تبليغاتX
ايستاده در رنگين كمان

ايستاده در رنگين كمان

امشب شب عجيبيه. من هيچ کاري ندارم که انجام بدم! امتحان هام رو داده ام و نمره هاش رو هم گرفته م و راضيم. پروژه هاي نامتناهي درس ها تمام شده و دستگاهي که ساخته بوديم به طرز معقولي جواب ميده. درواقع من الان مشابه يک کودک کلاس اولي احساس تعطيلي دارم.

خانم لي -صابخونه- امشب ما رو به صرف شام کريسمس دعوت کرد و اکنون همه ي همخونه اي هاي من، سير و راضي در اتاق هاشون مستقر شده اند. من هم مثل يک شير خوشحال دارم تو اتاقم مي پلکم و هراز گاهي به بيرون نگاه مي کنم که سفيد و برفيه و جلوي خانه ي ما دايره اي روي برف ها وجود داره که دو خط ازش بيرون زده. اين اثريه که من هر روز صبح هنگام خوردن زمين در اين ناحيه از خودم برجاي ميزارم. لعنتي مثل مثلث برمودا مي مونه: هر دفعه...

امروز ناهار خودم رو به رستوران دانشگاه دعوت کردم. کمي بعد سه تا از استادهاي دانشگاه اومدن و ميز پشتي من نشستن. اينقدر اين سه نفر مرتب و منظم بودند و اينقدر جا افتاده، باشخصيت و متين به نظر مي رسيدند که سعي کردم حتی گازهايي که به همبرگرم مي زدم رو کنترل کنم. فکر مي کنيد موضوع صحبت آقايان چي بود؟ جذابيت شديدشون براي خانم هاي بخششون! پناه بر خدا... اونم با چه کلماتي...

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387 5:30 توسط نیلی |


ايراني هايي* که اسمشان مثل من سه سیلابی است عموما موقع معرفي به خارجي ها اسمشان را مخفف مي کنند تا بلکه آسان تر شود. بعضي ها هم اسمشان را عوض مي کنند. راستش من تصميم گرفته ام اين کار را نکنم. وقتي که مي بينم پسر کانادايي هم گروه من در پروژه يکي از درس ها – که گوشه چشم برادرانه اي هم به ما دارد-  اسم من را به خوبي ايراني ها تلفظ مي کند يا هم خانه ي کانادايي ام همان ساعت اول اسم من ياد گرفته است به اين نتيجه مي رسم که اگر بخواهند خوب مي توانند ياد بگيرند.

مسئله اهميت است. اگر آدم براي کسي اهميت داشته باشد، آن طرف سريع اسمش را ياد مي گيرد. و اگر نه چه اهميتي دارد که مثلا فلان کسک بداند که تو جاني يا باربارا يا جوانا يا ام کلثوم؟ خيلي هاشان همين اسم هاي مخفف را هم سريع فراموش مي کنند. يعني آدم بيايد براي راحتي يک مشت آدم بي اهميت ( که به تو هم اینقدر اهمیت نمی دهند که اسمت را درست تلفظ کنند) اسمش را که همه ي عمرش باهاش زندگي کرده عوض کنه يا مخففي که افرادي که دوستش داشته اند ازش استفاده مي کردند رو بندازه تو دست و پاي مردم که چي؟ 

* البته این کار بین چینی ها و هندی ها هم متداول است

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 5:21 توسط نیلی |


آنجا ايستاده اي...همان جا آن طرف مرز نامرئي آتشين. تکيه داده اي به يک درخت کاج زيبا. و برايم مي گويي که در سمت من يک سيب هست يک سيب قرمز زيبا توي يک پاکت قهوه اي... همان جا ايستاده اي با دستت مرز را لمس مي کني و مي گويي برايم از آن سيب بگو. مي گويم نمي دانم. من هنوز باور نکرده ام آنجا سيب هست. مي گويي سيب هست... حرف من را باور نمي کني؟ چطور سيب به اين قشنگي را نمي بيني؟ آنقدر مي گويي که يک روز من هم مي بينمش و بعد مي نشينم و برايت از رنگش مي گويم... از لايه هاي نامحسوس زرد بين رگه هاي سرخ و سفتي آبدارش و بعد هر دومان با هم مي نشينيم به بويش فکر مي کنيم.

