|
۵ سال توي دانشکده راه آهن نق زدم و حالا به طرز عجيبي به راه آهن، دانشکده و دانشگاه سابقم عرق پيدا کرده ام! پريشب تو مهموني دوستاي دانشجويي بابا حرف راه آهن شد و ازم يه سري سوال پرسيدن. يک دفعه متوجه شدم با چه لذتي دارم از راه اهن صحبت مي کنم. چقدر دوستش دارم! حاضرم برم فوقم رو ماشين های ريلی راه آهن بخونم حتي اگه مدير گروهش رضواني نکبت باشه! تو امير کبير که راه مي رم دلم براي چمن هاي علم و صنعت تنگ ميشه! يک نظريه روانشناسي مي گه وقتي آدم خونه ش رو عوض مي کنه براي اينکه خونه جديد رو تو خواب ببينه احتياج به حداقل زمان ۲-۳ ماه داره (تا ناخودآگاه خونه جديد رو قبول کنه) + نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386 21:24 توسط نیلی |
سال ها در کتاب تاريخمون خوانديم: شاه اسماعيل پادشاهي بود که مذهب شيعه را در ايران رسمي اعلام کرد. تنها چند جمله مختصر... ولي واقعا شاه اسماعيل که بود؟ چگونه با وجود اقلیت بودن شیعیان در ایران، شیعه دین رسمی کشور شد؟ + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 19:34 توسط نیلی |
من به سمت مسئول 5s در گروهمون منسوب شدم. 5s یک روش ژاپنی در مدیریت کیفیته (از همین اداهای مهندس های صنایع) که خلاصه اش اینه که به کارکنان یاد می ده چطور وسایلی که در اختیارشون مدیریت کنند و از این طریق بهره وری کارهاشون افزایش پیدا کنه. در این سمت پرافتخار قراره من پیگیری کنم که افراد گروه منظم بشند! از طرف دیگه دقیقا افرادی وسایلشون آشفته اس که بیشتر از بقیه (که عملا هیچ کاری ندارند) کار دارند. یعنی زیاد به دست و پاشون بپیچی حسابی گاز می گیرند! بماند که کلاً در محیط های فنی زیاد برای مهندس های صنایع تره خورد نمی کنند. ابزار تنبیهی هم برای کسائی که همکاری نکنند ،قطع شدن کارانه است که عملا ۶ماهه که پرداخت نمی شه. بنابراین احتمالا خیلی کار جالبی باید در پیش باشه. عکس فوق یکی از اهداف پروژه را در گروه ما نشان می دهد. امروز که وارد اتاق شدم متوجه شدم که میز مذکور از تمیزی می درخشد و صاحبش با لبخند رضایت آمیزی پشتش نشسته. معلوم شد آقای مهندس مثل موشهای کارتونی که آشغال ها رو زیر فرش می کردند، همه وسایلشان را در کمد چپانده اند! + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 8:19 توسط نیلی |
چه کسي مي گويد اين ملت به احمدي نژاد راي نداد؟ شايد احمدي نژاد با تقلب مرحله اول را طي کرده باشد و شايد در مرحله دوم مواردي از تخلف انجام شده باشد ولي عده زيادي از مردم ايران واقعا در مرحله دوم به او راي دادند. بسياري از شهرهاي جنوبي و مرکزي و بسياري از مناطق محروم ايران و بسياري از مردم تهران هوادار او بودند. و بیش از نيمي از دانشجویان نخبه ما مستقيما براش تبليغ کردند. يادم مي آيد با يکي از دوستانم به نام سارا که جزو خوش تيپ ترين بچه هاي دانشکده بود راجع به اين موضوع حرف مي زديم. بهش گفتم مسئله فقط خودش نيست اين آدم روي دوش يک سري گروهه مثل بسيج و... اين ها يک سري خواسته دارند محض رضاي خدا که هواداريش نمي کنند. مثلا اگه همين فردا صبح لباسي که تنته ممنوع کنه چي؟ گفت مهم نيست گوني تنم مي کنم. بزار بياد دست بقيه رو کوتاه کنه. (بقيه يعني همون پشتيان هاي احمدي نژاد) قبل از اين انتخابات هيچ وقت فکر نمي کردم مردم دوباره به يک جريان مذهبي براي بدست گيري قدرت راي بدن. ولي حالا مي فهمم که مسئله هيچ وقت مذهب، سابقه، آينده و... نبوده. مسئله اين است که ما رئيس جمهور را در لحظه انتخاب مي کنيم. ناگهان فردي سر بر مي آورد (از ديد عامه ببينيد) و رزومه اي برايش تهيه مي شود. حزب درست و حسابي که نداريم و رسانه هامان هم که الحمدلله. رئيس جمهور براي اکثر مردم ما يک فرد است و هرچه به قالب مهدي موعود نزديکتر باشد (نجات دهنده) بيشتر برايش سينه چاک مي دهيم. فکر مي کنيم اين فرد مي تواند يک تنه در مقابل دنيا بايستد. هميشه هم توهم توطئه داريم..."نمي گذارند کار کند". انتخابات محل تلافي عقده هاي ما (که شايد بعضي هاشون به حق هم باشه) مي شود. يادم مي آيد همشهری کاوه با لحن سرکوبگرانه اي با افتخار نوشته بود که هرگز به هاشمي راي نخواهد داد (حذف به قرينه معنوي:حتي اگه دراکولا قرار باشه به جاش بيايد). حتي فکر مي کنم سر قضيه خاتمي هم همين بود، يعني در واقع بايد فقط جزو شانس هامون به حسابش بياوريم. و چه کسی می گويد انتخابات بعدی ما را از دست احمدی نژاد نجات خواهد داد؟ دفعه بعد هم باز وضع به همين منوال خواهد بود. شايد به صفوي راي داديم. شايد به قرائتي و شايد هم به خواهر احمدي نژاد + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 11:23 توسط نیلی |
حالا كه مي خوام براي خارج اقدام كنم بيشتر مي فهمم كه چقدر دانشگاه و دانشكده مي تونه تو عملكرد آدم تاثير داشته باشه. وقتي محيط تحصيلي خودم رو با مال دوقلوها كه شريف اند و دوستام كه امير كبيرند مقايسه مي كنم مي بينم كه اين بچه ها از همون اول فكر رشد علمي و رفتن به خارج اند. در نتيجه از همون سال دوم به فكر مقاله و تكميل روزمه شون هستند. ولي تو دانشگاه ما (علم و صنعت) همه فكر كار كردن بودند. فكر مي كنم دانشگاه تهران هم اين طوريه. حالا من دانشجوي فارغ التحصيلي هستم يك سال به خاطر تغيير گرايشش عقب افتاده. دو كارآموزي 300 ساعته و چند تا پروژه صنعتي خوب خارج از دانشگاه انجام داده. فقط يك مقاله تو مجله دانشكده داره و يك مقاله از پايان نامه اش. يك سال هم به خاطر كنكور ارشد حروم كرده تا فهميده بايد جل و پلاسش رو جمع كنه. ولی۳ ساله داره کار میکنه. + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 12:13 توسط نیلی |
