|
تو نوشته هاي تولستوي ( و خيلي از نويسنده هاي پروانه اي اروپايي) زن ها موقع گريه كردن هم جذاب ميشن. يا چونه شون با معصوميت خاصي مي لرزه يا اينكه حالت چشماشون آسموني ميشه. به هرحال كل فرآيند باعث جذابيت ويژه اي ميشه. متاسفانه من شخصا از اين جذابيت بي بهره م. و تنها ۵ دقيقه اشك ريختن كافيه كه تا قيافه من براي ۲۴ ساعت آتي از ريخت بيفته! شايد يه دليلي كه من اينقدر با "چخوف" حال مي كنم اينه كه اكثر قهرمانان داستاناش يا مثل گاو گريه مي كنن يا با حالت سگ كتك خورده. حداقل جذاب دیگه نمیشن! حالا اینا خیلی مهم نیست من امروز باید با این قیافه افتضاحم چی کار کنم؟ امروز احتمالا باید برم با رئیس شرکت صحبت کنم. فرصتی که مدت هاس دنبالشم تا از شر سایه "مهربونانه عنکبوتی" رئیسم خودم رو خلاص کنم. دیشب بعد از مدت ها با بابام دعوای بدی کردم. آخرش من این مرد رو می کشم(ناراحتی قلبی داره) چرا اینقدر با من ور میره؟ چرا اینقدر کلماتش می سوزونند؟ خوبیش اینه که سرمای بدی هم خورده م که فضول ها رو توجیه میکنه + نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386 11:26 توسط نیلی |
پدربزرگم بازنشسته شركت نفت بود و خيلي كم حرف. فکر می کنم با من بيشتر از بقيه نوه هاش حرف مي زد و اونم چيز دندون گيري نمیشد. هميشه ازم مي پرسيد خوب نيلي خانم شما چي ميخوني؟ منم ميگفتم مهندسي راه آهن بابا بزرگ! بعد اون تعجب مي كرد و مي گفت: مگه دختر هم مهندسي مي خونه؟ دخترها يا بايد معلم بشن يا دكتر(يعني مثل دخترهاي خودش) منم مي خنديدم و بهش مي گفتم: بابا بزرگ از وقتي شما بازنشسته شدي ما آقايون رو مرخص كرديم! اونم مي گفت: خلافي (قبض جریمه) هم براشون صادر كردين يا نه؟ بعد هم مي گفت راه آهن به جاهاي خوبي ميرسه... آخه بابابزرگم هم با راه آهن پيوند داشت. طفلكي هر دفعه ميومد تهران اول مي رفت ميدون راه آهن، بعد از اون جا راه رو پيدا مي كرد. كل حرف بين ما همين بود و هردفعه هم يادش ميرفت. تو جمع ما مي نشست و ساكت بود مگه اينكه كسي ازش چيزي مي پرسيد يا گوش شنوايي پيدا ميكرد و اون موقع راجع به دردهاي بي پايانش صحبت مي كرد و اينكه مادربزرگم باهاش مهربون نيست. همه سرگرميش چسبوندن گوشش به راديوي چوبي قديميش بود و نشستن تو صندلي ننويي اش. اون يكي پدر بزرگم كه از اين هم بدتر بود: اصلا با ما حرف نمي زد. برعكس دايي هاي بابام خودشون به تنهايي دنيا رو حريف بودن. يكي شون كه تا چند سال پيش كل معادلات دنيا رو حل مي كرد. الان می بینم همه زندگي روزانه پدربزرگم چرخش توي يك دايره كوچک شونده بود. سال هاي آخر عمرش حتي ديگه نمي فهميد داره مي چرخه. چرخيد و چرخيد تا اينكه يك روز بدنش ايستاد و روحش به چرخش ادامه داد. فكر مي كنم تو بهشت هم داره تو همون دايره مي چرخه و احتمالا يك فرشته مهندس رو هم گير آورده و داره نصيحتش ميكنه: خوب فرشته خانم شما چي ميخوني؟... از همه زندگيمون همين مي مونه: عادت به چرخيدن توي يك سري دايره. دايره هايي كه تو جواني و ميانسالي مون از علاقه مندي ها و رفتارهامون ساخته ايم و تو پيريمون منقبض ميشن ولي ميمونن. اگه به حد كافي بزرگ نسازيمشون تو پيري خودمون و ديگران رو كلافه مي كنن. + نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 7:47 توسط نیلی |