بعد يک روز با صداي لرزان مي گويي برايم از کاج بگو. من يه نگاهي به عکس سيب که به ديوار اتاقم آويزان کرده ام مي اندازم و بهت مي گويم کاج درختي است که دوست بچه گي آدم مي شود. تو مي گويي که من خيلي با شعورم که قدر کاج ها را مي دانم. بعد کم کم بوي کاج همه فکرمان را مي گيرد. يک روز مي گويي کاج از سيب بهتر هست اين را مي دانستي؟ بهت مي گويم آره. و هم زمان با يک دست عکس سيب را از ديوار اتاقم جدا مي کنم و آرام هلش مي دهم زير تختم.

و يک روز مي رسد که برايم از تئوري کاج ها مي گويي و اين که سيب هاي توي پاکت همه توهمند. و من هي به حرفهايت فکر مي کنم و هي عکس قاب زير تخت کم رنگ تر مي شود. و من هي باور مي کنم که کاج از هر چيز ديگري کاج ترست. و يک روز مي رسد که شروع مي کني که سيب...سيبا داري؟ شماره اش را بده تا قيمت قاب عکس سيب را برايت به حساب بريزم... و تو کم کم در سرزمين کاج ها گم مي شوي...

و بعدها يک روز مي رسد که چشمم را باز مي کنم و مي بينم که يک پاکت قهوه اي کنار بالشم هست و بوي سيب اتاق را پر کرده. سيب را دستم مي گيرم و مي دوم دم مرز آتشين تا نشانت دهم که پاکت هاي قهوه اي هستند که توش سيب باشد. و تو آنجا ايستاده اي با يک پاکت قهوه اي و چشمان پر از اشک. جلو مي آيي و جلو مي آيم و مرز آتشين هردويمان را فرسنگ ها به عقب پرتاب مي کند
 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 5:20 توسط نیلی |


توالت رفتن در بلاد کفر يکي از مشکلاتي است که مهاجرين ايراني در بدو ورود - و بعضی تا آخر عمر- با آن روبرو هستند. يادم مياد سال ها پيش يه بار رفته بوديم بدرقه عمه م فرودگاه. آنجا يکي داشت يک آفتابه قرمز رو به زور تو چمدونش جا مي داد. يادمه انقدر خنديدم که اشکم داشت درميومد. عمه م لبخند عاقل اندر سفيهي بهم زد که دختر جان تو نمي فهمي...

روز اولي که داشتم از توالت خونه ي عمه م استفاده مي کردم، دستم ناخودآگاه به سمت آبپاش کوچک سفيدي رفت که عمه م فقط کم مونده بود بهش روبان بزنه. در حين اين صحنه ي آهسته فکرم به کار افتاد. به خودم گفتم مگه تو نمي خواي اينجا زندگي کني؟ مگه نيومدي که بموني؟ تا کي مي خواي زندگي سِرُمي داشته باشي؟ و در آن روز بود که من تصوير هر گونه آبپاش و آفتابه رو از زندگي خودم محو کردم. (خواهش مي کنم سوال فني نپرسيد... اين مسئله ي فلسفي اي است که هرکسي بايد خودش اون رو حل کنه)

اين چند روز اينقدر نظرات آفتابه اي و شلنگي خونده م که ديشب خواب ديدم رفته م خونه مون و با لذت دارم به شلنگ توالت خونه مون نگاه مي کنم. مي خواستم در رو ببندم که مامانم گفت نيلي جان توالت خرابه! دادم درومد که شما تو اين يه سالي که من نبودم نمي تونستين اين توالت رو تعمير کنين؟ (تو خواب يادم نبود که تعميرش کرديم) خلاصه باز هم توالت فرنگي و دستمال توالت... مثل اينکه تصوير رو اینقدر محو کرده م که حتي تو خواب هم ديگه نصيب نمي شه

* پست هاي آفتابه اي: یک بررسی بهداشتی- روانی و 1، 2 ، 3  ،4   (بقیه رو یادم نمیاد کجاها خوندم. لطفا هرکی نوشته بگه لینکش رو بزارم)+ اولین مشکل آفتابه ای (ناصرالدین شاه) + تاریخچه ی  آفتابه

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 18:6 توسط نیلی |


وقتي آرزوي چيزي رو داري، ظاهرا تو داري براي يک مسير تصميم مي گيري... خواهش مي کنم اين طوري بشود... انسان مختار... درسته؟ من فکر مي کنم غلطه. ما وقتي دعا هم مي کنيم مي خوايم که دنيا، خدا يا هر چيزي که اسمش رو ميذاري ما رو تو مسيري قرار بده که ناچار نباشيم فکر کنيم حالا اين کار رو بکنم يا نه. مي خواهيم ما رو جايي بگذاره که مسير آرزو شروع شده باشه و جاده ش مثل جاده ي قصه جادوگر شهر اُز زرد و مشخص و پررنگ باشه. برخوردهاي تصادفي، آدم هاي تصادفي و خبرهايي که ميگن بيا اينم آرزوت.