همیشه دلم مي خواست برم به دكتر يونسيان بگم كه بيشتر چيزهايي كه تو دوره ليسانس ياد گرفته ام و همه حس علاقه به علمي بودن رو بهش مديونم. حيف كه دختر ها رو كه مي بينه مثل ديوار صلب مي شه. + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 12:13 توسط نیلی |
چرا اميد اينقدر در موفقيت آدم موثره؟ امروز به يک سري نتايج رسيدم: اميد (اميد به خدا،شانس يا خود آدم يا... ) تيزي عقده هاي دروني آدم ها رو صاف مي کنه. در واقع اين تيزي هاست که تو برخورد مستقيم با آدم هاي ديگه اثر نامطبوع مي ذاره. در مواردي هم که برخورد مستقيم نيست (کنکور، مسابقات،...)، گير کردن اين تيزي ها به تيزی هاي عقده هاي ديگه است که کار آدم رو خراب مي کنه. + نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386 21:19 توسط نیلی |
دیشب به صورت ناگهاني رفتم كنسرت عليزاده! در واقع صبا به خاطر تولدم من رو به اين كنسرت دعوت كرده بود تا سوپريز بشم، منتها کلاْ لازم نديده بود به من خبر بده. برنامه ساعت ۸:۱۵ شروع شد. قسمت اول اجرا تك نوازي تار و تنبك بود. از اين قسمت خوشم اومد. به خصوص ديدن رابطه عليزاده با سه تارش كه انگار يك جور گفتگو بود و يا دیدن دستاش كه انگار روي ساز مي رقصيد واقعا جالب بود. قسمت دوم برنامه گروهي بود تركيب نوازندگي و آواز. گروه آواز از دو خواننده زن تشكيل مي شد كه صداي واقعا عالي و قوي داشتند و يك پسر جوان كه صداش رو سركوب مي كرد و به ناحيه بيني مي برد. نمي دونم شايد فكر مي كرد اين كار به صداش وقار مي ده. اما يك جا كه صداش رو آزاد كرد صداي خوبي داشت. وسط هاي بخش دوم كم كم روي ارتباطم با برنامه نويز مي افتاد. يك دفعه متوجه شدم دارم به فيلم match point كه ديروز ديده بودم فكر مي كنم. يك نهيب به خودم زدم. ولي توجه ام مرتب افت مي كرد. گیج شده بودم كه چرا اين طوري شده. تا بلاخره به ياد وقتي افتادم كه فكر مي كنم چيزي براي نوشتن دارم ولي آخرش به خودم مي گم كه چي؟ آواز، نقلِ گل و بلبل بود (فكر مي كنم تكرار كار شجريان بود) و سوال "كه چي؟" تو ذهنم مي نواخت. پسر جوان داشت تنهايي مي خوند نويز... ياد مهدي دوست فهامه افتادم كه عاشق سنتي و آوازه. خواننده شبيه مهدي بود... كنارم روژين داشت با شور سر تكون مي داد... نويز... تصوير سپيده تو ذهنم اومد و اينكه چقدر دوست داشت الان به جاي من نشسته باشه. خوب... با يك نگاه واقع بين خلاصه رزومه موسيقي من مي شود:كلاسيك و اپرا (پيانو، ويالون... ) خيلي دوست دارد. در بعضي شرايط بدش نمي آيد سنتي گوش دهد، در بعضي شرايط rock دوست دارد، هيچ وقت با پينك فلويد حال نكرده، كلا از آواز خوشش مي آيد. به هرحال من يك شنونده حرفه اي موسيقي سنتي نيستم. از خودم مي پرسيدم تو چرا اينجا نشسته اي؟ اين يك برنامه تخصصيه. آيا من به عنوان يك شنونده مودي موسيقي سنتي بايد با اين اصرار اينجا نشسته باشم؟ (در واقع تو جمع 10 نفري ما فقط دو نفر شنونده دائمی سنتي بودند) اين شور چيه كه وقتي يك برنامه سنتي اجرا مي شه حتي آدم هاي غير علاقه مند رو به هول مي اندازه كه در صف هاي طولاني بايستند و جای کسانی رو بگیرند که واقعا علاقه مندند؟ اين شور چيه كه من آماتور رو وادار مي كنه هزينه بالاي اين بليط ها رو با رضايت پرداخت كنم؟ آيا تظاهر به روشن فكري نيست؟ آيا مثل هواداري از يك برند نيست؟ به هر حال حتما نشانه توشه خالي امكاناتِ آدم هاي علاقه مند به تفريحاتِ بهتر هست. برنامه كه تموم شد دو تا پسري كه پشتمون بودند با صداي بلند عليزاده رو تحسين مي كردند. بعد از تشويق هاي فراوان، گروه دل شدگان رو هم اجرا كرد كه خيلي عالي بود. خاله پروين كنارم مي گفت :حتما اين ملت بايد خودشون رو بكشند تا اينا آس شون رو، رو كنند! يك لحظه به ذهنم رسيد كه همين حرف يك جور "كه چي؟"يه. اينكه تو آس يك برنامه رو اجراي يك كار قديمي بدوني. ******************************************* + نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386 12:21 توسط نیلی |
جديدا متوجه شدم پريسا وقتي مي خواد تو شركت به كسي سلام كنه مي گه سلام عليكم. ازش قضيه این "علیکم" رو كه پرسيدم گفت: اينا (يعني آقايان مهندسين و مديران) كه شعور ندارند اول به خانم ها سلام كنند. سلام هم كه مي كني با اون اَداشون مي گن سلام عليكم. با اين ژست انگار داري جوابشون رو ميدي! خوب شايد اين روش به پريسا با اون چادر و هيبت بياد، ولي فكر نكنم خيلي مناسب من باشه.سلام عليكم! + نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386 11:38 توسط نیلی |
رئیس جمهور در نشست مشترک رئیسان دانشگاههای سراسر کشور و مسوولان دفاتر نهاد نمایندگی رهبری در دانشگاهها : روزهایی بود که از داخل برخی چه فشارهایی را به ما میآوردند که در این زمینه کوتاه بیایید وگرنه جنگ میشود و مسائلی چنین را مطرح میکردند. من در بعضی از جلسات به این دوستان میگفتم که من یک مهندسم و مسائل را تحلیل و استدلال میکنم، به آنها میگفتم که دشمنان جرات جنگ کردن با ما را ندارند. برخی حرف من را زیر سوال میبردند ولی من برای آنها دو دلیل میآوردم؛ اول اینکه به آنها میگفتم من مهندسم، اهل حساب و کتاب هستم، جدول میکشم، ساعتها فرضها را مینویسم، رد میکنم، استدلال میکنم و با استدلال برنامهریزی میکنم و به پیش میروم، آنها قادر نیستند برای ایران مشکلی ایجاد کنند. رئیس جمهور درباره دومین دلیلاش نیز گفت: دومین دلیلی که من برای آنها میآوردم این بود که من حرفهای خداوند را باور کردهام. خداوند گفته است کسانی که در راه درست حرکت میکنند پیروز میشوند. رهبر عزیز ایران ایستادهاند و حرف خداوند را گوش میکنند و قبول دارند. شما چه دلیلی دارید که خداوند به وعدههایش عمل نکند. + نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 0:25 توسط نیلی |
تا امروز صبح متوجه نشده بودم مزه مزه كردن پوچي، با عينك ديگران چه قدر مي تونه لذت بخش باشه.