دماوند درحال فعال شدن است منم ته اتوبوس روي گرماي موتور نشسته بودم و فکر ميکردم جنسمون تو تهران خوب داره جور ميشه: زلزله، آتشفشان، آلودگي... در همين موقع خانم بغل دستيم با لحن جدي اي گفت: اينا همه نشانه ظهور امام زمانه... زلزله، آتشفشان، انفجار جمعيت، احمدي نژاد... بياد بلکه خلاصمون کنه از دست اينا من که فکر نمي کنم بعد از ظهور امام زمان عده زيادي از ماها زنده باشيم. شاید هم کلی از وقت امام زمان رو گرفتیم: ایرانیها استعداد خوبی تو توجیه خودشون دارن! + نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 18:38 توسط نیلی |
مامانم ميگه: تو چقدر مهربون شدي من مهربون نيستم. ديگه دلم نميخواد با بابام حرف بزنم(درعين حال ميدونم اگه اتفاقي براش بيفته خودم رو به خاطر اين حرف نزدن سرزنش مي کنم) از کار با اين رئيس متنفرم. دلم نميخواد احمق باشم. فقط تو دانشگاه ميتونم بخندم. با خارج رفتنم هم ميخوام روي آرزوهام، بابام، دنيا، خدا و خودم رو کم کنم. ******************** + نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386 22:27 توسط نیلی |
اکثر ما تکرار مي کنيم: صداقت... صداقت... چيزيه که الان کم پيدا ميشه. همه انگار به دنبال سرزمين مقدس صداقتند. اما به نظر من همه دلشون میخواد "چیزی رو که دوست دارن بشنون" رو تو قاب صداقت دریافت کنند. در واقع مشکل اینه که چرا هیچ کی "اون چیزی که من دوست دارم بشنوم" رو "با صداقت" به من نمیگه! تو اين ۲-۳ ماهه چند تا وبلاگ رو ديدم که نويسنده هاشون به طرز غريبي صادقند. اولش هيجان زده شده بودم! تا اینکه هفته پيش، نوشته ای تو يکي از اين وبلاگ ها تمام يک بعد از ظهر رو کوفتم کرد و البته باعث شد يک کار رو ديگه تا آخر عمرم انجام ندم. و اون وقت فهمیدم که تازگی ها اصلا دلم نميخواد ديگران هم مثل من انگيزه ها رو حدس بزنن. آره نيلي خانم حقیقت جو فهميده که دلش ميخواد تو دنياي کبک هاي دروغگو زندگي کنه
دروغ از نگاه دیگران: ۱- "پرچونه" برنامه ايه که تو يکي از شبکه هاي ماهواره پخش ميشه. مجري گرد و قلنبه اي داره که با وقيح ترين جملات، انگيزه هاي آدم ها رو تو زندگي يا دوست داشتن هاشون توضيح مي ده. خاله و شوهر خاله م با اين برنامه خيلي حال مي کردن، ولي بابام از اين برنامه خوشش نميومد. مي گفت: من نمي گم اين آقا راست نمي گه، ولي اگه بخواي به همه زندگي اين طوري نگاه کني همه چي زشت ميشه و غير قابل تحمل. کلمه ها بار معنايي دارند حتي اگه راست باشن. ۲- دوست یکی از دوستام هر روز بهش گزارش میده که چقدر دوستش داره. ممکنه چند روز بهش بگه احساس میکنم عشقم نسبت به تو کم شده. روزهایی هم هست که تو محبت غرقش میکنه. اعتقاد داره:به نظر من تو باید حقیقت رو بدونی ۳- دوست مهندس پیری داشتم که همیشه می گفت:احمقانه ترین کاری که جوان های عاشق میکنن اینه که سیر تا پیاز کلکسیون نفرات قبلی رو به همسر یا دوستشون میگن. این حرفها - که معمولا با یک ژست روشنفکرانه و ملیح پذیرفته میشه- هیچ وقت فراموش نمیشه و همیشه تو ذهن طرف میمونه و آزارش میده. + نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386 10:56 توسط نیلی |
