|
امشب من سيندرلا شده ام. امشب من شاهزاده خانمي هستم با لباس بلند برفي و کفش هاي بلورين. با اين تفاوت که نمي دانم بعد از زنگ هاي ساعت ۱۲شب چه اتفاقي قرار است بيفتد. امشب بين تصويرهاي جديدم احاطه شده ام. نيلي مشتاق، نيلي با چشم هاي اميدوار، نيلي شاد، نيلي موفق، نيلي تنها، نيلي غمگين، نيلي با چين هاي صورت زودرس عميق... و اين يکي که تصويرش هنوز داغ است: نيلي اي که دلش نمي خواهد از مامان و بابا و خواهرهاش جدا شود. نيلي اي که دلش برايت تنگ مي شود. براي چشم هاي مهربانت، صداي عميقت و تصوير هميشگي ات پشت کامپيوتر آزمايشگاه احتراق که اولين چيزي بود که از پله ها ديده مي شد. امشب به طرز غريبي ياد قصه امير کوچولوي هشتم افتاده ام. پسرکي که با ترس قصر پدرش را ترک کرد تا برود قصر خودش را بسازد و بعد برگردد و پادشاه شود. امشب ساعت ۱۲ من از سيندرلا به اميرکوچولو تبديل مي شوم. کفش هايم را برايت روي پله اول مي گذارم + نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 22:56 توسط نیلی |
تو مي گويي من همان کسي ام که تو سال ها دنبالش بوده اي. مي گويي منتظر من مي ماني هرچند سال که بشود. مي خواهم بگويم مي داني چند سال يعني چه؟ مي داني ۶ سال يعني چه؟ مي داني فاصله چقدر مهم است؟ مي خواهم بگويم اصلا مي داني که انتظار تو مترادف هست با برگشتن من و اينکه شايد من نخواهم بر گردم؟ مي داني سخن از گيسوي خوشبخت من است + نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 7:47 توسط نیلی |
هر مرد و زن که به سن بیست و پنج سالگی برسد باید این چند چیز را بداند: من کی ام؟ از آنِ کی ام؟ از کجا آمده ام و به کجا باز می گردم؟ از چه نژاد و تبارم؟ خویشکاری و وظیفه ام در گیتی چیست؟ اندرزهای آذرباد مهر اسپندان + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 2:22 توسط نیلی |
موسسه مطالعاتی اندیشه يکي از جاهاييه که جديدا باهاش آشنا شده م. سمينارها و کلاس هاي جالبي در مورد اقتصاد، تاريخ و سياست برگزار ميکنه که شرکت توشون واقعا ميتونه مفيد باشه. به عنوان مثال ديروز يک همايش با عنوان «انقلاب مشروطه از منظر علوم اجتماعي جديد» برگزار کرده بود که سخنرانان مطرحي مثل غني نژاد، سيد جواد طباطبايي، حاتم قادري، مسعود نيلي و... توش نقش داشتند. یا امروز جلسه آخر از کلاس "انديشه اقتصادي مارکس" توسط دکتر غني نژاد بود. غني نژاد تو اين کلاس سعي داشت تناقضات اقتصادي تئوري مارکس رو نشون بده. واقعا امروز تاسف مي خوردم که چرا از اول تو اين کلاس شرکت نکردم. دنيا دنياي کنسروهاست. من وقت ندارم که بنشينم تمام کتاب هاي مارکس يا هگل رو بخونم تا شايد بفهمم چه خبره. اعتراف مي کنم حوصله ش رو هم ندارم. ولي يک علاقه عمومي به اين مطالب دارم و خيلي وقتها هم مي فهمم که طرفدارهاي اين فلسفه ها خودشون هم درست نمي دونن از چي دارن طرفداري مي کنند. خوب چي بهتر از یک کنسرو از انديشمنداني (متخصص هايي) که مورد تاييدند؟ آدم شايد اطلاعات کاناليزه شده بگيره ولي حداقل محدوده بحث دستش مياد. * بعضي از اين فيلسوف ها هم خيلي جالبن. يکي از طرفداران اوليه هگل اعتقاد داشت عقايدش رو بايد به سبک کتاب مقدس و به زبان آلماني بنويسه. خوب که چي؟ مثل آدم حرفت رو بزن تحفه! + نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 22:29 توسط نیلی |