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 14:9 توسط نیلی |
آيا اسلام فعاليت اجتماعي زنان (تحصیل و کار) را در جامعه ما تاييد مي كند؟ اسلام در مورد زنان كلمه حفاظت رو به كار مي بره. يعني زن ها بايد در جايي قرار بگيرند كه محفوظ باشند. از اونجا كه كلمه حفاظت توضيح داده نشده اين كلمه بايد به صورت حفاظت همه جانبه در نظر گرفته بشه. بر طبق اسلام اگه زنان با حجاب مناسب (آستين ها تا مچ و معلوم بودن تنها گردي صورت) در اجتماع و محيط كار خود حاضر شدند و اين محفوظ بودن رو احساس نكردند مي توانند حجاب كاملتري انتخاب كنند مثلا چادر. اما اين "رابطه احساس- تكميل" تا كجا مي تونه پيش بره؟ واقعيت اينه كه جامعه ما بيماره. پس حتي اگه من سرتاپاي خودم رو بپوشانم، باز هم عملا در مقابل فكر مردان محفوظ نيستم، چرا كه مسئله ذهني است. اگه راه ذهن رو ببنديم خودش يك راه ديگه پيدا مي كنه. پس حالا كه حتي برقع هم جواب نخواهد داد چه بايد بكنيم؟ آيا نبايد زن ها در خانه هاي خودشان حفاظت بشوند؟ و اين همان كاري بود كه طالبان كردند. البته به نظر من مشكل باز هم حل نخواهد شد (همانطور كه در افغانستان حل نشد) چون تنها چيزي كه نمي شه محدودش كرد ذهنه. بد نيست يك امتیاز هم به اسلام بدهیم. چرا كه اسلام مي گه اگه ساز و كارهاي اجتماعيه دين رو رعايت كنيم جامعه هرگز مريض نخواهد شد كه مجبور به اندروني كردن زن ها باشيم. ولي اينجا يك مسئله باقي مي مونه: تعريف جامعه بيمار به صورت دقيق مشخص نيست. (بيمار مثل بسياري از كلمات توصيفي ديگه یک کلمه "واضحِ نامعينه") پس در هر زماني مي توان نشانه هاي ببماري را پيدا كرد و باز هم به جايي دورتر از طالبان نخواهيم رسيد. خودت رو گول نزن! اسلام يك چيز بيشتر نيست + نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 15:15 توسط نیلی |
شاید شانس وجود نداشته باشه، ولی به نظر می رسه چیزی به اسم بدشانسی کاملاْ وجود داره!
+ نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386 18:52 توسط نیلی |
امروز يک دفعه توجه ام به چند برابر شدن آمار بازديد جلب شد. اين موضوع با توجه به اينکه تعداد کمي از دوستان غير مجازي من آدرس اين وبلاگ رو دارند و دوستان بلاگي من هم محدود هستند عجيب به نظر مي رسيد. اول فکر کردم اِ... دیدی لونه مون رو پيدا کردند! يعني رفتيم رو AIR ؟ ولی نه... قضيه به يک کلمه در يکي از پست هاي جديد من مربوط مي شد که مي تونست معني هاي متفاوت داشته باشه (الان عوضش کرده ام + نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 9:47 توسط نیلی |
مي دونين قضيه اين بوي قرمه سبزي از کجا اومده؟ در زمان قاجار يا رضا شاه (خيلي دقيق رفرنس دادم + نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 23:22 توسط نیلی |
نمي دونم امروز چي شد که گذرم به يک وبلاگ افغاني افتاد. به هرحال اگه شروعش اتفاقي بود، بقيه وبلاگ ها رو با هدف ديگري پيدا کردم. اينکه افغاني هاي مقيم ايران بتونند وبلاگ داشته باشند خودش طبقه اجتماعي نويسنده اين وبلاگ ها رو محدود مي کنه. اين آدم ها بايد بالاتر از يک سطح سواد داشته و از يک رفاه نسبي هم برخوردار باشند. به نظر مي رسيد اکثر اين وبلاگ نويس ها دانشجو بودند و خود اين موضوع بيشتر نشون مي داد که اين نويسنده ها بايد از يک سري امتياز خاص (مثل امتياز آموزش) بهره مند شده باشند. و چه نفرتي در تموم اين وبلاگ ها نسبت به ايراني ها موج مي زد. و به نظر مي رسید اين نفرت با پخش