تبليغاتX
ايستاده در رنگين كمان

ايستاده در رنگين كمان

مادر جان دو روز حسابي به کارمون گرفت. تصميم گرفته بود دوره مهموني با دوستاش رو ديشب تو خونه ما برگزار کنه. چهارشنبه که تا ۲ شب داشتيم مواد غذاها رو آماده مي کرديم. مامانم خيلي که يه مهموني براش مهم باشه يک خورشت کرمانشاهي درست ميکنه به اسم خورشت خلال که با بادام، گوشت و زرشک سياه درست ميشه و درست کردنش حسابي زحمت داره. به خصوص امان از پاک کردن اون زرشک سياه! ریز و با دم های محکم... امروز هم تا ظهر به تميز کردن خونه گذشت.

بدتريش اينه که من جمع دوستان مادرم رو دوست ندارم. تک تک خوبن ها... ولي وقتي اين خانم ها و آقايون دکتر دور هم جمع ميشن يه چيزي توشون هست که تحملش برام سخته. بچه که بودم فقط آزارم ميداد ولي نمي فهميدم چيه. الان ميدونم: نگاه اين آدم ها به اطرافشون از بالاست. شايد حق هم داشته باشن. همه شون آدم هاي تاپ و نخبه اين جامعه ان و متخصص هاي مشهوري هستند. بچه هاشون اکثرا رتبه هاي تک رقمي بودن و دانشگاهاي خوب درس خوندن و الان هم اکثرا خارج هستند. يعني اين آدم ها هميشه "بچه هاي مورد علاقه زندگي" بوده اند.

دلم براي مامانم مي سوزه. چقدر دلم ميخواست دختر بهتري براش بودم. شايد حداقل يک آدم سر زبون دار و مجلس گرم کن و باحال تر. باز خوبه زویا - قل بزرگ- هست.

+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386 15:31 توسط نیلی |


وقتي شروع مي کنيم به دوست داشتن يک نفر چه اتفاقي مي افته؟

به نظر مياد لحظه کشف واقعي يک آدم اتفاق غريبي مي افته. يک نگاه، يک حرکت، يک حرف... می تونه باعث بشه اون آدم لباس روياهاي ما رو تنش کنه. و اين روياها مثل اسب تروا (۱) مي مونند. خودي اي که بر ضد ما بازي مي کنه. و روند دوست داشتن با ترکیب با این رویاها ادامه پیدا میکنه. يعني عملا آدم تو ذهن من مي تونه فرسنگ ها با آدم واقعي تفاوت داشته باشه. پس من عاشق چي شده م؟ اون آدم یا روياهاي خودم؟ آدم ياد قصه صادق هدايت مي افته که توش قهرمان بي دست و پاي داستان، عاشق يک مجسمه فرانسوي شده بود.

وقتي از طرف کسي که دوستش داريم طرد ميشيم (اول يا بعدا) دوربين بالا مياد و ما مي چرخيم و در مرکز مختصات global قرار مي گيريم(قبلا هم مرکز مختصات بوديم ولي از نوع محلي) همه جا تاريک ميشه و نور افکن ها روي ما روشن ميشن. خودمون رو ميبينيم که درست شناخته نشديم، به احساس مون احترام گذاشته نشده، انرژي ای که صرف کرديم به هدر رفته... و خلاصه اينکه هيچ کي دوستمون نداره! بعد حتی ممکنه تلاش کنيم که حق اين "غرور له شده پنهان" رو از دشمن بگيريم و اون رو متوجه شايستگي هاي خودمون کنيم. تا اينجا که همش شد من: روياهاي من، احساس من، غرور من... پس طرف مقابل من چند درصد اهميت داره؟

مجنون که در همون نگاه اول عاشق لیلی شد و بعد سر به بیابون گذاشت، از دید روان شناس های امروزی نیاز به درمان داشت. شاید مجنون طفلک یه ذره زیاده روی کرده بود ولی آیا لیلی - که اصلا هم زیبا نبود- حق داشت که در مورد جذابیت خودش دچار توهم و غرور کاذب بشه؟