نمايش جديد بيضايي "افرا" از ۴ آذر روي صحنه مياد. پيش فروش بليط از ۱ آذر شروع ميشه. ما که اون چهار تا دوستي هم که داشتيم که حاضر بودن برن تو صف، همشون ارشد لازم شدن. بنابراين ديروز با بيخيالي خاصي خبر مذکور رو تو روزنامه مشاهده مي کردم. تا اينکه قُل بزرگ اعلام کرد که شريفيها قراره صف رو قرق کنن و امکان آويزون شدن هم وجود داره. خدا رو شکر بازم خانواده... نمايش هاي بيضايي حس عجيبي تو من ايجاد ميکنه. هميشه احساس ميکنم يه صدا تو سرتاسر نمايش زنگ ميزنه: سکوت! استاد بزرگ داره حرف ميزنه... وقتي مياد روي صحنه و تعظيم مي کنه تو چشاش ميبينم: "يعني يکي از اين ها تونسته فرمايشات گهربار من رو بفهمه؟" باز خدا براي همين هم پدرش رو بيامرزه. چيستا يثربي که اصلا روي صحنه نمياد. توي همه نمايش هاش هم بايد حضور مژده شمسايي و استعداد درخشانش رو تحمل کرد. هر دفعه نمايشي از بيضايي مياد روي صحنه، من با همين درون متناقض بليط رو به چنگ ميارم. + نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386 9:54 توسط نیلی |
توي سايت دانشگاه نشسته بودم. زنگ يک موبايل با آهنگ کارتون "بچه هاي مدرسه والت" به صدا درومد. هم زمان دست سه نفر رفت طرف کيف هاشون. يکي از دخترها گفت:چقدر اين آهنگ قشنگه. يادش به خير انريکو و آقاي پربوني... دختر ديگه ای گفت: آره بابا حال ميکرديم با کارتونامون. کارتون ترسناکمون اون موجود دماغ گنده فضايي بود که چوبين رو اذيت می کرد. اسمش چي بود؟ صداي کلفتي از کامپيوتر اون وري بلند شد:برونکا! صداي پسر قدبلند و گنده ای بود با قيافه اخمو. يکي ديگه گفت: نه بابا هاج از همه ترسناک تر بود. با اون ملخه. چي بود چهاردست؟ پسر ديگه اي که داشت رد مي شد گفت: نه مجيد جان اون تو نيک و نيکو بود... بساطي راه افتاد... حنا، پدر پسر شجاع، آنت و لوسين، ممل، گربه شهر موشها، آقاي ببر... همه شون اومدن وسط... تو اين کارتون ها چي بود که نمي تونيم فراموش شون کنيم؟ تا به حدي که حتي روزنامه همشهري هم براشون ويژه نامه مي زنه؟ به نظر مياد دوره اي از برنامه هاي تلويزيون، فقط اين کارتونها بودن که تو دهناشون کلمات "خدا رو شکر" رو مي چپوندن و تبليغات. يادمه نيک و نيکو که شروع ميشد بابام جلوتر از ما مي دويد! به عکس هاي زير دقت کنيد: عکس ناواضح سمت چپ نشون ميده که آنت چه وحشي اي بود و تلويزيون ما خشونت هاش رو سانسور مي کرد (جان من کسي يادشه آنت لوسين رو گاز گرفته باشه؟) + نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 16:41 توسط نیلی |
