تبليغاتX
ايستاده در رنگين كمان

ايستاده در رنگين كمان

وقتي کلاس اول بودم مامانم هم درس مي خوند. وقتهايي که نبود، من بايد دوقلوها رو نگه مي داشتم تا بياد. و اين باعث مي شد هميشه دير به مدرسه برسم.

وقتي مامانم مي رسيد من دم در بودم. بالا پايين مي پريدم تا ببينمش که داره مياد و راه بيفتم. هميشه فاصله بين مدرسه و خونه به نظرم بي انتها مي رسيد. با تمام قدرتم مي دويدم و کيف سنگينم رو به دنبالم مي کشيدم. وقتي به در مدرسه مي رسيدم از سوزش سينه نمي تونستم نفس بکشم و از ترس اينکه خانم ناظم این بار دیگه راهم نده يا اينکه مجبورم کنه جلوي صف بچه ها، پشت به ديوار بايستم.

بعضي وقتها خودم رو قاطي انبوه بچه هايي مي کردم که ابلهانه همگي با هم اعلام مي کردن که داشتن پيرزني رو از خيابون رد مي کردن. ولي بيشتر وقتها پشت در مدرسه از ترس يه فصل گريه مي کردم، بعد با پاهاي لرزون به طرف خانم ناظم مي رفتم که تنومند و قدبلند بود و ابروهاي پرپشتي داشت. خدا خيرش بده زن خوبي بود... هيچ وقت منو تنبيه نکرد هرچند من هيچ وقت باور نکردم که هوام رو داره...

امروز تصادفا از دم خونه قديم مون رد شدم. و ديدم که بين کوچه ما و کوچه مدرسه، ۴ تا کوچه بيشتر فاصله نبود... و اون دختر کوچولو رو ديدم که چطور با صورت برافروخته و قلب در مشتش مي دويد...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 13:34 توسط نیلی |


بین همه کتاب هایی که تو دوران پشت ميزنشيني تو کله مون فرو کرديم، بيشتر از همه زجر کتاب تاريخ سال دوم يادمه که از همه کلفت تر بود. کتابي که پر بود از قرارداد هايي که ايران رو تيکه تيکه مي کردند و ليست بدها و خوب هايي که با کلمات خائن و شهيد از هم جدا مي شدند.

تو همون روزها، وقتي مجبور بوديم اون اسامي شبيه هم رو حفظ کنيم، هميشه فکر مي کردم آدم هاي اون زمان چه فکري مي کردند. اون کشاورزي که فرداي روز قراداد به جاي دستورات هميشگي، حکمي رو براش مي خوندن که "به موجب فرمان دولت کريمه روس..." چه حسي داشته. بعضي وقتها فکر مي کردم شايد براش خيلي هم مهم نبوده باشه، شايد مدت ها مي گذشت تا بفهمه... شايد هم مثل آذربايجاني ها غصه خورده باشه

حالا آقاي پوتين اينجاست. دارد قول مي دهد که "پروژه نيروگاه بوشهر" رو که در طول عمر با حضرت نوح رقابت مي کنه تموم کنه. به شرط اينکه دلش رو چرکين نکنيم... درياي خزر به صورت منطقي تقسيم میشه... يک خط مستقيم که نفت درياچه رو برامون به افسانه تبديل مي کنه... البته واضحه که روسيه "فقط در جلسه آتی شوراي امنيت" به تحريم ما راي نمي ده... يک برادر بيشتر... و ما خوشحاليم. با نيش باز عکس مي اندازيم... ما خوشحالیم... باور کن... چون ما بازیگری بوده ايم که با دست هاي بيش از حد رو بازي کرده ايم...

دارم فکر مي کنم نوه من راجع من چه فکري خواهد کرد... مادربزرگ نيلي اي که به اينترنت دسترسي داشته ، روزنامه مي خونده و ادعا مي کرده مي فهمه دور و برش چه خبره... تازه وبلاگ هم داشته... ذره اي از تاريخ، که دارند دارایی هاش رو حراج مي کنند و اون نشسته و داره عکس يادگاري مي اندازه

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 15:48 توسط نیلی |


صبح رفته بودم براي مهمان هاي عزيز نون بخرم. شال قرمزم تو اون ساعت روز توجه ها رو به خودش جلب می کرد. پيرزني که تو صف پشتم بود ازم خواست که از خيابون ردش کنم. طفلک خيلي پير بود و حرکاتش خيلي خشک و کند. همون اوايل خيابون يکي از نون هاش از دستش افتاد. خم شدم که برش دارم و بدم دستش. سرم رو که بلند کردم ديدمش... يک پاترول بود که با سرعت زيادي مي اومد و از زير چرخاش خاک بلند مي شد. مرد و زن جواني توش بودن که سر هاشون رو به طرف هم چرخونده بودن و سر هم داد مي زدن. من و پيرزن هر دومون خشک شده بوديم.