 


۱- اسب تروا: در جنگ بین یونان و تروا، یونانی ها وانمود کردند شکست خورده اند. اونها به نشانه تسلیم و باج اسب چوبی بزرگی ساختند و به تروا هدیه کردند. اسبی که در واقع توی شکم خالی اش یونانی ها پنهان شده بودند. مردم تروا هلهله کنان اسب رو به داخل شهر بردند. یونانی ها شب بیرون اومدند و ترتیب دشمن رو دادند.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 9:36 توسط نیلی |


آدم ديگه خيلي بايد بدشانس باشه
توي يکي از متمدن ترين کشورهاي جهان دنيا بياي، تو همون جا کار و زندگي خوبي داشته باشي، اين قدر خوب که يه روز به سرت بزنه پاشي بياي ايران ما رو تماشا کني، حتي انصار حزب الله هم کاري به کارت نداشته باشن، واسه خودت راست راست تو شهر بچرخي و به همراهات لبخند بزني و همون موقع يک قاتل فراري که هيچ کدوم از اينها براش مهم نيست، فقط واسه اينکه يکي رو کشته باشه يه گلوله حرومت کنه. بعد هم تو روزنامه ها کلاس قاتله بالا بره :"قاتل توريست فرانسوي"
راستي تو هم سن من بودي

پيشنهاد Run Lola Run اي: نمي شد قبل از پياده شدن از اتوبوس بند کفشت رو دوباره مي بستي؟ اين همه هول زدي که چي؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386 18:17 توسط نیلی |


يادم نيست اين جمله رو كي گفته كه "خدا در جايگاهش در ملكوت اعلا نشسته و به ما آدم ها مي خنده"

به هرحال به نظر من اگه خدايي وجود داشته باشه اينقدر درگير تو زندگي ما نيست. بلكه قوانيني كه روي اين دنيا گذاشته سرنوشت همه موجودات رو پيش مي برن. قوانيني كه براي وجودشون لازم نيست ما حتما همه اونها رو فهميده باشيم، مثل رابطه معادله انيشتين و سيستم نيوتني. منظورم اينه كه نشينيم بگيم مگه ممكنه همه اينها تصادفي باشه. از كجا معلوم معادلات دنيا و چيزي كه ما فكر مي كنيم کمک الهیه، با تئوري هاي ناچيز احتمالات ما حل شه؟(يه زماني زلزله هم عذاب الهي بود)

ايراني هاي باستان به موجودي اعتقاد داشتن به اسم وايو. وايو از نسل اهوراها بود، پاكترين موجودات دنيا. وايو كهنسال ترين اهوراها بود و عمري به اندازه زمين داشت و اونقدر پير شده بود كه نيكي و بدي مفهوم خودشون رو براش از دست داده بودند. هميشه فكر مي كنم اگه خدايي وجود داشته باشه به وايو خيلي شبيهه. (اين پاراگراف براي ۳- ۴ نفر بايد آشنا باشه!)

حتي يادم نيست كسي كه جمله بالا رو گفته بود در تاييد دينداري بود يا نه (احتمالا تو ردش بوده) ولي من هم فكر مي كنم خدا تو همون جايگاهش نشسته با اين تفاوت كه براش زياد هم مهم نيست كه به ماها بخنده. شايد تو مواقع بيكاري...

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386 10:14 توسط نیلی |


من بچه ها رو دوست دارم منتها براي ۵ -۱۰ دقيقه! حوصله اينکه با چشم درشت شده به يه بچه حراف توجه نشون بدم رو ندارم.  به خصوص بچه هاي لوس رو که چند ساله ياد گرفتم چه جوري نگاشون کنم تا ماست ها رو کيسه کنند. جالبه که اين نيم وجبي ها خونه ما رو به اسم خونه نيلي اينا ميشناسن. آخه قربون اون حضور مزاحمت برم مگه من هم قدت ام! هميشه فکر کرده م بچه دردسر اضافيه. يه چند ماه که نظام بدنت رو به هم ميريزه، بعد شب ها ونگ ميزنه، مريض ميشه، نميشه اولش گذاشتش مهدکودک، هي باید حواست باشه وزنش يک گرم کم نباشه... آخرش هم بزرگ ميشه و ميگه: حالا کاري ندارم که ماشين و خونه به من نمي دي(که اونم به جاي خود!) اين دماغ چيه واسه من ارث گذاشتي!


