تبليغاتX
ايستاده در رنگين كمان

ايستاده در رنگين كمان

اعتراف مي کنم که وقتی ايران بودم خيلي احساس آزاد انديشي مي کردم. خيلي به خودم افتخار مي کردم که مذهب، پوشش يا طرز فکر آدم ها رو محترم مي دونم. ولي الان مي فهمم که همچين چيزي نبود. آزاد انديش کسيه که دائم با محيط اطرافش درگير نيس. دائم عقايد ديگران رو به نقد نمي کشه (منظورم بررسي غير علميه). اين وضعيت تو محيطي ممکنه که به شما آزادي انتخاب داده باشه. چطور ممکنه يه نفر يک عقيده رو –که تو زندگيش تاثيرداره - نفي کنه، از طرف ديگه بهش احترام بگذاره؟

تو ايران من به صورت ناخودآگاه دائم با حجاب، روزه، مذهب و خدا درگير بودم. اثبات درستي عقايدم و گرفتن مچ ديگران برام مهم بود. چون براي بقيه هم مهم بود. اينجا فشار اين افکار برداشته شده. باور کن امسال خیلی سعی کردم از آزادی روزه خواری م لذت ببرم، ولی فایده ای نداشت. کار نمی کرد. حتی می تونم بنفشه رو که روزه رو دوست داره درک کنم. سبکي جو رو حس ميکني؟

ديشب داشتم مطلبي رو درباره فرهنگ آمريکاي شمالي مي خوندم. تو اين دو کشور سوال درمورد مذهب، سن و ازدواج از آدم هاي غير صميمي، يک بي ادبي محسوب ميشه.

+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387 5:6 توسط نیلی |


ديشب من و آقاي هم آفيسي در منزل استاد به صرف شام دعوت بوديم. يک پروفسور يتيمي هم که جديدا از آلمان اومده و دفترش روبروي اتاق ماست به همراه همسرش دعوت بود. من مظلوم تر از اين مرد نديده م. مطمئنا ايشان در مملکت خودشان خون دانشجويان را در شيشه مي کنند ولي اينجا به علت مشکلات زباني حتي زمين شور هم سوارش مي شود.

استاد هندی من علاقه داره در هر موقعيتي شباهت هاي فرهنگي ايران و هندوستان رو دربياره. ديشب داشت سر ميز سعي کرد نشون بده که هندي ها چطور با پنگول غذا ميخورند. نون رو کف دستش گذاشت و با تبحر خاصي نحوه لقمه گرفتن از کف بشقاب رو نشون داد. آلماني ها از تعجب به حال ضعف افتاده بودند. بعد استاد با اطمينان و ملاحت خاصي به من که داشتم با کارد و چنگال غدا مي خوردم گفت شما هم تو ايران همين طوري غذا مي خورين ديگه نه؟ مونده بودم چي بگم که به اوستا هم توهین نشه. فقط يه نيشخند حواله ش کردم.

حالا مگه ول مي کرد. جزو دسرها شير برنج هم بود .خانم آلماني از من پرسيد شما کدوم از اين غذا ها رو دارين؟ منم شير برنج رو هم گفتم و اينکه سرد ميخوريمش. استاد از اون ور ميز موتورش دوباره روشن شد و گفت البته تو هند ما بيشتر گرم مي خورديم. چون يخچال نبود ، مثل ايران نه؟ ديگه اينجا ما دوتا جفتمون نفسمون بند اومد. استاد متوجه شد و گفت البته پدر بزرگ هاتون رو منظورمه!
مهماني جالبي بود. سه ملت سعي داشتن برتري هاشون رو به رخ هم بکشند. وقتي تته پته هاي ناشي از ضعف زبان رو هم بهش اضافه مي کردي واقعا هيجان انگيز مي شد!