داشتم فکر مي کردم الان بهمون مي خوره... یعنی خيلي درد داره؟... ياد امير دوست بابام افتادم که همين طوري فلج شد... شايد بميريم... شايد بميرم...

ماشين چند قدميمون افتاد توي جوب. پيشوني زن پر خون بود... يک بچه از پشت روسریش رو مي کشيد و مرد هم با التماس تکونش مي داد (مرده شورتو ببرن با اين محبتت) حتي ما رو نديده بودن. پيرزن کنارم هيک هيک عجيبي مي کرد. بلند شدم. با همون نون بربري

مثل یک آدم مکانیکی پيرزنه رو رسوندم دم خونش. تو راه خونه فکر کردم اگه می مردم دلم براي چه چيزهايي تو زندگيم تنگ مي شد... فوق ليسانسم با اون همه تمرين هاي انجام نداده ... يک امتحان پر زرق و برق هفته ديگه... خارج... ياد آدم هاي تو زندگيم افتاده بودم... يک لحظه چهره يکي از بچه هامون که سال دوم خودشو کشت... و اينکه چقدر راحت مي شه بميري با يک روسري قرمز و ۴ تا نون بربري و يک پيرزن که آويزون دستت باشه. اونم توي يک صبح زيباي پاييزي، وقتي که منتظر باشي يک عده مهمون شرشون رو زودتر کم کنن تا تو به کارات برسي. (يعني خدا راه ميونبر رو انتخاب کنه و شر خودت رو کم کنه)

*********************************************
زويا –خواهرم- بعدا مي گفت بايد پيرزنه رو مي گرفتي جلوت و مي گفتي ببخشيد با شما کار دارن

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 9:33 توسط نیلی |


چقدر دلم مي خواست تو اون مراسم بودم. از طرف "بسيج دانشجويي دانشگاه تهران" بچه هاي چه گوارا رو دعوت مي کنند به مراسمي به اسم "چه مثل چمران"، تا به همه ثابت کنند اين دو نفر يک روح والا در دو بدن بوده اند. اول مسئول مراسم مياد پشت تريبون و از رابطه زيبا و عاشقانه چه گوارا با خدا و مسيح حرف مي زنه. بعد هم اعلام مي کنه کمونيسم ملعون بخشي از زباله دان تاريخه. یکی دیگر از سخنران ها هم می فرمایند که: اگر امروز مرحوم "چ" زنده بود حتما مانند چمران به لبنان می رفت و در کنار حزب الله می جنگید.

پسر چه گوارا که حتي حاضر نمي شه انگشتش رو تکون بده. دخترش هم ميگه آقا باباي ما يه سوسياليستی بود که هرگونه ارتباطي با خدا رو شديدا تکذيب مي کرد. بعد هم ما و ملتمون هميشه عاشق شوروي عزيز بوده ايم. يک دسته نوازي هم آخرش مي کنه که: لطفا هميشه سعي کنيد انديشه هاي چه گوارا رو از روي کتاب هاي اصلي پيدا و مطالعه کنيد.

البته من شخصا هيچ وقت علاقه اي به چه گوارا و مبارزه هاي چريکي نداشته ام. به خصوص چريکي که به طرفداراش بگه "اول متنفر باش بعد بجنگ". ولي خداييش اين مراسم به شرکت کردنش مي ارزيده.

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 20:46 توسط نیلی |


يادش به خير اون وقتايي که بچه بوديم عصر ها موهامونو مي بافتيم و مي رفتيم لي لي بازي. بعضي وقتها حسابي که دعوامون مي شد، يکي فحش و بد و بيراه رو مي کشيد به هیکل اون يکي: احمق،ننر... طرف ثاني هم در يک اقدام قاطعانه و با يک حرکت گردن، موها رو مي انداخت پشتش و با لحن کوبنده اي مي گفت: آينه! يعني هر چي گفتي خودتي. البته اولي هم مي تونست بگه آينه و فحش هاي بي نوا تا ابدالدهر سرگردان بمونند.