تو يکي از شرکت هاييکه بابام ميشناخت مردي حدودا ۳۰ ساله به اسم اکبر کار مي کرد که ديپلمه بود. پسر زرنگي بود و همه کار براي اين شرکت مي کرد ولي فقط ۲۰۰ هزار تومن بهش حقوق مي دادن. بابام يه روز بهش گفته بود: تو خيلي براي اينا کار ميکني بگو حقوقتو بيشتر کنن. ولي اکبر گفته بود اين حقوق براي من بسه. يک سال شرکت يک تکه زمين پرت تو شمال تهران رو به نامش کرد. چند سال بعد هماي سعادت پرواز کرد و زمين گرون شد و آقا اکبر ميليونر شد. قرن ها بهشتِ همه ی آدم ها حوري های خوشگل و خونه هاي آجر طلا بوده، حالا ما از اکبر چه انتظاري داريم؟ مردي که قبلا ۲۰۰ تومن بسش بوده و حالا ميليونها تومن پول داره. غير از اينه که اکبر فوري ميره يک ماشين توپ ميخره و از فرداش براي من و امثال من کنار خيابون بوق ميزنه؟ آقاي رئيس جمهور اون موقعي که وام های n ميليوني رو بستين به شکم اين ملت و باعث شدين تورم به اين وضع بيفته، به بلايي که سر روح اين مردم مي آوردين فکر مي کردين؟ چند نفر از اين مردم عياش وقتي شيشه ماشين رو پايين مي کشن يک اکبر رو دارن مخفي مي کنن؟ + نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 16:33 توسط نیلی |
يک دختر بچه ۱۴ ساله و يک مرد ۳۲ ساله عکاس بچه باز. اين برداشت اوليه از فيلم Hard Candy است. اما بعدش چي؟ من قصد ندارم حتي چرخش هاي اوليه داستان را براي شما تعريف کنم. چون هر کدوم به ارزش فيلم اضافه مي کنن. چرخش، چرخش تا آخر فيلم. فقط به پيام فيلم دقت کنين: Strangers shouldn't talk to little girls فيلم برداري، صحنه پردازي ، فيلمنامه و... همه عالي است. از اون بهتر بازي بازيگران به خصوص دختر بچه با بازي Ellen Page (بازيگر فيلم جونو) هست که واقعا استعدادش رو به نمايش گذاشته. شايد تنها اشکال فيلم توجيه خود اين دختربچه باشه که من فعلا ازش مي گذرم. البته فيلم پر از مايه هاي ساديستيه و اگه تا حد معقولي اعصاب داريد امتحانش کنين. ممنون از همشهری کاوه به خاطر معرفي اين فيلم + نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387 13:21 توسط نیلی |
کاري به قهر و دعواهاي معمولي ندارم و ناراحتي هاي کوچيکي که به راحتي برطرف ميشن. منظورم ناراحتي هاييکه باعث ميشن قلب آدم ها بشکنه. فکر مي کنم قلب آدم ها وقتي ميشکنه که احساس کنن ديگران احمق حسابشون کردن (حماقت در محبت، عشق، دوستي، کمک به ديگران...). تو اين حالت معذرت خواهي وقتی موثره که بتونه به اون آدم بفهمونه نخير شما احمق نبودي. و اين ميشه مفهوم بخشش. آيا بخشش به معني زنده کردن دوباره اون رابطه س؟ من اين طور فکر نمي کنم. آدم ها هيچ وقت فراموش نمي کنن که اين آدم خاطي تونسته به يه احمق تبديلشون کنه. براي همين هر دو طرف دست به عصا رفتار مي کنن و هر دو طرف از چيزهايي مي رنجن که قبلا اصلا مهم نبوده. ما رابطه اي مي خوایم که توش آرامش داشته باشیم. وقتي آرامش رابطه با اين وسواس ها از بين رفت، اون رابطه دیگه چه ارزشي داره؟ حالا هرچقدر دوست داری دور وصله ها رو روبان دوزی کن... + نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387 18:37 توسط نیلی |