سريالي مثل "چهارخونه" شديدتر هم شده. روي بمب نشسته ايم سينيور. سالهاست داريم حقيرشان مي کنيم و از سازمان ملل هم براي اقامتشان بودجه دريافت مي کنيم، در عين حال بچه هاشون رو از تحصيل محروم مي کنيم. و هرچه حقیرترشون بکنیم حضورشون بیشتر به ما صدمه می زنه. البته از يک ملت سختي کشيده و حقير شده چطور مي شه انتظار داشت درایت و انسانيت به خرج بده. اخلاق مال شکم سيره بابام جان (خوب ديگه مطالب پست من 300ام رو تکرار نمي کنم هرچند من خيلي ازش خوشش نيومده بود) قبول دارم که ما بدبخت تر از اون شديم که بتونيم اصول حقوق بشر رو رعايت کنيم. ولي فکر می کنم مخاطبان اينجا کسانی هستند که به نظر می رسه دغدغه هاي بزرگ تري دارند و بد نیست بررسی کنیم آیا بايد تو "لحني که عادت کرديم باهاش راجع به افغاني ها حرف بزنيم" تجديد نظر کنیم یا نه.حداقل به خاطر خودمون + مامان يک بار مي گفت کارگر درمانگاهشان يک بار برايش درددل کرده که بقالي سر خيابان به آنها مواد غذايي تاريخ مصرف گذشته مي دهد و اگه اعتراض هم بکنند به فحش و فضيحت مي کشاندشان. + نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 23:19 توسط نیلی |
سال اول دبيرستان بوديم. يه روز آرنوش بدو بدو اومد تو كلاس و بهم گفت: مي گن تو مركز ايسنا مي شه رفت اينترنت، مياي بريم ببينيم اينترنت چه جوريه؟ بعد از مدرسه راه افتاديم رفتيم به سمت پايين تخت طاووس و مركز ايسنا (مدرسه مون تو تخت طاووس بود). مركز ايسنا خلوت بود، پول يك ساعت رو داديم و نشستيم پشت يكي از كامپيوترها. منتها يك مشكل كوچيك وجود داشت: اصلا نمي دونستيم چي كار بايد بكنيم! تنها چيزي كه داشتيم يك تكه كاغذ بود كه e-mail آرش برادر آرنوش تو انگليس روش نوشته شده بود. مسئول سایت كه پسر جواني بود با ديدن ما دوتا كه شيت و پيت مي زديم و هاج و واج اطرافمون رو نگاه مي كرديم به كمكمون اومد و سعي كرد بهمون ياد بده براي خودمون ID بسازيم. يك ID به اسم سكينه برامون درست كرد كه بلافاصله پسوردش يادمون رفت و از همون به برادر آرنوش ميل زديم. نامه رو كه زديم باز مونديم كه چي كار كنيم. آرنوش گفت بيا بريم سايت Disney. مي گن اگه ته اسم ها com. بزني ميره تو سايتشون. اونم رفتيم. خيلي بي مزه بود. بعد شروع كرديم به ديد زدن كامپيوتر بغل دستي كه مردي با ريش انبوه پشتش نشسته بود و سعي كرديم هر كاري اون مي كنه ما هم بكنيم. بعد از مدتي مرد كه كله كشيدن هاي ما حسابي عصبيش كرده بود، دو دستی سر مانيتور رو گرفت و چرخوند اونور. باز علي موند و حوضش. آخرش ما كه فكر نيم ساعت باقيمانده account كلافمون كرده بود، جل و پلاسمون رو جمع كرديم زديم بيرون. + نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386 12:22 توسط نیلی |
غرش وحشتناکي همه جا رو گرفته، شيشه ها به صدا افتادن، خونه داره مي لرزه، مثل اين صندلي که من روش نشسته ام. صدای داد و فریاد میاد. پنجره ها دارن يکي يکي روشن ميشن. چيزي نيست آخر زمون نشده، کارگران در خيابان ما مشغول کارند. آخ که چقدر منتظر فردا صبح ام که يک تماس محترمانه با شهرداري يا هر جاي ديگه اي که لازم باشه بگيرم. جديداً يک فحش در اثر دوستي با صبا تو دهنم افتاده که به طرز کاملي احساس آدم رو بيان مي کنه. می تونه با يک سوال فلسفي شروع بشه: به روح اعتقاد داري؟ + نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386 2:5 توسط نیلی |
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386 11:8 توسط نیلی |
|