تبليغاتX
ايستاده در رنگين كمان

ايستاده در رنگين كمان

اگر با قطار مسافرت کرده باشید حتما در ایستگاه ها باربرها رو دیدین که با ورود قطار به ایستگاه به طرفش هجوم میآرند. و بعضی وقتها اونقدر با سرعت این کار رو می کنند که برای خودشون و مسافر خطر ایجاد می کنند. امروز رفته بودم ایستگاه تهران تا یک سری اطلاعات بگیرم. یکی از این باربرها که با ورود قطار به طرفش هجوم برده بود نتونسته بود چرخش رو کنترل کنه و مستقیم افتاده بود جلوی قطار. صحنه وحشتناکی بود. قطار نصفش کرده بود و بعد هم لت و پار پخشش کرده بود روی ریل. پسره فقط 25 سالش بود.

از دیدن جنازه باربره انقدر حالم بد شده بود که تصمیم گرفتم یه تیکه از مسیر رو از سمت کارخونه ها پیاده بیام. از جلوی کارخونه مولد بخار که رد شدم دیدم باز صدای داد و هوار میاد. ظاهرا یکی از کارگرها که داشته تابلوی برق واگن رو تمیز می کرده از تنبلی از کهنه بنزینی استفاده کرده بود. تابلو هم یه دفعه جرقه زده بود و کل گالن بنزینِ دستِ آقا رو به آتیش کشیده بود و شعله و بخار بنزین زده بود تو صورتش. تمام بالا تنته ش سوخته بود.

اینجا بود که فکر کردم زخم و خونریزی برای امروز کافیه. یکی از تاکسی وانت ها رو نگه داشتم و سوار شدم. فکر کنم اگه ادامه می دادم یه ساختمونی، قطاری، چیزی ... منفجر می شد.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 20:38 توسط نیلی |


جديدا يک موضوعي توجه ام رو جلب کرده. هدف از دکترا خواندن علمي شدنه. اينکه کتاب بنويسي و مقاله چاپ کني. و اين دقيقا يعني همين چيزهايي که من به زور جان کندن مي فهمم شون و هر دفعه ازشون امتحان ميدم کلي غلط حواس پرتي توش دارم! خدا به داد اون علمي برسه که بخواد رو نتايج کار من بنا بشه

در حال حاضر فرآیند جالبي براي من داره اتفاق مي افته: حال ندارم درس بخونم و در نتيجه با وضعيت به شدت نابسامان ميرم سر امتحان هاي سخت و همشون رو خوب ميدم. اين تو زندگي من خيلي چيز غريبيه. چون من معمولا خوب درس مي خونم و بعد ميرم با بي دقتي امتحان هام رو خراب مي کنم. امتحان هاي دانشگاه، کنکورها و...

حالا که سخت گيري هام در مورد کار، اطرافيانم، درس خوندنم و... کم شده واقعا همه چيز خيلي بهتر مي چرخه. در واقع فکر مي کنم من هيچ وقت تو عمرم به اندازه اين چند ماه گذشته شاد و خوشبخت نبوده م.

 

** دوستان مصاحبه علی کوچولو رو دریابید که مریم آن را در وبلاگش کشفیده است.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 20:34 توسط نیلی |


اين نامه اي است که امام خميني در پانزدهمين سال ازدواجش به همسرش نوشته است:

"تصدقت شوم؛ الهي قربانت بروم، در اين مدت کم که مبتلا به جدايي از آن نور چشم عزيز و قوت قلبم گرديدم متذکر شما هستم و صورت زيبايت در آيينه قبلم منقوش است. عزيزم، اميدوارم خداوند شما را به سلامت و خوشي در پناه خودش حفظ کند. [حال] من با هر شدتي که باشد مي گذرد ولي به حمدلله تا کنون هرچه پيش آمد خوش بوده و الان در شهر زيباي بيروت هستم. حقيقتا جاي شما خالي است. فقط براي تماشاي شهر و دريا خيلي منظره خوش دارد. صد حيف که محبوب عزيزم همراهم نيست که اين منظره عالي به دل بچسبد... ايام عمر و عزت مستدام. تصدقت. قربانت؛ روح الله" -فروردين ۱۳۱۲