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 8:10 توسط نیلی |


به يک نتيجه آماري رسيده ام. درصد زيادي از دخترها تو ايران، به خصوص در سنين ۲۳-۱۸ سالگي، حريم فيزيکي دخترهاي ديگه رو رعايت نمي کنند. معمولا دائم هم رو به بهانه هاي مختلف در آغوش مي گيرند، موقع صحبت کردن مرتب با لباس، دست، صورت و يا روسري طرف مقابلشون ور ميرن. خيلي سعي مي کنند دست دوستشون رو در دست بگيرند و کلا خيلي نزديک به مخاطبشون مي ايستند. جالبه که اين حالت تو دخترهاي چادري تشديد ميشه. و همه اينها با مفهومي به اسم مهربوني توجيه مي شه. البته تو آدم هاي مختلف شدت و ضعف داره.

بخشي از اين رفتار به زمينه فرهنگي ما برميگرده، مثل رفتارهاي مشابه روبوسي خانم ها. ولي بخش زياديش هم طبيعي به نظر نمي رسه. امروز توي سلف شلوغ دانشگاه فکر مي کردم حتي به نوعي بيماري و واکنش رواني بيشتر شبيهه. که شايد در اثر نياز هاي سرکوب شده تو جامعه ما باشه.

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386 16:8 توسط نیلی |


وقتي اون بزرگوار علم دوست با اون جمله وزين اعلام كرد "علم از ثروت بهتره"، چي مي ديد؟ به نظر من:

۱- پول يعني زندگي خانوادگي آرام. حذف تنش هاي عصبي ناشي از قرض ها. افراد زيباتر و مهربون تر. به علاوه تفريحات خانوادگي مطلوب که آدم ها رو به هم نزديك و علاقه مند ميكنه.

۲- پول يعني تغذيه مناسب و تفريحات دلخواه و عقده هاي كمتر. این يعني روح و جسم سالمتر و فرزندان باهوش تر.

۳- پول يعني فرصتي براي اهميت دادن به نياز هاي درجه ۲ زندگي مثل اهميت انسانيت، علم دوستي...

۴- پول يعني دانشگاه خوب در ایران. چون كنكور چيزي نيست جز پشتكار و دسترسي به مطالبي كه مناسب طبقه بندي شده به علاوه هوش معمولي. يعني با اين شرايط اگه معلم خوبي داشته باشي مي توني بهترين نتيجه رو بگيري. يعني رزومه خوب تحصيلي و كاري

۵- پول يعني پرداخت ترمي ۴۰ ميليون براي تحصيل در دانشگاهMIT  و بعد حضور در مراكز علمي معتبر

۶- پول يعني دسترسي به لابي هاي قدرت پنهان و آشكار. يعني داشتن انتخاب هاي بيشتر در زندگي

نمي دونم اگه اون بزرگوار عمامه به سر الان زندگي مي كرد چي مي گفت، ولي من به ريش و شكم محترم خودم خنديدم وقتي تو اون انشا سال سوم دبستان بدون فكر نوشتم علم بهتره. بايد مي نوشتم بدون ثروت علمي وجود نداره.

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 11:12 توسط نیلی |


ما ايراني ها مثل گربه مرتضي علي مي مونيم. هر جوري بندازنمون هوا، رو به يك سمت فرود ميايیم. چند وقت پيش بود كه يه روز ديدم چند تا از دوستام توسرزنان دارن غر مي زنند. معلوم شد كه موسساتي كه قرار بود توشون امتحان تافل بدن رو از سيستم امتحان حذف كردن و اينها رو انداخته بودن كيش و اصفهان و... يكيشون كه افتاده بود ارمنستان.