هفته پيش بعد از اينکه آمريکايي ها سپاه پاسداران رو جزو نهاد هاي حامی تروريست اعلام کردند، مجلس ايران هم در اقدامي نمادين و متقابل دولت آمريکا رو حامي تروريسم اعلام کرد. و همه هم الان خيلي راضي اند.
يه کار بامزه ديگه هم کردن: درخواست دادن تو شوراي امنيت حق وتو داشته باشند. خدايا شکرت...

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 7:44 توسط نیلی |


امروز بايد يک نامه رو ضربتي مي رسوندم دانشگاه سابق. n تا کار ديگه هم بود بايد جمع و جورش مي کردم. وقتي رسيدم دم علم وصنعت ۱۰دقيقه تا آخر وقت اداري مونده بود. داشتم وارد مي شدم که نگهبان نگرم داشت. هرچي عز و جز کردم که بابا الان وقت اداري تموم ميشه بزار برم تو. نذاشت. گفت خانم من از کجا بدونم شما دانشجوي سابق دانشکده راه آهن بودي؟ مي خواستم بگم فلان فلان شده تو تا يک ماه پيش دم در با من سلام عليک مي کردي حالا يادت رفته؟ به جاش گفتم باشه کارت دانشگاه جدیدم هم هست، بزار بیام تو... (يه ذره ياد قصه کدو قل قله زن افتاده بودم) نذاشت. البته اين طفلکي ها هميشه خيلي وظيفه شناس بوده اند. غير از اون روزي که با هماهنگي قبلي، دانشجوهاي بسيجي فارغ التحصيل رو راه دادن تو دانشگاه و ما همه مون ديديم که رئيس دانشگاه چطور مثل غنايم جنگ هاي قبايل اوگاندا دزديده شد.

خلاصه رفتار باشخصيت، کارت دانشجویی دانشگاه جدید، متلک هاي زهر آلود و یا قيافه طالب رحمت هيچ کدوم جواب نداد. گفت برين از در جنوب. شاید موافقت کردن بری تو. دم در جنوبي که رسيدم ديدم درها بازه و هيچ نگهباني هم نيست. خدا مي دونه چند تا فحش مناسب درجا به ذهنم رسيد. البته کل اين قائله باعث شد که وقتي برسم که رئيس دانشکده رفته بود.

بنفشه - يکي از دوستام که آمريکا درس مي خونه- مي گفت آخر هفته ها مردم ميان تو دانشگاهشون مسابقه بادبادک پراني. فکر کنم بزودي ما براي خونه رفتنمون هم بايد کارت نشون بديم.

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386 18:59 توسط نیلی |


زمان در کنارم ایستاده ...            

+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386 18:11 توسط نیلی |


Match point يک امتياز در تنيس است. لحظه اي که توپ با تور مماس مي شود و اندکي تمايل به طرفين مي تواند نتيجه را عوض کند.

در زندگي من ضربات Match point ايه آگاهانه کم پيدا مي شود. من معمولا توپ را با حداکثر قوا مي زنم. يا با اختلاف خوبي تور را رد مي کند و يا جوري به تور مي خورد که تو صورتم وارد مي شود. (مه زاد در توصيف انگاره ام مي گفت تو هميشه با حس ۹۰درصد موفقيت وارد رقابت ها مي شوي) ولي امروز يکي از آن حرکت هاي Match point اي کردم.

و حالا توپ آنجاست، روي تور. يک ذره مومنتم بيشتر يا کمتر، يک وزش باد يا يک تکان مهربانانه دوستي ناآگاه مي تواند باعث شود که جسارت خودت را تحسين کني يا اینکه بگويي من کي از اين خريت ها مي کردم؟

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386 18:9 توسط نیلی |


يکي از هواپيماهاي مسير تايلند - ايران هفته پيش سقوط کرد. (هواپيما مال تايلند بود)
زويا امروز مي گفت: مهم نيست هواپيما چي باشه، مهم اينه که مال مسير ايران باشه!

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386 21:14 توسط نیلی |


يکي از جمله هاي با مزه اي که هر سال موقع ماه رمضان از دهان پزشکان رسانه اي مي شنوم اين است: روزه باعث مي شود دستگاه گوارش يک ماه در سال استراحت کند.