** پی نوشت:فاجعه اي در آفيس ما رخ داده است. اين آقاي هم آفيسي که سال اول دکترا ميباشد يک سال از من کوچکتره! عمق فاجعه را متوجه مي شويد؟ مي دانيد من الان چقدر بيشتر بايد تلاش کنم تا بهتر تر باشم؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 20:9 توسط نیلی |


بعصي وقت ها فراموش مي کنم کجام. ما هر روز از ۹ صبح تا ۴ بعد از ظهر تو دفترمون مي شينيم. اگه کلاس داشته باشيم هم تو همين زمان قرار مي گيره. دپارتمان مهندسي پر از ايرانيه. دانشجوهايي که با من کار مي کنن هم ايرانين. بنابراين عجيب نيس که هر روز بارها صداي مکالمه اي به فارسي رو از طرف راهرو بشنوي.  بعضي از روزها وقتي ساعت ها پشت کامپيوترم چسبيده م و بعد ديده م داره خوابم ميگيره بلند شدم و رفتم يه چرخي بزنم. اين طوري ميشه که اين جور وقتها ممکنه با آدمها فارسي حرف بزنم. تا حالا که حداقل دو دفعه با پاکستاني ها اين کار رو کرده م.

امروز که با يکي از دختر ها که پاکستانيه يک چاق سلامتي گرم به فارسي انجام دادم. اونم چند کلمه فارسي بلد بود و هي آب به آسياب ما مي ريخت. يه دفعه فهميدم و کلي با هم خنديديم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 22:16 توسط نیلی |


یه مشکلی که من با زبان انگلیسی دارم اینه که مودب بودن و تعارف کردن توش سخته. هی مجبوری بگی please تا ضرب جمله رو کم کنی. امروز رفته بودم پیش استادم تا سوغاتی ایرانش رو بهش بدم. وسط اون هاگیر واگیر زنش اومد. شروع کرد تعریف کردن از هدیه م. هرچی فکر کردم چیزی معادل قابلی نداره به ذهنم نرسید. زن اوستا هم ول نمی کرد. یه ذره چرت و پرت بلغور کردم و آخرش ابلهانه اعتراف کردم که: ببخشید من نمی دونم به انگلیسی این جور وقتها چی باید بگم!

** استادم ظهر رفت خونه و وقتی برگشت یه کیسه از گوجه فرنگی ها و فلفل های باغش رو برام آورد. به این میگن معامله پایاپای!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 23:57 توسط نیلی |


بعضی وقتها فکر می کنم کل قضیه همین اعتیاده س. همین عادت به شنیدن صدای هر روزه یک نفر، عادت به پوئن مثبت دادن به مهربانی ها، عادت به نقاشی کردن هر روزه تابلوی آینده، عادت برای تطبیق تخیل و... آدم این طوری که نگاه می کنه یه کم می ترسه. ترس از کاری که داره با چشم های بسته و لبخندی بر لب با خودش می کنه.

باور کنی یا نه من به شنیدن هر روزه صدای تو معتاد شده م.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 8:58 توسط نیلی |


هرچند نيچه يک آدم از خود راضي و در عين حال به شدت حساس و آسيب پذيري بود (ببخشيد فراموش کردم بگم به عقيده ي من) ولي من به شدت با تئوري قدرتش موافقم. اين که ادم ها بعد از کمک کردن هاشون سعي مي کنن قدرت رو در رابطه با شما به دست بگيرن.

مي خواهم بگويم يا آدم بايد از ديگران کمک نگيره يا اگه گرفت بلد باشه يک جاهايي بي چشم و رويي کنه و به طرف بگه لطفا خودت رو جمع کن. متاسفانه من از اين استعداد محرومم بنابراين تا اونجا که مي تونم سعي مي کنم از ديگران کمک بزرگ نگيرم. ولي مي دوني بعضي وقت ها آدم مجبور ميشه... مي فهمي مجبور...

پي نوشت: چرا دو دفعه س دلم مي خواد يک چيز کت و کلفت به عمه م بگم؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 2:53 توسط نیلی |


همه ی دخترها باید

شعری داشته باشند, که برای آنان نوشته شده باشد.