بعضي حرف ها رو بعضي وقتها نميشه گفت. بعضي حرفها رو نميشه تا يک زماني گفت. بعضي حرفها رو نميشه از يک زماني به بعد گفت. بعضي حرفها رو نميشه به بعضي آدمها گفت. بعضي حرفها رو اصلا نميشه گفت. گفتن بعضي حرف ها باعث ميشه بهت بخندن. گفتن بعضي حرف ها باعث ميشه پوزخند دريافت کني. گفتن بعضي حرف ها باعث ميشه ديگران احساس عاقل بودن مزمن کنند. بعضي وقتها هم از گفتن بعضي حرف ها خسته ميشي، بعضي وقتها از نگفتنشون... حرف هايي که نميشه گفت تيغ دارن... آب جذب مي کنن و باد مي کنن و راه گلو رو مي بندن. گفتنشون انگار ماهيتشون رو عوض مي کنه. بعدش فقط از خودت بدت مياد... از کوچيک بودن و مبتذل بودنشون حالت به هم ميخوره... ايراني هاي قديم تو قصه هاشون براي اين طور حرف ها عروسکي داشتن به اسم عروسک سنگ صبور. طرف عروسک رو بر ميداشت و مي رفت گوشه اي که هيچ کس صداش رو نشنوه. مي گفت و مي گفت... و بعد مي خوند: عروسک سنگ صبور، اين بود قصه غم من و اشک هاي شور... حالا يا تو بترک يا من مي ترکم! تو اين جور وقتها يا خود طرف بايد حال ميداشت يا اينکه کسي به دادش مي رسيد و بلند مي گفت: عروسک تو بترک!... اي بابا تو قصه ها هم اگه بخواي زنده بموني بازم زندگي اجتماعي لازمه! (مصیبت شد دوتا، حالا بیا و مطمئن شو این نجات دهنده چیزی نشنیده باشه) + نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 15:52 توسط نیلی |
همه ما دستگاه مختصاتي داريم با بازه (احمق- من- نابغه) و آدم ها رو توش ارزيابي مي كنيم. براي بعضي هامون هم فاصله من- نابغه وجود نداره. عادت كرده ايم آدم ها و زندگي رو قالب بزنيم: موفقيت، دوستي،عشق، وبلاگ... و اگه قالب ديگران به ما نزديك بود خوب چه آدم فوق العاده اي و اگه نبود دو حالت داره: يا قالب ديگران رو نمي فهمم و روم نميشه بكوبمش و ميگم: يارو خيلي خاصه(نابغه اس) يا مي فهمم(يا اينكه نمي فهمم و روم ميشه) و مي گم چه احمق و مبتذل... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 11:36 توسط نیلی |
امروز سر يکي از کلاسها، استاد درس يک فرمول معرفي کرد که توسط "سنت ونان" استخراج شده بود. گفت: همونطور که مي بينين سنت ونان يک کشيش بود و ما مردان مذهبي که در علم اينقدر موثر باشن کم نداريم. فلاني (اسمش يادم نيس الان) يک خاخام يهودي بود. يا کپرنيک کشيش بود. + نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 20:26 توسط نیلی |
اکثر اطرافيان من فکر مي کنند من آدم قوي اي هستم. همه چي با پدر و مادرم شروع شد که به نظرشان من در ۵ سالگي اونقدر بزرگ بودم که در طول روز تا شب بتونم دوقلو ها رو نگه دارم (۳.۵ سال از من کوچکترند). بیشتر دوستان من اين ادعا رو باور نمي کنن - چيه نازشون مي کردي ميگي نگهشون داشتم!- ولي خوب باور کني يا نه مادر من اون موقع درس مي خوند و کسي نبود کمکش کنه. به هرحال خودم الان فکر مي کنم که اين دوتا بچه شانس اوردن زير دست من زنده موندن امروز داشتم به تفاوت خودم و فريما - دوست جديدم در دانشگاه- فکر مي کردم. آدم ها با سرعت نسبتا خوبي با من دوست مي شوند ولي تقريبا در همون برخورد اول تصميم مي گيرن از فريما حمايت کنند. يعني دو نقش متفاوت حامي و دوست. اما اگر بخواهيم منطقي بررسي کنيم، اين مدل رابطه حامي- مورد رحمت يک رابطه غير منطقيه و به دليل همين غیر منطقی بودن، فوايد و خروجی يک طرفه اش براي "مورد رحمت" بيشتر از رابطه دوستيه. رابطه "استاد مرد- دانشجوي دختر" و برعکس هم از همين جنسه. البته من سيستم خودم رو دوست دارم ولي امروز داشتم فکر مي کردم زندگي توي اين سيستم روابط غير منطقي هم حال ميده! دائم داري از ديگران مي کَني بدون اينکه انتظاري ازت وجود داشته باشه... مطمئنم فريما به حرفهاي من مي خنده ولی من فکر می کنم فريماها زندگی سبک تر و شادتری دارن + نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 19:50 توسط نیلی |