خداي من خداي شوخيه. هميشه من رو ميزاره سر دو راهي تصميم. وقتي که راه آرزو هم بازه و ميگه انتخاب کن ولي تبعاتش رو هم بپذير. جايي که به صورت مشخص قدم اول رو براي رسيدن به آرزو بايد خودم بردارم. مشتري عزيز جنس فروخته شده وبال گردن شماست. متشکرم

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387 18:24 توسط نیلی |


اينجا جاي خوبي است. کانادا را مي گويم. مدت کمي نيست که فهميده م دوستش دارم. تو اين کشور اگه خودت ياد داشته هات نيفتي کسي تو رو ياد غربتت نمي اندازه. هيچ نگاهي چپ چپ نگاهت نمي کنه. هيچ قيافه اي (يا من نديدم هنوز) از شنيدن مسلمان بودن يا ايراني بودنت تو هم نمي ره. اينجا کشوريه که سريع تو رو به درون خودش مي کشه در عين حال اجازه ميده چيزهايي که دوست داري رو هم براي خودت نگهداري.

يکي از جاهاي مورد علاقه من در شهرمان، يکي از فروشگاه های زنجیره ای به نام loblaws ئه. از انواع خوراکي ها (به خصوص نون ها) و اجناس تا رنگ بندي ها و بسته بندي ها براي من جالبند. دکراسيونش پر از رنگ هاي گرمه و دکتر داروخانه اش مرد چاق خوش رويي است که من رو ياد دوست بابام مي اندازه... و راستش بیشتر از همه عاشق آهنگ هايي م که مسئول اين فروشگاه با دقت زياد انتخاب کرده و پخش مي کنه.

فکر کنم بارها گفته باشم که آمدن به کانادا يکي از تصميم هايي بوده که خيلي ازش راضيم. با اين حال همين فروشگاه دوست داشتني يکي از جاهاي معدوديه که باعث ميشه هر چند روز يه بار تصوير خوشبختي آينده من ترک بر دارد. هر بار که در صف صندوق مي ايستم و خانواده هاي مهاجر رو مي بينم که جلوتر از من ايستاده اند. هر بار که قيافه هاي پدر مادرهاشان را مي بينم که غمگين نيست ولي خوشبخت هم نيست. لغت درست ترش شايد کسل باشه يا گس، مثل بوي غذايي که تو خونه مونده باشه. هر بار مثل اينه که خودم رو می بینم که دارم بچه م رو دنبال خودم مي کشم و آماده م که غذام بسوزه يا کيسه ميوه هام پاره بشه تا تو دلم لعنت را به سر تا پاي دنيا بکشم. اين تصوير هر بار تو راه برگشت، آوازهاي شادمانه مغز من رو ساکت مي کنه.


* دارم محسن نامجو رو کشف می کنم. چطور این همه مدت ندیده بودمش؟ ممنونم نیلوفر
   آهنگ دهه شصت

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387 2:39 توسط نیلی |


تو تختم دراز کشيده م و دارم فکر مي کنم به بچه اي که توي شکمم هست. به بچه اي که بعدا بچه مي شود. پدرش تو قاب تصوير نيست.* دارم فکر مي کنم به اينکه بابام وقتي بفهمه چي ميگه (دختره رو با چمدون فرستاديم با بچه برگشته) به اينکه اين بچه را نميخواهم. به اينکه 2-3 ماه ديگه چطور بايد برم سرکار يا دانشگاه. به اينکه چقدر زود و ناگهاني و اجباري بايد مدل زندگيم عوض شود. به اینکه چقدر انتخاب های آینده م محدود می شود. به اينکه اين بچه چه موجود بدبختي مي شود. بچه اي که مادرش نمي خواهدش و حتما هم مي فهمه که خواستني نيست. بچه اي که همه فاميل فکر مي کنند موجود ناجوري است. بچه اي که بعدا دچار بحران پدر مي شود.