فكر مي كنين قضيه چي بوده؟ چيز جديدي نيست ايراني ها يه راه پيدا كرده بودن كه تو امتحان تافل هم تقلب كنند. فقط با ۱.۵-۱ ميليون شما مي تونين يك نمره عالي بگيرين
ايشالله بزودي اين امكان هم برامون حذف ميشه و از اين به بعد تشريف مي بريم دبي امتحان مي ديم

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 11:37 توسط نیلی |


سشوار خانواده در يک روز سرد پاييزي، وقتي سه نفر از اعضاي خانواده ما پس از دوش صبحگاهي با کله هاي خيس در صف استفاده از اون ايستاده بودن، براي بار سوم و با يک صداي تق سوخت و عده اي رو حسرت زده برجاي گذاشت. همچنين اين واقعه دل انگيز باعث شد که امروز هم موهاي اعضاي خانواده ما تا حدي مشابه پشم گوسفند به نظر برسه.

اين جوري شد که امروز اينجانب خسته از تعميرات متوالي سشوار مذکور، با احساس نجات دهنده خانواده بودن و با افتخار خاصي يک سشوار جديد خريدم. شب که بابام خوشحال و خندون اومد ديدم اونم يک جعبه دستشه. با لبخند زيبايي گفت نيلي بيا ببين چه سشواري خريدم! ۵ دقيقه بعد به اين گذشت که هر کدوم سعي کرديم تو سر سشوار اون يکي بزنيم. يک ساعت بعد مامانم اومد و سشوارهاي ما رو روي ميز ديد. با خنده گفت: اِ... منم نزديک بود برم يک سشوار بخرم! آخرين لحظه از خستگي منصرف شدم... همين موقع گيتا (قل دوم) هم رسيد و ما منتظر بوديم اونم يک چيز سشواري رو کنه... آخه مشتري اصلي سشوار مرحوم ما بود. آخرش هم نفهميديم قصدي داشته يا نه، چون فقط يک عالمه خنديد. بابام مي گفت: من ۱در ۱۰۰۰ هم احتمال نمي دادم نيلي از اين کارها بکنه!( نمکم بگيرتتون) راستش منم همين فکر رو راجع به بابام ( و بقيه ) ميکردم

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 22:35 توسط نیلی |


هوا داشت تاريک ميشد و داشتم تو خيابون شوش به سمت مترو مي رفتم. يک دفعه متوجه داد و فرياد سر چهار راه شدم. يک موتور سوار و يک وانتي که داشت از يکي از گاراژها درمي اومد با هم دعواشون شده بود. ملت جمع شده بودن. موتور سوار وسط دعوا يک چاقوي خيلي بزرگ از تو خورجين موتور درآورد و افتاد دنبال وانتيه. 5-6 بار جمعيت هي واسطه شد و موتوريه برگشت و دوباره باز عين خروس جنگي پريد به وانتي. چند تا پليس جوون هم قاطي جمعيت بود ولي تکون نمي خوردن. والله حق داشتن چاقوهه خيلي بد بزرگ بود.

بالاخره دعوا تموم شد و موتوري رفت طرف موتورش. يک دختر که به سر وضعش خيلي رسيده بود همون موقع داشت از خيابون رد ميشد که موتوري سر راهش يک لگد خيلي محکم بهش زد، يکي هم زد پس گردنش! صدا از کسي درنيومد. دختره بيچاره يک ذره هاج و واج نگاه کرد، يک کم گريه کرد، دوباره هاج و واج به مردم نگاه کرد... بعد از جاش پاشد و درهمون حال هم اشکاش رو پاک کرد و راه افتاد. موتوري با يک چشم غره رضايت مند گازي به موتورش داد و رفت. مردم پراکنده شدند.