دلم خواسته نق هاي امروزم رو ثبت کنم. يک مشت چرت و پرت... حالا مگه بقيه اش چي بوده! + نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 18:58 توسط نیلی |
Chevening بورسي است که از طرف سفارت انگليس به دانشجويان با استعداد دنيا -به خصوص جهان سوم- داده مي شه تا برن انگليس درس بخونن و بعد برگردن و کشورشون رو بسازند(قابل توجه طرفداران تئوري استکبار جهاني). اين بورس همه هزينه ها حتي بليط هواپيما رو هم شامل مي شه. ما که از همچين امکاني خبر نداشتيم. دو ماه پيش بود که يکي دوستام زنگ زد و گفت:"بچسب که از اين فرصت ها ديگه گير نمياد. چون امسال با فعاليت نماينده ايران، سهميه خاص براي ايراني ها در نظر گرفتن." نکته جالب اين بورس اينه که توي نوشتن مشخصات، آدم علاوه بر ويژگي هاي مطلوبش بايد ثابت کنه که اينقدر با شخصيت و با انگيزه اس که برميگرده به وطن! دوستم اين نامه مشخصات رو داده بود دوستِ اديبِ برادرش، تو انگليس براش بنويسه. نامه اي بود برادر... هر جمله ش رو دوبار بايد مي خوندي تا بفهمي. اولش هم با جمله اي مثل اين شروع شده بود که تنها انگيزه زنده بودن برای من ساختن ايرانه... و اين حرف ها. هرچي تخيلم رو به کار انداختم، هرچي ياد زيبايي هاي سرزمينم افتادم، شب های لندن... ديدم نمي تونم همچين جمله اي بنويسم. زدم به صحراي کربلا و اهميت حقوق انساني مردم ايران... نامه رو دقيقه نود زدم و فراموشش کردم. خودم فکر کردم آخه کدوم ابلهي مياد اين بورس رو به تویی که نشستي بيانیه ي حقوق بشر نوشتي بده، اونم با اون جملات در حد this is a book (در مقايسه با مال دوستم) ديروز زنگ زدن و گفتن شما به عنوان يکي از ۳۰ نفر مرحله اول انتخاب شدين (۵ هزار نفر درخواست داده بودن)، جواب نهايي رو هم به زودی بهتون مي ديم! البته من بازم اميدي ندارم. چون مسابقه هايي بوده که ۱۰ نفر مي خواستن و من نفر ۱۱شدم. جالب اينجاس که دوستم رو انتخاب نکردن. بيچاره الان نمي تونه قيافه من رو تحمل کنه. ميگه توی فلان فلان شده هر دفعه اين قيافه مظلوم رو می گيری بعد... + نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386 5:43 توسط نیلی |
هدي يکي از دخترهاييه که من تو دانشکده جديد باهاش آشنا شده ام. دختر ريز نقشيه و به نظر من (البته به چشم خواهري) از نظر زيبايي تا حدي شبيه پري قصه پينوکيوئه. کلا کسي هدي رو زياد از نظر علمي جدی نمي گيره. چون اکثر کلاس هاشو مي پيچونه، اونهايي هم که مياد سرشون خوابه، هيچ وقت تمرين هاش رو خودش نمي نويسه و اگه تو دانشکده ديده مي شه معمولا تو يکي از کلاس هاس و يا داره با تلفن صحبت مي کنه و يا گريه مي کنه... معمولا هم بلند بلند داره مي گه عجب غلطي کردم اومدم فوق ليسانس! بعضي وقتها هم مي شنوم که پسرها دارن سوال هاي عجيب و غريب ازش مي پرسن... خلاصه اين وصف هدي خانم بود. ديروز براي اولين بار مسيرمون يکي شد و با هم از دانشکده برگشتيم. همون دم در ديدم يکي از پسرها بهش گفت: خانم فلاني مش موهاتون چقدر بهتون مياد... کم کم حواسم از حرفاشون پرت شد که کلمه هايي مثل درصد و اين حرفها به گوشم خورد.