بله اين بچه بدون ازدواج بوجود آمده.* مادرش تصميم گرفته رابطه اي داشته باشد که به خودش مربوط است. شايد بگويي مادر اشتباه کرده و بايد تقاصش را بدهد. حواست هست اين تقاص مادام العمر است؟ به اينکه بچه هم بايد تقاص بدهد؟ اين تقاص نتيجه منطقي طبيعت نيست و تقاص گناهي است که در سيستم اخلاقي تعريف شده. و مجازاتش هم بوسيله همون سيستمه. تو براي آن عدس حق زندگي قائلي ولي براي کودکي که از اون عدس بوجود مياد و مادرش، حق خوشبختي قائل نيستي. چه کسي بي رحم تره؟

خوشبختانه من هنوز به اين وضعيت نیافتاده م. فقط دو تا مطلب رو توي دو تا وبلاگ خوانده ام. از دو زن که یکی نوشته هيچ احساسي نداشته از انداختن بچه و آن یکی براي ترمه اش –دختر آينده ش- غمگين است.(فکر مي کنم دومي ازدواج کرده ) مي داني ترمه ات مي توانست موهاي قشنگي داشته باشد. مي توانست دلت را ببرد. ولي يادت نرود ترمه ات به شرطي اين طوري بود که تو قاب عکس درست تعريفش مي کردند. قاب عکسي که تو از بودن ترمه توش خوشحال باشي. ترمه ات مي تونست زشت باشه، دماغو باشه يا رواني.* ترمه ات مي تونست سيگاري و فراري باشه. اصلا ترمه ات مي تونست "نويد" باشه و به جرم قتل يکي بره زندان. يا هر روز براي پول موادش بزندت... نگاه کن ترمه ت هنوز همون عدسه...

 

* فرض کنیم باباش ول نکنه بره و اصطلاحا جوانمرد باشه. عکس تو قاب رو با يه عروس شکم گنده يا يه ماه عسل با بچه اي که کنار پات وق مي زنه عوض کن

* می تواند نتیجه ازدواج هم باشه: به نظر من هيچ چيزي ناهنجارتر از پدر و مادر ميانسال با دو بچه 17-18 ساله و يه نوزاد 2 ماهه نيست

* اشتباه نشود به نظر من هر حسي حتي اگه ذاتي هم نباشه ارزشمنده. من بچه گي هام چکمه اي داشتم به اسم ژيژو. اين چکمه از همون روزي که تصادفي اسم پيدا کرد براي من از بقيه چکمه ها متفاوت شد. روزي که اومدم خونه و ديدم مامانم لاشه اش رو دور انداخته، به اندازه مادري که بچه ش رو ازش بگيرند غصه خوردم.

*یک بجث وبلاگی در باره این موضوع(ممنون از ماژنتا)

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 20:26 توسط نیلی |


جمعه شب خونه اوستا شام دعوت بوديم. مهماني نسبتا بزرگي بود و چندين خونواده ي هندي هم دعوت بودند. بعد از شام عده اي نشستند تا فيلم هندي ببينند. فيلم راجع به مرد چپ و چوله اي بود که به دلايل نامعلومي دل از همه دختران زيباي محل برده بود.

از اونجايي که يک مقدار ديالوگ هاي طنز هم داشت تا قسمتي از فيلم همه ما داشتيم مي خنديديم: منِ ايراني به فيلم و هندي ها به ديالوگ ها. ولي از يه جايي متوجه شدم نخير قضيه جدي است. بحث شديدي بين تماشاگران –که همگي داراي مدارک تحصيلي عاليه بودند-  درباب سرنوشت قهرمان داستان و رفتارهاي زشت او درگرفت که ديدني بود. در اين جا بود که باورم شد اين فيلم هاي هندي  واقعا تو زندگي هندي ها تعريف شده اند.


+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387 7:51 توسط نیلی |


فکر کنم حدودا ۱۰ سال پيش بود که تو ايران مانتوهاي تنگ و کشي کوتاه مد شد. يادمه شب چهارشنبه سوري اون سال هوا خيلي سرد بود. منتها دخترها اکثرا همين مانتوهاي مد شده رو پوشيده بودند و از اونجا که پوشيدن لباس، زير همچين مانتوي تنگ و نازکي ظاهر مانتو رو کاملا از ريخت ميندازه، اکثرا هم چيزي زيرش نپوشيده بودند. همه هم با صداي بلند اعلام مي کردند که نه تنها سرد نيست بلکه گرمشان هم هست. و گفتن اينکه آخه تو اين سرما که گربه ها به لونه ي سگ پناه مي برند تو چه جوري گرمته کاملا بي معني به نظر مي رسيد.