شهروند امروز- شماره ۴۹- ۱۲خرداد ۱۳۸۷- ص ۵۰

تصویری از جوانی امام

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 16:15 توسط نیلی |


امروز رفتم مدارکم رو به سفارت کانادا تحويل دادم. ساعت ۳ صبح رسيديم دم سفارت، درحالي که بابام و من به ترتيب احساس فداکاري و زرنگي شديد مي کرديم. البته وقتي رسيديم فهميديم که دست بالا دست بسياره و ۱۲ نفر زودتر از ما احساس زرنگي کرده اند. ساعت ۷.۵ که در سفارت باز شد حداقل ۲۰۰ نفر پشت سر من بودند. وقتي نوبت من شد کارمنده مدارکم رو وارد کامپيوتر کرد و گفت: موفق باشيد، ۲ تير مي بينمتون خانم نيلي.

از سفارت که اومدم بيرون يه نفس راحت کشيدم و رفتن سراغ پروژه بعدي. يعني رفتم دانشگاه خدمت استادم تا طلب بخشايش کنم. راستش تقريبا از هفته پيش عذاب وجدان داشت خفم مي کرد. چون هر دفعه که منو مي بينه کلي با شوق و دوق راجع به اين پروژه کوفتي حرف مي زنه. خلاصه رفتم اتاقش و تقريبا زانو زدم و گفتم: استاد منو ببخش، از من چيزي در نمياد. ما رفتني هستيم. بعد هم منتظر شدم شمشير بر فرق سرم فرود بياد. با لحن مهربوني که ازش بعيد بود گفت: واي ميستيم ببينيم تير جواب ويزات چه جوري مياد. خوشبختانه هنوز پروژه ات رو هم که تصويب نکرديم. سرم رو از بين شونه هام بالا آوردم و به قياقه زشت و پرموش نگاه کردم که با شيطنت داشت بهم نگاه مي کرد. نزديک بود بگم بابا استاد چاکريم. آخه اين قيافه ترسناک غلط انداز چيه واسه خودت درست کردي؟

** يکي از کلاس هاي آدم هاي ثروتمند جمله هايي مثل اينه که اگه يه روز از عمرم باقي باشه بايد مثلا اهرام مصر يا جنگل هاي آمازون رو ببينم. ما که از اين حرف ها بهمون نمياد فعلا. پس تصميم گرفتيم قبل از مرگمان برويم جنگل هاي اسالم خلخال رو ببينيم که فقط عکس هاش از زيبايي آدم رو ديوانه مي کنه. اين نقشه پيرو نصايح مکرر جناب مهندس سعيد و با فرمت زبل خاني توسط من، دنيا دوستم و بابام ريخته شده.

عکس های بیشتر از اسالم در بخش ادامه مطلب گذاشته شده


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387 16:21 توسط نیلی |


بعضی از آدم ها زاده شده اند تا طلبکار باشند. این با بلند پرواز بودن فرق دارد. آدم های طلبکار "داشتن بهترین ها" رو حق خوشون می دونن و جالبه که دنیا هم متقابلا جواب میده. اول پدر و مادرشون همه جانبه ساپورتشون می کنن و بعد که یه ذره بزرگتر شدن، خدا اون پیرمرد مهربونه میشه. این پیرمرد "باید" کمک کنه و در نتیجه دنیا هم همیشه بدهکاره. برای این آدمها زندگی همیشه یک تخم مرغ شانسی تو جیبش داره. رنگی با اکلیل های قرمز

آدم هایی هستند که مثل منن. مادر من هیچ وقت صبح ها از خواب بلند نشده که به من صبحانه بده. کسی روز اول مدرسه با من نیومده تا مثلا سنکوب نکنم یا کسی پشت در سالن کنکور به نرده ها نچسبیده. در عوض به من یاد داده اند که باید تلاش کنم تا نتیجه بگیرم. خدا هم هیچ وقت به من بدهکار نبوده. فقط یه جاهایی بهم لطف کرده. یه دوره سعی کردم بهش تلقین کنم که به من بدهکاره ولی هیچ وقت زیر بارش نرفت. فقط بهم پوزخند زد که نتایج طبیعی کارهام رو به حساب اون میزارم. راستش بعضی وقتها فکر می کنم خدای من موجود شوخ طبعیه. یا حداقل از شوخی با من خوشش میاد.