خوب با اين استدلال و با توجه به اين که در اين ماه بايد عدالت را بيش از هر وقت ديگر رعايت کنيم، چطور است به بقيه اعضاي بدن مثل قلب و مغز و ششمان هم مدتی استراحت بدهيم و يا با تزريق ناگهاني سديم يا کلسيم کلا به کما بريم. مي ترسي بميريم؟ خوب پس فقط يک ماه به دست ها يا پاهامون استراحت مي ديم. (شرمندم که باهات دست نمي دم. آخه دستم داره استراحت مي کنه)

عمق اين جمله در هنگام افطار بيشتر مشخص مي شود که حجم فجيعي از غذاهاي سنگين را به معده مبارک مي ريزيم و بيشتر عميق مي شود اگه شب رو هم بر روي شکم بخوابيم.

بله شايد عده اي از ما موقع افطار کم غذا بخورند. به نظرت لازمه به اثرات ثابت شده رژيم غذايي نامناسب طولانی مدت و اثرات اسيد معده اشاره کنم؟ به آمار بيماران مبتلا به بيماري هاي معده يا سنگ کليه اين ماه و بعد از اون چطور؟

****************************
من کلا با اصرار برای اثبات عقايد خودم يا توهين به عقايد ديني ديگران، تا زماني که خيلي بهم فشار نياد موافق نيستم. اما معتقدم جملات و تئوري هاي من درآوردي يا ابلهانه، از هر طرفی که باشه بايد به نقد کشيده بشه.

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386 19:43 توسط نیلی |


اين روز ها وقتي وارد دانشگاه مي شوم و يا مثل امروز از خياباني مثل شريعتي مي گذرم ياد فيلم سگ کشي مي افتم و آن دلهره ای که بيضايي با عبور سريع صحنه هاي جنگ ايجاد مي کرد. در و ديوار ها پر از عکس هاي جنگ شده. تصاوير انفجار و آدم هاي روي هوا، مسير هاي پياده روي در ميان برفها، تصوير مادر پير آويخته به گردن پسر، صورت هاي جوان و جوان و چهره هاي خام و لبخند هاي خشکيده خون آلود. موجي از سياهي جنگ که مي آيد و همه چيز را مي شويد.

انگار تصوير ها امسال فرق کرده اند، بعضي هاشان دلم را يکدفعه خالي مي کند. و از بين همه اينها هيچ کدام به وحشتناکي تصوير آن مادر و پسر نيست. نگاه پسر، نگاه مادر و دستهاي عاجز آويخته اش و آن قيافه هاي پس زمينه.

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386 19:35 توسط نیلی |


ديدم که رئيس دانشگاه کلمبيا يک ديکتاتور کوچک توصيفت کرد. ويا حرفهاي توهين آميز ديگرش و ايستادن تو را در آنجا و سخنان هميشگي ات (البته بهتر از هميشه ات)

و مسئله دیگر اين نيست که به نظر من تو اصلا در حد يک ديکتاتور نيستي که بخواهي کوچيک يا بزرگ باشي و يا اينکه تو بايد مي ماندي يا نه. ديگر مسئله اين نيست که هر وقت مي شنوم تو در جايي حرفي زده اي دست و دلم مي لرزد. مسئله حتي شادي بعضي از دوستان و اطرافيان من از ضايع شدن تو و سيستمت نيست.

مسئله براي من مثل نمايش يک ضعف مشترک شده. مسئله اين است که ديگر "توي نماينده من" را حتي در حد يک حيوان تو قفس هم حساب نمي کنند که حداقل جلوي يک عده تماشاچي آکادميک تازيانه به رويت نزنند. مسئله بلايي است که سر خودمان آورده ايم.

صحنه را ديدم محمود جان و باور کني يا نه اصلا از ديدنش خوشم نيامد. به خصوص اینکه بعدا شنیدم تیم خودت درخواست کرده بود که به تو وقت سخنرانی بدهند.

***********************************
خنده داره ولي به نظر مياد نسبت به به رئيس جمهور عزيزمان احساس تملک پيدا کرده ام(محمود من!) مثل دردي شده که دلم مي خواد خودم راجع به نحوه فرياد زدنش تصميم بگيرم.