دارم جديدا به اين نتيجه مي رسم که اصلا فلسفه ي همه ي "کم پوشيدن" هاي خانم ها به همان قضيه "بکش و خوشگلم کن" بر مي گرده. ايراني و کانادايي هم نداره. هیچ ربطی هم به تطبیق با شرایط آب و هوایی نداره. آخه موجود! تو سرماي -10 درجه، تو چطوري با يه ژاکت و يه جوراب شلواري اومدي بيرون؟

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387 7:50 توسط نیلی |


دلم می لرزه وقتی صدای لبخندت رو از پشت تلفن می شنوم...

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387 7:49 توسط نیلی |


باران هميشه باعث ميشه دل من بگيره. و نمي دونم چرا من رو ياد خونه هاي تاريک اکباتان ميندازه و يه غصه غريب که هميشه اين شهرک در من به وجود مي آورد. هميشه فکر مي کردم اين موضوع احتمالا به يه مشکل تو بچه گي يا يه خصوصيت شخصيتي من بر مي گرده، چون آدم هاي زيادي هستند که هواي باروني رو دوست دارند.

ديروز نازنين- دوست هم خونه م-  برام توضيح داد که که در شرايط آفتابي هورموني در مغز ترشح مي شود که رابطه مستقيم با نشاط، سرحالي و عدم خواب آلودگي داره. و اين هورمون مقدارش در شرايط ابري و نيمه تاريک کم ميشه. اين توجيه به نظرم کاملا منطقي مي رسه. فقط سوالي که باقي مي مونه اينه که چرا در طي قرون متمادي اين هوا شاعرانه، عاشقانه و دوست داشتني تعريف شده؟ چطور این همه آدم از این هوا لذت می برند؟

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387 22:28 توسط نیلی |


از وقتي برف ريزان اين ملکت شروع شده دچار خواب آلودگي شديد شده م. صبح ها بعضي وقتها حاضرم جانم را بدهم ولي از رختخواب جدا نشم.(جانم را بگير ، پتويم را نه...) امروز وقتي پس از چانه زدن هاي متوالي ۱۰ دقيقه اي با ساعت، بلاخره تشريف مبارکم را بردم آشپزخونه. به خانم لي -صابخونه- گفتم: به نظر من تئوري داروين اشتباهه. اجداد ما يحتمل خرس بوده اند.

خانم لي که مسيحي سفت و سختي هست شروع کرد که غير ممکنه جد ما ميمون بوده باشه چون انجيل چيز ديگه اي گفته. براش توضيح دادم که مومناني که به تئوري داروين معتقدند مي گويند که خدا اين روند تکامل رو بر دنيا اعمال کرده و داستان آدم و حوا يه جور استعاره س. به علاوه شواهد علمي تئوري داروين وجود داره. و اينکه خود داروين به خدا معتقد بوده. گفت يه چيزي رو من نمي فهمم. خدا کامل ترين موجوده و کارهاش بي نقصه. چرا از اول نبايد انسان رو کامل ايجاد کنه؟

ديدم والله راست مي گويد طفلک... تئوری داروین اساسا با مذهب در تضاده.


ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387 18:33 توسط نیلی |


اين واقعيتي است که  آدم يه وقتهايي دلش براي کسي خيلي تنگ مي شود. اين هم واقعيتي است که آن آدم ممکن است دلش در آن موقع خيلي براي تو تنگ نشده باشه. به همين سادگي... به همين خوشمزگي...

پی نوشت: اگه جديدا خودت رو با چيزهايي مثل تله پاتي و حس مشترک گول زده اي که واقعا بهتره بري يه فکري به حال خودت بکني!

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387 6:59 توسط نیلی |


آدمي جلوي شما نشسته و داره با شما درد دل مي کنه. از خوبي هاي خودش ميگه و از اين که ديگران چه طوري قدر خوبي هاش رو نمي دونن و اينکه اون چه طوري همچنان به خوبي کردن ادامه مي ده، چون هم سطح اونا نيست. فرض کنيد که همه اين مطالب هم کاملا درست باشه.

اگه شما شروع کنيد و برايش توضيح دهيد که به آدمي که قدر تو رو نمي فهمه مهرباني نکن کاملا اشتباه کرده ايد. حتي اگر توجيهتان اين باشد که: اگه تو براي همسايه ات غذا ببري و اون بخوره و بگه حالم به هم خورد و تو باز هم هر روز براش غذا ببري به خودت توهين کردي. انسان بايد انسانيت کنه ولي قبل هر چيز بايد به خودش احترام بزاره.