+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386 21:4 توسط نیلی |


**خبرها حاکی از آن است که پادشاه اسپانيا به هوگو چاوز (رئیس جمهمور ونزوئلا) فحش داده. قضيه از اين قراره كه ظاهرا چاوز در يك جلسه، بارها تو حرف نخست وزير اسپانيا پريده و از نخست وزير قبلي هم انتقاد كرده. در اينجا پادشاه وارد صحنه ميشه و بهش ميگه: "تو چرا ساكت نميشي؟" (هم بكِش هوگو)
چقدر به اين چاوز گفتن اينقدر نيا ايران با اين احمدي نژاد بپر، خَزتر ميشي... حالا بزار، دانشگاه كلمبيا هم دعوتت مي كنند.

**ظاهرا وزرات خارجه ايران در به در دنبال محتواي نامه احمدي نژاد به ساركوزيه. مثل اينكه مقامات و كارشناس هاي اين وزارت خونه در جريان نگارش و ارسال نامه احمدي نژاد نبوده اند و هنوز هم نتونستن به اين نامه دست پيدا كنند. احتمالا به زودي براش جايزه هم ميزارن... ای محمود بلا... بچه م به همه طرف گل مي زنه

** احمدی نژاد از روسای کشورهای عرب خواسته که تو اجلاس آناپولیس شرکت نکنند. بشار اسد گفته:زکی محمود! ملک عبدالله هم گفته آقا ما واسه خودمون سیاست داریم و نیازی نداریم از "تازه واردین به سیاست" رهنمود بگیریم

+ نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386 13:15 توسط نیلی |


۱- روابط با باباجان به طرز عجيبي حسنه شده. ظاهرا دو تامون به اين نتيجه رسيده ايم که حوصله کل کل نداريم. به زحمتش نمي ارزه! البته اين دوره چند هفته اي کل کل- قهر يه فايده ديگه هم براي من داشت: فهميدم با توجه به هزينه هاي زندگي، کار کردن ساعتي و حساب ذخيره ارزي پربارم، اينجانب به هيج وجه شرايط زندگي مستقل رو ندارم و بهتره هارت و پورت اضافي نکنم!
البته بابام هم فهميده بدون دخترجان، زندگي خيلي هم قشنگ نميشه.

۲- به دانشگاه، دانشکده جديد و درس هاي فوق علاقه مند شده ام. نه خير کسي ما رو کشف نکرده، مدال هم بهم ندادن. فقط امتحان يک درس خيلي سخت رو با يک استاد عقده اي بد دادم! نمي دونم چه ربطي داره ولي از بعد اون امتحان حالمان خيلي خوب است. البته مجبور شدم چند تا سمينار داوطلبي(!) هم بدم که بعدا برام واقعا جالب شدن.

۳- اکثر دوستان و اطرافيانم را دوست دارم. کارهاي خارجه هم سوار بر دوش شِلمَن به خوبي پيش ميرود.

فکر مي کنم علت اين حال خوب اين باشه که ابهت چيزهايي که اذيتم مي کرد ريخته! يه چيز ديگه هم همون قضيه کُرد و شلوار اِستِرجه: يعنی من بايد احساس کنم ميتونم تو زندگيم يه غلطي بکنم تا حالم خوب باشه

  ********************
پ.ن: يکي از دوستام مي گفت فکر خارج رفتن زندگي آدم رو لنگ مي کنه.
راست ميگه آدم هيچي رو نميتونه جدي بگيره. درس؟ بابا ما که داريم ميريم... کار؟ بيکاري ميخواي جات رو عوض کني، تو که داري ميري... اين همه تلاش کني تمام وقت شي واسه 3-4 ماه؟... ماشين؟ تو که داري ميري قسط اين يتيمِ رو زمين مونده رو کي ميخواد بده؟

+ نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386 5:59 توسط نیلی |


اين روز ها با هرکس صحبت مي کنم مي خواهد از ايران برود يا دارد ميرود. حتي کساني که به نظر مي رسه دليلي هم ندارند به اين جمع ملحق شده اند. وبلاگ ها هم از اين موضوع مستثني نيستند: يا طرف داره از خارج مي نويسه، يا داره چمدانش رو جمع ميکنه يا داره به اين موضوع فکر ميکنه. اين مطلب را جديدا در وبلاگ یک مرد خوانده ام و اونقدر به دلم نشست که دلم ميخواد شما هم اون رو بخونين. به خصوص شعر فروغ به قدری به نظرم با اوضاع تناسب داشت که تقریبا ناک اوتم کرد:

 عنوان پست: باغچه 
[…] به اين فكر مي‌كنم كه اين‌جا كم ‌كم دارد خالي مي‌شود از اين آدم‌ها، كه يك جور حذف نسل دارد اتفاق مي‌افتد. كه دير نيست آن‌گاه كه به خود بياييم و ببينيم جز عده‌اي هم‌ساز و هم‌رنگ كسي باقي نمانده است. كه آن‌هايي كه ديگرگونه مي‌انديشيده‌اند را به تمامي از اين‌جا رانده‌اند.

اصلاً شعار نمي‌دهم كه نبايد رفت و اگر همه بروند پس اين‌جا را كه آباد مي‌كند. معتقدم هر انساني آن‌ وقت كه از شرايطش به تنگ مي‌آيد ، حق دارد براي زندگي‌اش تصميم بگيرد. دل‌تنگ مي‌شوم، اما از اين‌كه مي‌بينم داريم تصفيه و شايد هم تسويه مي‌شويم. اين طور كه به موضوع فكر مي كنم ياد نسل‌كشي مي‌افتم. حس مي‌كنم اين‌جا هم يك نسل‌كشي، منتها آرام آرام و پنهان دارد رخ مي‌دهد.

ياد شعر فروغ مي‌افتم كه:
کسي به فکر گل‌ها نيست
کسي به فکر ماهي‌ها نيست
کسي نمي‌خواهد
باورکند که باغچه دارد مي‌ميرد
که قلب باغچه در زير آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهي مي‌شود
و حس باغچه انگار
چيزي مجردست که در انزواي باغچه پوسيده‌ست

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386 19:42 توسط نیلی |


سيستم قديمي خانواده ها که چندتا خانواده يک جا زندگي ميکردند واقعا مشکل زا بود و معمولا بساط گيس کشون توش راه مي افتاد. اگر زندگي مدرن باعث شد ضرورت "زندگي مستقل براي هر خانواده" روشن بشه، بايد ما رو متوجه موضوع اصلی هم بکنه: اينکه آدم ها احتياج به حريم شخصي و خلوت فيزيکي دارن. فضای فیزیکی شخصی برای نفس کشیدن. اينکه تو زندگي مدرن وقت آدم ها محدوده و اونها حق دارن تصميم بگيرن اين وقت رو به کي اختصاص بدن. 

در بین ما ضرورت این فضا تعریف نشده. یعنی اینکه تو (به خصوص به عنوان یک دختر) مجبوری یا ازدواج کنی یا اینکه "باید" با پدر و مادرت زندگی کنی، مگه اینکه خدا برسونه و بتونی به بهانه تحصیل - در شهر دیگه یا خارج - بکَنی...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386 15:17 توسط نیلی |


امشب داشتم دوباره نامه هاي زمان جووني مادرم رو نگاه مي کردم (مي دونم کار خيلي زشتيه (۱)) و اينکه اين نامه ها چقدر حدود زندگيش رو خوب نشون مي داد. اولين حسم اين بود که هيچ چي جاي کاغذ رو نمي گيره! و دوميش اين بود که آدم ها چقدر به هم شبيه اند.

جالبه که همه آدم ها تمام عمرشون سعي مي کنند تا متفاوت از بقيه باشن ولي عملا بيشتر از ۵۰ درصد آرزوها، فکرها و زندگيشون شبيه به همه. تو اين ميون از همه جالب تر "فرآيند" دوست داشتنه. چيزي که براي همه شخصي ترين و نزديک ترين رابطه اس و در عين حال براي همه تقريبا يکيه. قرن هاس داریم تکرار میشیم! شايد يک علت اينکه وقتي يک آدم مي ميره دنيا تکون نمي خوره همين باشه

 یعنی اون کسی که تکرار من تو آینده اس از این موضوع خوشحال میشه؟

۱- من نمي فهمم چرا اين نامه ها رو دم دست (يعني در اعماق طبقه بالاي کمد) ميذاره. اگه سوالي راجع به باشخصيت بودن من داره ميتونه شخصا ازم بپرسه

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386 22:12 توسط نیلی |


X

من 26 سالمه و الان دارم تو کانادا فوق لیسانس مکانیک می خونم.