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386 19:30 توسط نیلی |


ماه رمضان است. فکر مي کني چه نمره اي مي گيري؟

من معدل نمره ماهت را در بهترين حالت ۱۰.۳۳ (با دوره تناوب ۳) مي دهم. چون:
قرار بود مورد امتحان خدا قرار بگيري و شرايط فقرا رو هم درک کني. اما تو داري تو محيط آزمايشگاهي امتحان مي دهي. و آدم هايي را هم که به هر دليلي روزه نيستند عذاب مي دهي و به دستشويي ها مي فرستي! موقع افطار و البته شام هم آنقدر می خوری که آخر ماه اضافه وزن هم پیدا می کنی (۵- نمره)

قرار بود بهترين اعمال و اخلاق ها را در اين ماه داشته باشي اما از وظایف و کارت بيشتر از هميشه مي زني، چون حال نداري. ولي تمام اضافه کاري ها رو مي ايستي.(۵- نمره)

از بعضي از خانم ها هم يک نمره اضافي کم مي کنم: آنهايي که با صداي لوسشان در دانشگاه، محل کار يا خيابان جيغ مي زنند: سلام عزيزم، روزه اي ديگه؟

آن ۰.۳۳ هم به خاطر نمره ۲۰ روز اولت است که در شرايط استاندارد به پيشواز مي روي.

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386 21:35 توسط نیلی |


اکثر ما وقتي وارد دانشگاه مي شيم نمي دونيم رشته هاي تحصيليمون چيه. فقط تصوير يک رويا رو ازش داريم. و فکر می کنم که مهم نيست چه رشته اي بخوني. اين درس خونده شده فقط به آدم ديد کاري مي ده و شعور زندگي (يعني قاعدتا بايد بده) اکثر درس ها هم بعدا فراموش مي شن.

ولي يک چيز ديگه هم هست: اينکه "منِ درونِ من" راجع من چي فکر مي کنه. و اين چيزيه که بچه هايي که "فکر مي کنند به رشته اي رفتن که دوست دارن" رو يک پله جلو مي اندازه. اين که تو بگي من اونجايي هستم که دلم مي خواست باشم. مزه مزه اش کن: من اونجايي هستم که دلم مي خواست باشم. چه قدرتي داره اين جمله. اونم در مقايسه با جمله اي مثل اين:من دلم مي خواست مکانيک بخونم ولي مهندسي شيمي مي خونم. خودت که مي دوني م شيمي همون مکانيک سيالاته... یا "من فقط دو تا با آخرین نفر شریف فاصله داشتم"

از اون بدتر هم مي تونه بشه: اين که يه روز چشم هاتو وا کني و بگي من اينجا چه غلطي دارم مي کنم؟

و اين سوالي بود که من امروز سر کلاس "مکانيک سيستم هاي پيوسته" از خودم کردم. استاد نچسبش (کتابي حرف مي زنه و صورتش پوشيده از مو و سياهيه. یعنی دقیقا پيوستگي رو تو صورتش رعايت کرده!) گير داده به رياضي. ماتريس، دلتاهاي n*n و معادله و. . . و من خودم يادم مي اومد که چقدر عاشق سيالات و حرارت و موتور بودم و علاقه مند به درسهای مقاومتی و ارتعاشاتی. مي فهميدم استاد چي مي گه ولي به دلم نمی نشست. تو ذهنم زنگ می خورد:اين چيزي بود که ۶ماه براش جون کندم؟  اگه همه چيز همين معادلات و چيز هاي خشک باشه چي؟ اين اون چيزيه که من از زندگي مي خوام؟

يه بار با بچه هاي دانشکده استادها رو به شوخي از روی ظاهر طبقه بندي کرديم. استادهاي جامداتي عموما لاغر و کبود و تيره و يُبس و خشک بودند. و استادهاي سيالاتي خونگرم تر، تپل تر و با چهره هاي بازتر و عموما شوخ طبع. و اين دسته بندي رو الان تو دانشکده هاي برق و مکانيک اینجا هم مي بينم و اصلا هم شوخی نیست. اثر چیزی که تو زندگیت باهاش سر و کله می زنی.