بابام علاقه عجيبي به پاکسازي انباري ها و صندوقچه ها داشت. بچه که بوديم ما سه تا مثل بچه گربه فقط تلاش مي کرديم آت آشغال هاي با ارزشمون رو تو پاکسازي هاي ساليانه نجات بديم. نتیجه نبرد خونيني می شد بين بابام که با پشتکار دور مي ريخت و ما که نجات مي داديم. فکر می کنم عشق به ذخیره سازی از همون وقت تو من مونده باشه. امروز قرار بود برم تفرش، ولي به جاش موندم خونه و از صبح دارم تکليف اموالم رو روشن مي کنم. برآيند کلي دور ريختن اينه که "من همه کتاب ها و جزوه هام رو لازم دارم!". به خصوص اينکه نمي دونم حل تمرين چه درسي قراره بشم. هر کدومشون رو که ميخوام کنار بزارم قيافه چپ و چوله خودم تو ذهنم مياد که تو غربت نشسته م و دارم به خودم ميگم مي مردي اينو هم مي آوردي؟ + نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387 23:50 توسط نیلی |
با نیلوفر داشتيم پياده سمت ولي عصر می رفتيم. يک دفعه نگاهم به پيرمرد لاغر و مرتبي افتاد که کنار پياده رو ايستاده بود. مثل پدربزرگي که يک لحظه وايستاده و به عصاش تکيه زده تا نفسش جا بياد. بعد فقط براي يک لحظه ديدم که دستش رو از دور عصا باز کرد و با حالت گدايي طرف ما گرفت و بعد خيلي زود دوباره بست و مظلومانه به ما نگاه کرد. ازش که دور شديم به نيلوفر گفتم: اين پيرمرده چش بود؟ گدا بود به نظرت؟ نيلوفر گفت:فکر نکنم خيلي تميز و مرتب بود. گفتم: باور کن ديدم دستش رو يه لحظه طرفمون گرفت. برگشتیم. نيلوفر ازش پرسيد: پدر جان مشکلي براتون پيش اومده؟ زير لب زمزمه نامفهومي کرد که مريضم، بازنشستگي و بيمه ندارم... خودم خجالت می کشيدم پولي به سمتش دراز کنم ولي کردم. يک ذره که ازش دور شديم، يه دفعه دلم ريخت. گفتم: نيلو به خدا اين گدايي بلد نبود چيزي امروز گيرش نمياد، حتما مجبور شده. اي کاش بهش بيشتر کمک کرده بودیم. بدو بدو رفتيم جاي قبلي ولي پيرمرده نبود. دوتامون ماتمون برده بود. بغضم گرفت. فقط گفتم: واي نيلوفر ديدي گدا نبود... پرسون پرسون ردش رو گرفتيم و پيداش کردیم و يه مقدار پول بهش داديم. نمي دونم چرا برگشتنه داشتم فکر مي کردم پولي که بهش داديم زياد بود! اون برق طمع که تو چشاش درخشیده بود دلم رو سست کرده بود. فکر می کنم منتظر پیرمردی بودم که از خجالت سرش رو بالا نیاره. به نيلوفر گفتم:حالا اگه پيداش نکرده بوديم تا شب آبغوره مي گرفتم + نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387 22:58 توسط نیلی |
خدا رحمت کند سلينجر رو که با اون همه حس و محبت و غرور " ناتور دشت" رو نوشت و کَک انداخت به تنبان کُلي نويسنده، که آنها هم مي توانند يک ناتور دشت ديگه و يک هولدن بينواي ديگه رو خلق کنند و حتي با خوشحالي اين رو اول کتابشون هم آدرس بدن. کتاب هايي که خيلي جاهاشون احساس مي کني نويسنده با خودش گفته: آها! بگيرش که اومد! اينم يه جمله طلايي ديگه! ديروز رفتم "کافه پيانو" رو خريدم که این روزها هر روزنامه ای رو که باز مي کني يه سلام و عليکي باهاش کرده. کافه پيانو غیرقابل تحمل نيست. بدت نمي آيد تا تهش بخواني که ببيني چه ميشه. یک سری خط قرمز ها هم به طور هیجان انگیزی زیر پا گذاشته شده. با این حال صفورايش (زني که در غياب همسر راوي با لوندي وارد داستان شده) مثل اکثر روياهاي عاشقانه روشنفکران غير واقعيه. زني که مدت ها هر روز با تاپ نارنجي و بنفش دم پنجره خودنمايي مي کنه و در عين حال اندازه يک فيلسوف مي فهمه. کافه پيانو يک تکراره ولي يک تکرار بومي شده. مثل "سمفوني مردگان" که روي پايه هاي "خشم و هياهو" ي فاکنر کلبه ساخته بود. و متاسفانه یک لحظه هم اجازه نمي دهد که فراموش کني نويسنده (يعني همان راوي) چقدر از خودش، جمله هاي طلايي اش و هولدن خوشش مي آيد. + نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 19:23 توسط نیلی |
|