حتی اگر لازم باشد برای این کار

آسمان به زمین بیاید.

ریچارد براتیگان

 

این آهنگ رو گوش کنید (از بلاگ Letter To My Former Self)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 1:33 توسط نیلی |


امروز صبح رفتم دانشگاه تا با استادم درس هاي اين ترمم رو قطعي کنم. هنوز از مسافرت نيومده بود. رفتم به سالن اجتماعات و کتابخونه دانشگاه سر زدم. دو سه روزه اسپيکينگم به حد صفر سقوط کرده. امروز صبح که افتضاح بود. تلفظ هاي غلط و هنگ کردن هاي پشت سر هم. انقدر از دست خودم حرصم گرفته بود که دلم مي خواست خودم رو حسابي بزنم. ياد حل تمرين بودنم که مي افتادم گريه م مي گرفت. در همون موقع که نزديک بود اشک هام بريزه پايين، دو تا دختر ايراني ديدم. يعني از روي حجاب و حرف زدنشون فهميدم ايرانين. با هم يه ذره حرف زديم و حالم يه کم بهتر شد. دیدن یه هم وطن خیلی همه چیز رو عوض میکنه. برگشتنه کلي به خودم اولتيماتوم دادم که اين مشکلات چيزي نيس که بخواد اشک تو رو درآره. بعد هم برنامه ريختم که روزي 1-2 ساعت لغت تمرين کنم.

برگشتم خونه و ديدم استادم ميل زده که من تو دفترم هستم. برگشتم دانشگاه. اين بار همه چي فرق مي کرد. انقدر صحبت کردنم روان شده بود که متعجب شده بودم. فکر مي کنم به قضيه اعتماد به نفس بر مي گرده. کافيه من اعتماد به نفسم رو از دست بدم، درجا گيرپاچ مي کنم. خوش بختانه اين ترم حل تمرين نيستم.

** امروز سر کلاس یکی از پسر ها چنان گازی به سیبش زد که فکر کردم صدای شکستن صندلیه. تنها کسی که برگشت و نگاش کرد من بودم

**امروز در جلسه معارفه گروه مکشوف شد که در حال حاضر اینجانب تنها دختر دپارتمان مکانیک می باشم (در سطح مستر و دکترا). البته رشته ی نازنین من همیشه تعداد دختراش کم بوده ولی این جوریش رو دیگه ندیده بودم. آدم همیشه یک دوست دختر تو کلاسش لازم داره.

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 22:25 توسط نیلی |


اين سه روز کارم اين شده که پياده برم شهر رو بگردم. اتوبوس براي دانشجوها مجانيه ولي ترجيح دادم پياده باشم تا روحيات و جاهاي مختلف شهر بهتر دستم بياد. البته اين اکتشافات بعضي وقت ها خيلي هيجان انگيز ميشه. مثلا ديروز خوردم به محله خلاف کارها. ماشالله همه هم خوش اخلاق. هرکي رد ميشد يه سلام و عليک گرم مي کرد.

بعد تصميم گرفتم برم وال مارت (فروشگاهي که اجناسش به علت خريد عمده، ارزونتر از جاهاي ديگه س) که ته يک خيابون خيلي طولاني بود. ما هم حس ورزشکاري گرفته بودمون که پياده تشريف ببريم. الان تمام گردنم تا لبه ي يقه به شدت سوخته. برگشتنه تصميم گرفتم با اتوبوس برگردم. حالا مشکل اين بود که شنبه ها و يه شنبه ها اتوبوس نيم ساعت به نيم ساعت ميومد. نتيجه اين شد که من 9 شب رسيدم خونه و از صابخونه تا عمه نگران شده بودند که تو کجايي. اي بابا  ما از ايران در رفتيم، گير يه عده ديگه افتاديم!