به جاي اين حرف ها يه نگاه به صورت و چشم هاي مهربانش بندازيد. اين آدم نيامده تا شما بهش ثابت کنيد اشتباه کرده. اين آدم يک قديس هم نيست: وگرنه نمي آمد از نامهرباني ديگران شکايت کنه. اين آدم آمده تا بشنوه يک فرشته اس. اگه اين حماقت رو بکنيد و براش واقعيت را توضيح بديد، در نهايت تصوير يک آدم کينه اي رو از خودتون به نمايش گذاشته ايد

امروز متوجه شده م که برخلاف اون چيزي که فکر مي کنم حالا حالا ها جا داره تا رسم زندگي رو ياد بگيرم

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387 5:15 توسط نیلی |


X

من 26 سالمه و الان دارم تو کانادا فوق لیسانس مکانیک می خونم.


صفحه نخست
پست الکترونیک


: با دیگران

× من و بازی سیاه و سفید و خاکستری
× ف
× ماهیتابه ی قربانی
× سبز سبزم
× جواد امام
× پير مي‌شويم
× حسرت
× افشار؛همان اخبارگوی معروف دوران کودکی و بزرگسالی
× نکنه آرزو کنی این روزها بگذرند
× ببينم اين چه برخورد احمقانه‌اي است که با جانباز جماعت می‌کنيد
× حكايت قديمي فرزندان آدم
× از بی‌چاره‌ترین اول‌ها
× چون اگر بازگردم، اگر باز، اگر...
× تصور کنيد گرم حرف زدن براي گروهي هستيد
× وبلاگولوژی
× طاقت بيار رفيق؛ داريم مي‌رسيم...
× برای دلقک که رقاص شده
× اين بخش هنوز نامی ندارد - سه
× کالین گری
× Jacqueline du Pré
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386



پیوندها

رادیو زمانه
کافه رادیو
شهروند امروز
-------------------------------------
باد در سپیدارها
حرفهايي براي نگفتن
پشت صحنه
مهندس خسته
یک پنجره برای پرواز
آرامش بعد از طوفان
-------------------------------------
ییچیدگی شبانه
خواب های یک دیوانه در جهان مسطح
درخشش ابدی ذهن یک لیمو
اتاق تمام فلزی امین
یوزپلنگانی که با من دویده‌اند
گوساله نامه
ارغنون و رند تبریزی
هویجی برای خرگوش ذهنت
-------------------------------------
spotlight
Air
where the truth lies
Liman
Letters to My Former Self
زن روزهای ابری
خشم و هیاهو
بی رو در واسی
سه روز پیش
گیس طلا
برای خاطر کتاب ها
منصفانه های لاله
زن نوشت
-------------------------------------
یلدا از سرزمین های شمالی
دل قوی دار...
گلشکر
مسیر یک ذره
نوشته های اتوبوسی
تنها در آفریقا
صباحلار سعید
پله پله تا ملاقات خدا
-------------------------------------
دورترها
untitled
A Man Called Old Fashion
My Inner Tramp of 1989
یادداشت های زیرزمینی
یک پوریا
ورتیگونه
هست شب
3t LITE
A Beautiful Mind
بامدادی
نجواها
سورئالیست
نقشی از پاسپارتو
رقص در باتلاق
همشهري كاوه
-------------------------------------
کویریات الهه
خواب زمستونی مریم
گاهنامه زندگی بنفشه
Mahtab Overwrites
to learn a dance with words
کولی
-------------------------------------
هنگامه
سالاد خرچنگ
اقیانوسی به عمق یک بند انگشت
فارنهایت 1979
MAGENTA
گلمریم
خورشید خانوم
premenstrual syndrome
-------------------------------------
نشانه های یک کویر
گفتگوی آنلاین
بانوی معبد سوخته
آجر پاره
روزنگار
شاه خاموش
تک نگاری های من
شاید... وقتی دیگر
آشیق سرسونت
چند خط برای خواندن
-------------------------------------
نگاه از بالا
گیردادنی ها
فيلدوست
ارباب سخن
از چشم من
-------------------------------------
بازگشت حسن
بی احساس
از سفرسبز پشیمانم سخت
گذشته های متمایل به حال
لحظه ی آذین
پرسه در شهر خیالات ارغوانی
زمزمه
بر نازکای چمن
مریم اینا
توکای مقدس
هُرم
دروغگوی خوش حافظه
پیاده رو
آفرودیت
virginia
هویجی برای خرگوش ذهنت
شاهد قدسی
Things you can't tell just by looking at her



Design by : Night Skin