خودم رو مي بينم که فوق ليسانسم رو گرفته ام و بعد دکترا. تصويرم تو آينه اس: خشک و کبود و جدي. يک پروفسور مک گوناگال ثاني. و مي ترسم که حتي از اين دوره لذت هم نبرده باشم. از اين راهي که توشم احساس نا امنی می کنم. و می بینم که جریانِ "دیگران" داره همه چیز رو با خودش می بره. امروز فهامه مي گفت زندگي براي همه همينه کاريش نمي تونيم بکنيم.(تازه فهامه اون جمله طلایی رو می تونه داد بزنه) واقعا نمي تونيم؟ اگه امروز کاری نکنم مي دونم که موقع مرگم هم همين سوال رو خواهم داشت. مثلا بهتر نيست برم يک چيز لطيف تر و انساني تر بخونم؟ شاید رشته اي مثل اقتصاد

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386 19:7 توسط نیلی |


X

من 26 سالمه و الان دارم تو کانادا فوق لیسانس مکانیک می خونم.


صفحه نخست
پست الکترونیک


: با دیگران

× من و بازی سیاه و سفید و خاکستری
× ف
× ماهیتابه ی قربانی
× سبز سبزم
× جواد امام
× پير مي‌شويم
× حسرت
× افشار؛همان اخبارگوی معروف دوران کودکی و بزرگسالی
× نکنه آرزو کنی این روزها بگذرند
× ببينم اين چه برخورد احمقانه‌اي است که با جانباز جماعت می‌کنيد
× حكايت قديمي فرزندان آدم
× از بی‌چاره‌ترین اول‌ها
× چون اگر بازگردم، اگر باز، اگر...
× تصور کنيد گرم حرف زدن براي گروهي هستيد
× وبلاگولوژی
× طاقت بيار رفيق؛ داريم مي‌رسيم...
× برای دلقک که رقاص شده
× اين بخش هنوز نامی ندارد - سه
× کالین گری
× Jacqueline du Pré
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386



پیوندها

رادیو زمانه
کافه رادیو
شهروند امروز
-------------------------------------
باد در سپیدارها
حرفهايي براي نگفتن
پشت صحنه
مهندس خسته
یک پنجره برای پرواز
آرامش بعد از طوفان
-------------------------------------
ییچیدگی شبانه
خواب های یک دیوانه در جهان مسطح
درخشش ابدی ذهن یک لیمو
اتاق تمام فلزی امین
یوزپلنگانی که با من دویده‌اند
گوساله نامه
ارغنون و رند تبریزی
هویجی برای خرگوش ذهنت
-------------------------------------
spotlight
Air
where the truth lies
Liman
Letters to My Former Self
زن روزهای ابری
خشم و هیاهو
بی رو در واسی
سه روز پیش
گیس طلا
برای خاطر کتاب ها
منصفانه های لاله
زن نوشت
-------------------------------------
یلدا از سرزمین های شمالی
دل قوی دار...
گلشکر
مسیر یک ذره
نوشته های اتوبوسی
تنها در آفریقا
صباحلار سعید
پله پله تا ملاقات خدا
-------------------------------------
دورترها
untitled
A Man Called Old Fashion
My Inner Tramp of 1989
یادداشت های زیرزمینی
یک پوریا
ورتیگونه
هست شب
3t LITE
A Beautiful Mind
بامدادی
نجواها
سورئالیست
نقشی از پاسپارتو
رقص در باتلاق
همشهري كاوه
-------------------------------------
کویریات الهه
خواب زمستونی مریم
گاهنامه زندگی بنفشه
Mahtab Overwrites
to learn a dance with words
کولی
-------------------------------------
هنگامه
سالاد خرچنگ
اقیانوسی به عمق یک بند انگشت
فارنهایت 1979
MAGENTA
گلمریم
خورشید خانوم
premenstrual syndrome
-------------------------------------
نشانه های یک کویر
گفتگوی آنلاین
بانوی معبد سوخته
آجر پاره
روزنگار
شاه خاموش
تک نگاری های من
شاید... وقتی دیگر
آشیق سرسونت
چند خط برای خواندن
-------------------------------------
نگاه از بالا
گیردادنی ها
فيلدوست
ارباب سخن
از چشم من
-------------------------------------
بازگشت حسن
بی احساس
از سفرسبز پشیمانم سخت
گذشته های متمایل به حال
لحظه ی آذین
پرسه در شهر خیالات ارغوانی
زمزمه
بر نازکای چمن
مریم اینا
توکای مقدس
هُرم
دروغگوی خوش حافظه
پیاده رو
آفرودیت
virginia
هویجی برای خرگوش ذهنت
شاهد قدسی
Things you can't tell just by looking at her



Design by : Night Skin