با خانم لي -صابخونه- هم روابطمون به شدت خوبه. به خصوص از امروز صبح که باتري قلمیه ساعتش رو براش انداختم! معتقده که من خيلي قشنگ هستم. هرچي بهش ميگم بابا من انقدر احساس خوشگلي مي کنم که مي ترسم عکس بگيرم کوتاه نمياد. فکر کنم اين بيچاره ها تو کُره دلشون زده شده. به هر حال اميدوارم اين نظراتش به چشم خواهري باشه.

پراياوراتا -هم خونه هندي من- هم امروز اومد. به طرز عجيبي اصرار دارم که اسمش رو کامل بگم (همه بهش ميگن پت). کلي هم تمرين کرده م. علتش اينه که خودم خيلي حرصم ميگيره اينا اسمم رو مخفف کنن. ماشالله اسم من هم که جون اينا رو درمياره! به هرحال تنها کساني حق دارند اسم من رو مخفف کنن که کارشون از روي محبت باشه نه تنبلي، بله گير داده م! خدا رو چه ديدي يه وقت ديدي داماد مادر ما هم هندي شد! هرچند طبق آماري که روز اول خانم لي دادند ايشان امسال در هند نامزد کرده اند.

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 1:24 توسط نیلی |


آخر هفته ها همه ي هم خونه اي هاي من بر مي گردن خونه (البته غير از پسر هنديه پِراياوِراتا که هنوز نيومده). در نتيجه خونه الان مثل خونه ي ارواح شده. خانم لي –صابخونه - هم ساعت 9 مي خوابه و بعد ديگه خونه ديسکوي ارواح ميشه.

از صبح دلم ميخواد با يکي يه دعواي حسابي بکنم ولي متاسفانه هيچ کي دم پرم نيست. با صابخونه هم که نميشه دعوا کرد!

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387 8:7 توسط نیلی |


امروز زندگي تنهايي من در خانه جديدم شروع شد. عبارت دقيق ترش مي شود بلاخره من شَرّم را از زندگي عمه طفلکم کم کردم! خدا خيرش بدهد که حضورش باعث بهترين شروعي که مي تونستم تصور کنم شد. البته اعتراف مي کنم که با وجود اين حس قدرداني شديد، نمي تونم شادي خودم رو از "زندگي بدون حضور سه سگ " پنهان کنم. حالا مي فهمم که حق با مادرم بود که ورود هر جنبنده اي رو به خونه ما ممنوع کرده بود.

خونه ي جديدم حتي از عکسش هم قشنگتره. حياطش به يک محوطه پر درخت مي رسه که خرگوش و آهو داره و همین طور یک نهر. يک تراس دلچسب و فضاي داخلي دوست داشتني. در واقع کل شهر خيلي سر سبز، قشنگ و زنده س (البته مي گن زمستون که اومد يه چيزهاي جديدي معلوم ميشه!). من ۴ تا هم خونه اي دارم. دو تا دختر و دو پسر. نازنين متولد ۵۹ ئه و دندون پزشکي مي خونه. از شانس من هم سرويسي دبيرستانم از کار درومد. خيلي مهربون و دوست داشتنيه و والدينش تورنتو هستن. جنيفر کاناداييه و فوق ليسانس بيولوژي مي خونه. پِراياوِراتا هنديه و داره دکتراي رياضي اش رو تموم مي کنه. خيلي لاغر و آرومه و به همه کمک مي کنه. يه پسر ديگه هم هس که هنوز نديدمش. من، نازنين و پِراياوِراتا طبقه بالا هستيم و دو نفر ديگه زير زمين. صاحب خونه -خانم لي- کره ايه. ۶۴ سالشه و تو اکثر شهرهاي کانادا خونه داره و اجاره شون ميده. هر هفته هم توي يکيشون ميخوابه. به نظر مهربون مياد و فعلا ميگه که از خنده ي من خيلي خوشش اومده!