یک زمانی بود که خودم رو در مرکز جریان های رنگین کمانی حس می کردم. اون روزها اگه بهم می گفتن قراره فردا بمیری خیلی ناراحت می شدم. چون به فرصت هایی فکر می کردم که لب پیچ فردا منتظرم ایستاده بودن و به فرصت هایی از صبح تو جیبم گذاشته بودم. اما راستش الان اگه بدونم که فردا قراره بمیرم خیلی ناراحت نمی شم. چون می دونم همه چیز به تلاش خودم بستگی داره که این خیلی هم هیجان انگیز نیست. آدم های زحمتکش زیاد هم جالب توجه نیستن. بعضی وقتها فکر می کنم کلا زندگی به زحمتش نمی ارزه. این به این معنی نیست که من زندگی رو دوست ندارم:تا هست سعی می کنم متفاوتش کنم.

می دانی باید از دنیا معجزه بخواهی تا برایت معجزه رو کنه. این هم درسی نیست که با خوندن کتاب های آنتونی رابینز یا فلانی تامکینز یاد بگیری. باید زندگی یه جایی بهت یاد داده باشه. وگرنه مثل آدمی میشی که بامزه نیست ولی هی سعی میکنه نمک بریزه. آخرش دور و بری هات بهت میگن خفه شو لطفا

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387 12:34 توسط نیلی |


ديروز پريسا- دوستم- به نکته جالبي رو در سريال فخيمه يانگوم اشاره کرد: شما هيج جاي اين سريال نمي بينين که يانگوم گريان يا هر کس ديگه اي دست به دامن خدا بشه. انگار خدا کاملا از اين سريال حذف شده. اين نکته به خصوص تو مملکت ما که تو دهن فک و فاميل پسر شجاع هم "خدا رو شکر" رو مي چپونديم خيلي چشمگير مي شود.

امروز از يکي از مهندس هاي کُره اي راجع به اين موضوع پرسيدم. گفت که آدم هاي بي دين در کره اکثريت را تشکيل مي دهند البته مسيحيان و طرفداران کنفسيوس هم هستند. مردمان جالبي بايد باشند اين کره اي ها. کلا زندگي بدون خدا چیز سختیه

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387 16:48 توسط نیلی |


اشرف تو دانشکده يک ورودي از من جلوتر بود. دختر لاغري بود با عشوه زياد، پوزه باريک و چشم هاي سبز کم رنگ. چشم هايش خيلي عجيب بود، براق مثل چشم هاي يک روباه. آدم خيلي وقت ها از همين دخترهاي عشوه گر هم خوشش مياد ولي نمي دونم چي تو اشرف بود که باعث مي شد ازش کناره بگيرم. اين اشرف خانم برادري داشت که مثل يک گوريل حنايي خنگ بود و تو بخش قبلي ام با من همکار بود.

تو اين بخش جديد پسري هست که دانشجوي دکتراي مکانيک امير کبيره. خيلي باهوش، اطلاعات عمومی و تاریخی بسیار خوب، تجربه و ديد فني خيلي عالي و شوخ طبع. جديدا فهميدم که اين پسر برادر همون اشرفه. از اون موقع هر دفعه ميبينمش ياد قيافه موزمار اشرف و نگاه مبهوت و ابلهانه برادر بزرگه مي افتم! خلاصه هرچي سعي مي کنم منصف باشم نميشه، حسابي از چشمم افتاده. حالا اين وسط اينکه ايشون از چشم من بيفته يا نه خيلي اهميت نداره، ولي کاملا نشون ميده که پيش فرض ها چقدر تو قضاوت هاي من تاثير مي ذارن.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387 8:56 توسط نیلی |


X

من 26 سالمه و الان دارم تو کانادا فوق لیسانس مکانیک می خونم.