(درصد مش؟) يک ذره جلوتر دختري جلوش رو گرفت و ازش راجع به درصدهاي کنکورش پرسيد. کم کم فهميدم که هدي رتبه ۲ کنکور هوافضا بوده! بهش گفتم ديوانه چرا شريف نزدي؟ گفت به خاطر داوود (شوهرشه که اميرکبير مي خونه) گفتم خوب چرا گرايش سازه يا جلوبرندگي رو نزدي؟ (گرايش خودش –ديناميک پرواز- پايين ترين گرايشه) گفت :به خاطر داوود، گفت هم گرايش باشيم بهتر باهم کار مي کنيم. همون جور که داشتيم مي رفتيم اشکش درومد. ازش علت رو پرسيدم. گفت به خاطر داوود... + نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386 6:15 توسط نیلی |
داشتن همكار كنجكاو پير هم عالمي داره! پريز برق بين ميز من و يكي از همكارام مشتركه. ايشان هم از پريروز هايپر شده اند. پريروز يك بار پاش به سيم گير كرده، يك بار كامپيوترش رو داشته جابه جا مي كرده، ديروز كامپيوترش رو از تعمير برگردونده بودن و داشت بين پريزها دنبال پريز تلفن و برق مي گشت،2 بار هم نفهميدم به چه دليلي پريز اصلي رو از برق كند... هر بار هم يه سري از اطلاعات من پريده (مراحل وارد كردنشون طولانيه، و چون save نداره هر دفعه بايد از اول شروع كني) و ايشون هم گفته ن: اي واي خانم مهندس.. اين زندگي كه واسه آدم حواس نمي ذاره... امروز هم ديدم كه يك دفعه وسيله كوچكي رو از جيبش درآورد كه جديدا براي فرو كردن دوشاخه تو پريز UPS مد شده (يك ذره دنگ و فنگ داره). وضعيت مثل صحنه آهسته كارتون هاج، وقتي به طرف مادرش مي دويد شده بود. من تلاش مي كردم كه بهش بگم نه... تو اين كار رو نمي كني... و اون هم با سرعت عجيبي خودش رو به پريز رسوند و ... بعد مثل ابله ها نيشش رو تا دم گوشش باز كرد كه: اي واي خانم مهندس.. گفتم: آقاي فلاني حضور شما واقعا به يكي از انگيزه هاي من براي كار كردن تبديل شده! + نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386 10:42 توسط نیلی |
مثل يك خواب مي ماند... يك روز صبح بيدار مي شوي و ديگر نيست... حتي نمي داني دقيقا چه چيزي نيست... يك حفره است كه سياهي تهش پيچ مي خورد... به خواهرت مي گويي عجيبه كه ديگه نيست و اون با بدخلقي صبحگاهي مي گه: چي رو ميگي؟ منتظري خوابت كنارت باشه؟... تو مي گويي: دستم انداخته اي؟ خواب نبود... ولي قانون بقاي ماده هم همين را مي گويد... دنيا همان دنياست و تو هماني با يك زنبيل خالي... روزها خواهد گذشت... بعضي ها لبخند خواهند زد: تو هنوز فكر اون خوابي؟... كم كم نگاهت خواهند كرد: كدام خواب را مي گويي؟... و يك روز خواهند گفت: مگه تو خواب هم مي ديدي؟... و تو فرياد مي زني: باور نمي كنم ... خواب نبود... نمي توانست يك خواب باشد... و لبخند ها خفه ات خواهد كرد... + نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386 11:7 توسط نیلی |
|