تو اين خونه همه مثل مرغ ساعت ۱۰ مي خوابن(البته غبر من و جنيفر). فردا و پس فردا تصميم دارم که برم شهر رو شناسايي کنم.
پايان دو هفته زندگي فانتزي... زندگي واقعي شروع مي شود

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387 8:24 توسط نیلی |


يکي از چيزهاي جالب کانادا براي من ديدن آدم هاييه که پرچم کانادا رو دم خونشون آويزون مي کنن (که تعدادشون کم هم نيس). آدم يه جورايي براي خودش متاسف ميشه. ديدن اينکه اين آدم ها اينقدر احساسشون نسبت به خودشون و کشورشون خوبه و ما اينطوري نيستيم. ما با تلاش زياد به هر چيز گذشته مون مي چسبيم بلکه با افتخارش خودمون رو توجيه کنيم ولي باز هم به اون رضايت نمي رسيم.

با عمه م که راجع به اين موضوع صحبت کردم منظورم رو اشتباه فهميد و فکر کرد مي گم چرا ايراني هاي کانادا پرچم ايران رو آويزون نمی کنند با اين حال نتيجه نکته جالبي شد. گفت که ما اينجا نمي دونيم کدوم پرچم رو بايد آويزون کنيم. با آرم شير و خورشيد آويرون کنيم مي گن سلطنت طلبيم و اگه با آرم الله آويزون کنيم مي گن... ديدم اي بابا اين بيچاره ها هم يه جور ديگه اينجا گرفتارن!

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387 23:19 توسط نیلی |


از صدق سر عمه جان من دارم بيشتر جذابيت هاي توريستي کانادا رو در يک هفته مي بينم!
ديروز رفتيم و آبشار نياگارا رو ديديم.بي نظير بود.عظمت اين سه تا آبشار آدم رو مبهوت مي کنه. آبشار نياگارا در شهر نياگارا واقع شده اما تنها دليل توريستي بودن شهر نيست. درواقع بخشي از شهرت شهر مديون کازينوهاي اونه. نياگارا به يک لاس وگاس کوچک تبديل شده ولي بر خلاف اون ساکنان ثابت هم داره. شهر با يک پل به شهر بوفالو آمريکا وصل ميشه.

همه اينا رو گفتم که بگم نه اينکه ما واسه قمار رفته باشيم نياگاراها...نه...کازينوها خيلي جالب بودند.اکسيژن و هواي خنک تمام مدت از سقف دميده ميشه تا خواب از سر قماربازها بپره. دسته زيادي از ميزها به بازي ۲۱ و بقيه بازي هاي کارتي اختصاص داره. عده اي هم با تمرکز ميشينن پاي دستگاها تا تصاويرشون جور شه. در همون سالن کازينو معمولا اجراي هاي زنده راک و پاپ انجام ميشه و مردم مي رقصند يا چيزي مي خورند. کارمندان ميزها به شدت خوش اخلاقند و در کنار قماربازها، سالن پر از آدم هايي هس که براي لاس زدن آمده اند. مشروب مجاني هم در کنار ميزها سرو ميشه (من هنوز منطق اين کار رو نفهميده م).جالب تر از همه اینه که این سیستم دولتیه و عوایدش خرج ملت میشه

این کازینوی جدید شهره که من توش بودم

با اين حال کافيه يه ذره خودتو گم کني و جلوي خودتو نگيري تا کل پولت هوا بره. ما که استعداد خاصي از خودمون نشون نداديم. همون بهتر که من دور و بر کازينو نگردم، مگه اينکه ترفندهاي فيلم 21 رو قبلش ياد گرفته باشم!

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387 23:5 توسط نیلی |


۱- وقتي از بابام جدا و از در رد شدم، برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم ولي ديگه جمعيت ديده نمي شد.حالا من تنهاي تنها بودم. چند صف کوتاه براي ورود خارجي ها و چندين صف بلند براي ايراني ها وجود داشت. چيز جالبي که آدم تو اين صف ها مي بينه انبوه بچه هاي کوچک و يدرمادرهاي پيره. به نظرم يکي از نشانه هاي نسل سوخته شايد همين باشه.