صفحه نخست
پست الکترونیک


: با دیگران

× اين بخش هنوز نامی ندارد - سه
× کالین گری
× Jacqueline du Pré
× کف بین
× فرزانگان، منطقه 6
× در اعدام بهنود مقصر کیست؟
× عکس های دوست داشتنی
× مدفوع کلاغ و ریشه های شک من فی الباب عدل الهی
× من باب ازدواج!
× بدون عنوان - دويست و سی‌وسه
× پاریس: ستایش رنگ و نور و باران 2
× Licensed to Kill
× صندوق صدقات گیس طلا
× عکس های ۳۶۰ درجه از نقاط مختلف دنیا
× انتظار ها به ثمر خواهند رسید … موج گوگل فرا می رسد
× تعریف کن،‌ از خودم بگو
× بعد هي بگوييم اين انقلابه چي بود شما كرديد
× رمزهای زنده جان
× تاریخ بنویسیم
× نه پس
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386



پیوندها

رادیو زمانه
کافه رادیو
شهروند امروز
-------------------------------------
باد در سپیدارها
حرفهايي براي نگفتن
پشت صحنه
مهندس خسته
یک پنجره برای پرواز
آرامش بعد از طوفان
-------------------------------------
ییچیدگی شبانه
خواب های یک دیوانه در جهان مسطح
درخشش ابدی ذهن یک لیمو
اتاق تمام فلزی امین
یوزپلنگانی که با من دویده‌اند
گوساله نامه
ارغنون و رند تبریزی
هویجی برای خرگوش ذهنت
-------------------------------------
spotlight
Air
where the truth lies
زن قدبلند
Letters to My Former Self
زن روزهای ابری
خشم و هیاهو
بی رو در واسی
سه روز پیش
گیس طلا
برای خاطر کتاب ها
منصفانه های لاله
زن نوشت
-------------------------------------
یلدا از سرزمین های شمالی
دل قوی دار...
گلشکر
مسیر یک ذره
نوشته های اتوبوسی
تنها در آفریقا
صباحلار سعید
پله پله تا ملاقات خدا
-------------------------------------
دورترها
untitled
A Man Called Old Fashion
My Inner Tramp of 1989
یادداشت های زیرزمینی
یک پوریا
ورتیگونه
هست شب
3t LITE
A Beautiful Mind
بامدادی
نجواها
سورئالیست
نقشی از پاسپارتو
رقص در باتلاق
همشهري كاوه
-------------------------------------
کویریات الهه
خواب زمستونی مریم
گاهنامه زندگی بنفشه
Mahtab Overwrites
to learn a dance with words
کولی
-------------------------------------
هنگامه
سالاد خرچنگ
اقیانوسی به عمق یک بند انگشت
فارنهایت 1979
MAGENTA
گلمریم
خورشید خانوم
premenstrual syndrome
-------------------------------------
نشانه های یک کویر
گفتگوی آنلاین
بانوی معبد سوخته
آجر پاره
روزنگار
شاه خاموش
تک نگاری های من
شاید... وقتی دیگر
آشیق سرسونت
چند خط برای خواندن
-------------------------------------
نگاه از بالا
گیردادنی ها
فيلدوست
ارباب سخن
از چشم من
-------------------------------------
بازگشت حسن
بی احساس
از سفرسبز پشیمانم سخت
گذشته های متمایل به حال
لحظه ی آذین
پرسه در شهر خیالات ارغوانی
زمزمه
بر نازکای چمن
مریم اینا
توکای مقدس
هُرم
دروغگوی خوش حافظه
پیاده رو
آفرودیت
virginia
هویجی برای خرگوش ذهنت



Design by : Night Skin