم شد دوباره همه برادر مي شوند. آيا اين آدم ها اعتقاد داشتند؟مسماً بله، آيا اعتقاد چيزي بيشتر از اينه که جونت رو پاش بزاري؟ نگيم اين مثال مربوط به جنگ و شرايط خاصه. جنگ يک تابلوي عريان و زشته که آدم هايي رو که حاضر نيستن توش نقشي بازي کنن له مي کنه، بوسيله همون آدم هايي که مو لاي درز اعتقاداتشون نميره. ولي از اين ساده تر هم هست. هرکدوم از اعتقادات ما تو لايه هاش با هزار چيز ديگه پيوند خورده. مثل کسی که همه ی سال هر کاري دلش مي خواد ميکنه ولي در عاشورا براي حسين سينه مي زنه (درواقع به خدا باج مي ده) و حاضره براي اين اعتقادش شکم ديگران رو سفره کنه. يا آدمي که مي گه به خدا اعتقاد داره ولي به فالگير سر کوچشون بيشتر اعتماد داره. يا هزار تا اعتقاد کوچيک ديگه من و تو ... درسته آدم نمي تونه بدون اعتقاد زندگي کنه، چون زندگي معناش رو از دست می ده. در واقع اعتقاد چهارچوب و تصويري از آدم مي سازه که جاي اون رو تو دنيا مشخص مي کنه و انسان هميشه دنبال روشيه که خودش رو از ديگران متمايز کنه: جايگاه من... و اگر اين تصوير متمايز و متفاوت برات مهم باشه حاضري براش بميري. فنا کردن بدن مادي براي جاودانگي در ذهن ها... من فکر مي کنم هدف ناخودآگاه همه آدم ها همين جاودانگيه. چون نمي تونيم باور کنيم به همين راحتي بميريم و آب از آب تکون نخوره. حتما زندگي ديگه اي هست... نمي دونم شايد باشه و شايد هم نه، هيچ کدوممون تا نميريم به يقين نمي رسيم، فقط بيا وقتي داريم درجاده قدم مي زنيم هر چند وقت يک بار فکر کنيم کجا داريم مي ريم. + نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386 10:31 توسط نیلی |
مدتیه دلم برای قدیمای دو تا از سه دوست صمیمی ام تنگ شده. سارا تو وبلاگش در مورد از دست دادن دوستش نوشته : امروز یکی از دوستان خوب ام را از دست دادم! چی بهتر از این کلمات می تونه یک دوستی در حال نابود شدن رو توصیف کنه؟ + نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386 10:5 توسط نیلی |
عجب آدم جالبي هستي تو...جداً...واقعاً؟...راستي يادم رفت، چرا گفتم جالبي؟...اِ؟...آره؟...راستي فکر نمي کني يه ذره معمولي هستي؟ ...اِ تو که خيلي معمولي هستي!..اون اشکه گوشه چشات؟...داري گريه مي کني؟...داري گريه مي کني... حق داري ... حق داري گريه کني... سخته معمولي باشي...سخته که باور کني آخر و عاقبت تو هم مي تونه به چند تا بچه ختم بشه که منتظر باشي قدر محبت تو مادر نمونه رو بفهمن ... آره معمولي بودن سخته، اونم تو دنيايي که متوسط افراد جامعه اش فکر مي کنن از متوسط آدم هاي دنيا باهوش تر، موفق تر، زيباتر و تاپ ترند (از اين با مزه تر پارادوکسي هست؟). شايد هم سخت نيست ... يک گور ديگه گوشه بهشت زهرا... مادر نمونه و همسر دلسوزي که به خاک سپرده شد با يک کوله بار تنهايي و آرزو ... آمين... زيرزمين بهشت ، بخش معمولي ها...نفر بعدي + نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386 22:30 توسط نیلی |
سوت استارت خيلي وقته که زده شده... بايد رفت ... بايد رفت ... و من امروز در راستاي اين تلاش خواب موندم! وقتي ساعت ۸ رسيدم دم سازمان سنجش، جمعيت خيابون رو گرفته بود. ظاهراً بعضي ها از ساعت ۴ صبح اومده بودند، نمونه رفتار ملتي که به زندگي کوپني عادت داره. هوا خفه بود و ۵۰۰ - ۶۰۰ نفر متقاضي ثبت نام تافل به هم فشرده مي شدند. سرود دسته جمعي شان با صدايي حماسي و خش دار نواخته مي شد: بايد رفت ... بايد رفت ... سهميه سازمان سنجش پر شد و البته به من نرسيد ( ايستادن من اونجا، اونم با با شماره ۴۵۲ دقيقاً من رو به چکيده اعتقاد به اميد تبديل کرده بود) ارجاع مون دادن به موسسه امير بهادر. صف طويلي بود. یک ساعت و نیم تو صف ايستاديم. نزديک هاي جلوي صف بود که فهميديم اين صف، در واقع صف نيست و فقط به آدم کاغذي مي دهند با شماره حساب موسسه، بدون هيچ رزرو نوبت. هيچ کدوم از افراد جلوي صف هم به عقبي ها نگفته بودند چون مي ترسيدند نوبت خودشون از دست بره. به طرز عجيبي ياد رمان "کوري" ساراماگو افتادم. بماند با چه مصيبتي براي ۲۰ آبان کد ثبت نام گرفتم و بماند که چطور تقريبا مثل يک معجزه براي ۲۵شهريور ثبت نام کردم! توي تموم اين صف ها بچه ها با هم حرف مي زدند و از برنامه هاشون مي گفتند... و تموم اين مدت اون صداي خشدار هميشگي، اون صدايي که مثل ديمنتورهاي قصه هري پاتر شادي وجود من رو محو مي کنه شروع مي کرد به زمزمه: تو... تو توي اين زندگيت چي کار کردي؟ چه غلطي مي خواي بکني؟ يادش به خير بچه که بودم فکر مي کردم ۲۰ ساله که شدم اتفاقات خيلي مهمي براي آرزو هام افتاده ... بازم يادش به خير که نه تنها ۲۰ ساله شدم، بلکه ۲۴ ساله هم شدم و هيچ پخي هم نشدم. عاقبت من چی می شه؟ + نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386 21:34 توسط نیلی |
|