صفحه نخست
پست الکترونیک


: با دیگران

× من و بازی سیاه و سفید و خاکستری
× ف
× ماهیتابه ی قربانی
× سبز سبزم
× جواد امام
× پير مي‌شويم
× حسرت
× افشار؛همان اخبارگوی معروف دوران کودکی و بزرگسالی
× نکنه آرزو کنی این روزها بگذرند
× ببينم اين چه برخورد احمقانه‌اي است که با جانباز جماعت می‌کنيد
× حكايت قديمي فرزندان آدم
× از بی‌چاره‌ترین اول‌ها
× چون اگر بازگردم، اگر باز، اگر...
× تصور کنيد گرم حرف زدن براي گروهي هستيد
× وبلاگولوژی
× طاقت بيار رفيق؛ داريم مي‌رسيم...
× برای دلقک که رقاص شده
× اين بخش هنوز نامی ندارد - سه
× کالین گری
× Jacqueline du Pré
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386



پیوندها

رادیو زمانه
کافه رادیو
شهروند امروز
-------------------------------------
باد در سپیدارها
حرفهايي براي نگفتن
پشت صحنه
مهندس خسته
یک پنجره برای پرواز
آرامش بعد از طوفان
-------------------------------------
ییچیدگی شبانه
خواب های یک دیوانه در جهان مسطح
درخشش ابدی ذهن یک لیمو
اتاق تمام فلزی امین
یوزپلنگانی که با من دویده‌اند
گوساله نامه
ارغنون و رند تبریزی
هویجی برای خرگوش ذهنت
-------------------------------------
spotlight
Air
where the truth lies
Liman
Letters to My Former Self
زن روزهای ابری
خشم و هیاهو
بی رو در واسی
سه روز پیش
گیس طلا
برای خاطر کتاب ها
منصفانه های لاله
زن نوشت
-------------------------------------
یلدا از سرزمین های شمالی
دل قوی دار...
گلشکر
مسیر یک ذره
نوشته های اتوبوسی
تنها در آفریقا
صباحلار سعید
پله پله تا ملاقات خدا
-------------------------------------
دورترها
untitled
A Man Called Old Fashion
My Inner Tramp of 1989
یادداشت های زیرزمینی
یک پوریا
ورتیگونه
هست شب
3t LITE
A Beautiful Mind
بامدادی
نجواها
سورئالیست
نقشی از پاسپارتو
رقص در باتلاق
همشهري كاوه
-------------------------------------
کویریات الهه
خواب زمستونی مریم
گاهنامه زندگی بنفشه
Mahtab Overwrites
to learn a dance with words
کولی
-------------------------------------
هنگامه
سالاد خرچنگ
اقیانوسی به عمق یک بند انگشت
فارنهایت 1979
MAGENTA
گلمریم
خورشید خانوم
premenstrual syndrome
-------------------------------------
نشانه های یک کویر
گفتگوی آنلاین
بانوی معبد سوخته
آجر پاره
روزنگار
شاه خاموش
تک نگاری های من
شاید... وقتی دیگر
آشیق سرسونت
چند خط برای خواندن
-------------------------------------
نگاه از بالا
گیردادنی ها
فيلدوست
ارباب سخن
از چشم من
-------------------------------------
بازگشت حسن
بی احساس
از سفرسبز پشیمانم سخت
گذشته های متمایل به حال
لحظه ی آذین
پرسه در شهر خیالات ارغوانی
زمزمه
بر نازکای چمن
مریم اینا
توکای مقدس
هُرم
دروغگوی خوش حافظه
پیاده رو
آفرودیت
virginia
هویجی برای خرگوش ذهنت
شاهد قدسی
Things you can't tell just by looking at her



Design by : Night Skin