۲- تو هواپيما مردي کنارم نشسته بود که مي خواست از لندن به شيکاگو بره. موقع پياده شدن با من راه افتاده بود که راه رو پيدا کنه (ظاهرا هميشه از آمستردام ميرفته)خنده م گرفته بود که چه جوري کوري عصا کشه کوري دگر مي شود.

۳- با وجود اينکه من تو ايران از هر فرصتي براي کشف حجاب استفاده مي کردم ولي موقع رفتن دچار اينرسي عجيبي نسبت به حجاب شده بودم. ولي تجربه ي جالبي بود و هيچ مشکلي برام پيش نيومد. فکر کنم علتش اين بود که اصلا براي کسي مهم نبود که تو حجاب داري يا نه.

۴- ماه ها بود که مي شنيدم تو فرودگاه لندن خيلي بد برخورد مي کنند ولي پرسنل به قدري مهربان و مودب بودن که تعجب کردم

۵- تو مسير دوم (لندن –تورنتو) کنارم يه خانم 38 ساله پليس نشسته بود. اگه خودش نگفته بود فکر مي کردم 5-24 سالشه. البته ايشان يه خانم لعبت وار ديگه رو هم به عنوان دوستش بهم معرفي کرد که بعدا فهميدم سه تا بچه داره! اين طرفم هم پيرزني نشسته بود تو همه چي مشروب مي ريخت و اسم شوهرش جان بود. فکر کنم اين جان بدبخت تا آخر سفر رواني شد از بس اين زن گفت:جان ..اين... جان...اون

۶- هم وطن عزيزم که حال مي کني که ايران اير اجازه مي ده 20 کيلو (10 کيلو در هر چمدان) بيشتر بار ببري، دقت داري که خودت هم بايد بتوني اين چمدون رو بلند کني؟

۷- تو فرودگاه تورنتو باربر عربي اومد طرفم و گفت ميخواي کمکت کنم؟ بعد پرسيد تو عربي؟ گفتم نه. گفت قيافه ت به عرب ها شبيهه. گفتم ايراني ام. گفت نزديکه به عرب. يه دفعه خواستم بگم عرب جد و آبادته! بعد کلي از اين حس ناسيوناليستي خودم خنده م گرفت. به هرحال جهان سومي جهان سوميه. وقتي رسيديم به يه صف بلند براي رد شدن از گيت، ازش پرسيدم نبايد بريم ته صف؟ خنده موذيانه اي کرد که دنبالم بيا. و از کنار نفر سوم خودمون رو تو صف جا کرديم.

۸- مستاجر عمه م –نصيب- تو فرودگاه اومد دنبالم (عمه م امتحان داشت). نصيب لبنانيه و فکر کنم 22-23 سالشه و در واترلو مکاترونيک مي خونه. ظاهرا فارغ التحصيلان واترلو مثل شريفي هاي خودمون مي مونن و فکر مي کنن جاي خاصي از آسمون پاره شده و به همين دليل همه چيزشون بهتره! به هرحال پسر خوبي بود و خيلي کمک کرد. حتي تعارف کرد با موبايلش به ايران زنگ بزنم و بعد هم لپتاپش رو در اختيارم گذاشت. وقتي پشت ماشين هايي که بد رانندگي مي کردند مي افتاد مرتب مي گفت ببين اين يه دختر چينيه! جالبه که واقعا هم بود.

۹- عمه م سه تا سگ داره که خونه رو قرق کرده ن. شما تو اين خونه يک لحظه از دست سگ ها در امان نيستين.حتي توقع دارن تو رختخواب شما هم تشريف بياورند. شب اول قبل از رسيدن عمه م من روي تخت خوابم برده بود. با اومدن عمه م سگ ها پريدن رو من که خواب بودم و شروع کردن به ليسيدن.همچين از خواب پريدم که فکر کنم تا چند دقيقه فقط داشتم هذيون مي گفتم که واي .. عمه...سگ...پنجول...با اين حال الان باهاشون دوس شده م. سگ ها واقعا موجودات جالبين. به هرحال هيچ وقت فکر نمي کردم به يه سگ بگم دخترم!

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387 19:44 توسط نیلی |


X

من 26 سالمه و الان دارم تو کانادا فوق لیسانس مکانیک می خونم.


صفحه نخست
پست الکترونیک


: با دیگران

× من و بازی سیاه و سفید و خاکستری
× ف
× ماهیتابه ی قربانی
× سبز سبزم
× جواد امام
× پير مي‌شويم
× حسرت
× افشار؛همان اخبارگوی معروف دوران کودکی و بزرگسالی
× نکنه آرزو کنی این روزها بگذرند
× ببينم اين چه برخورد احمقانه‌اي است که با جانباز جماعت می‌کنيد
× حكايت قديمي فرزندان آدم
× از بی‌چاره‌ترین اول‌ها
× چون اگر بازگردم، اگر باز، اگر...
× تصور کنيد گرم حرف زدن براي گروهي هستيد
× وبلاگولوژی
× طاقت بيار رفيق؛ داريم مي‌رسيم...
× برای دلقک که رقاص شده
× اين بخش هنوز نامی ندارد - سه
× کالین گری
× Jacqueline du Pré
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386



پیوندها

رادیو زمانه
کافه رادیو
شهروند امروز
-------------------------------------
باد در سپیدارها
حرفهايي براي نگفتن
پشت صحنه
مهندس خسته
یک پنجره برای پرواز
آرامش بعد از طوفان
-------------------------------------
ییچیدگی شبانه
خواب های یک دیوانه در جهان مسطح
درخشش ابدی ذهن یک لیمو
اتاق تمام فلزی امین
یوزپلنگانی که با من دویده‌اند
گوساله نامه
ارغنون و رند تبریزی
هویجی برای خرگوش ذهنت
-------------------------------------
spotlight
Air
where the truth lies
Liman
Letters to My Former Self
زن روزهای ابری
خشم و هیاهو
بی رو در واسی
سه روز پیش
گیس طلا
برای خاطر کتاب ها
منصفانه های لاله
زن نوشت
-------------------------------------
یلدا از سرزمین های شمالی
دل قوی دار...
گلشکر
مسیر یک ذره
نوشته های اتوبوسی
تنها در آفریقا
صباحلار سعید
پله پله تا ملاقات خدا
-------------------------------------
دورترها
untitled
A Man Called Old Fashion
My Inner Tramp of 1989
یادداشت های زیرزمینی
یک پوریا
ورتیگونه
هست شب
3t LITE
A Beautiful Mind
بامدادی
نجواها
سورئالیست
نقشی از پاسپارتو
رقص در باتلاق
همشهري كاوه
-------------------------------------
کویریات الهه
خواب زمستونی مریم
گاهنامه زندگی بنفشه
Mahtab Overwrites
to learn a dance with words
کولی
-------------------------------------
هنگامه
سالاد خرچنگ
اقیانوسی به عمق یک بند انگشت
فارنهایت 1979
MAGENTA
گلمریم
خورشید خانوم
premenstrual syndrome
-------------------------------------
نشانه های یک کویر
گفتگوی آنلاین
بانوی معبد سوخته
آجر پاره
روزنگار
شاه خاموش
تک نگاری های من
شاید... وقتی دیگر
آشیق سرسونت
چند خط برای خواندن
-------------------------------------
نگاه از بالا
گیردادنی ها
فيلدوست
ارباب سخن
از چشم من
-------------------------------------
بازگشت حسن
بی احساس
از سفرسبز پشیمانم سخت
گذشته های متمایل به حال
لحظه ی آذین
پرسه در شهر خیالات ارغوانی
زمزمه
بر نازکای چمن
مریم اینا
توکای مقدس
هُرم
دروغگوی خوش حافظه
پیاده رو
آفرودیت
virginia
هویجی برای خرگوش ذهنت
شاهد قدسی
Things you can't tell just by looking at her



Design by : Night Skin