|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 0:46 توسط نیلی |
آدم که تا ابد الدهر نمي تواند با خورشت قيمه، خورشت کدو، املت، خوراک لوبيا، مرغ، بيف استروگانف(هول نکنید همان گوشت و سیب زمینی خودمان است)، نان و پنير، کالباس و باز هم کالباس زنده بماند. بلاخره يک تکاني بايد به خودش بدهد. اين جور وقتها آدم ياد خودش مي افته که داشته تو دوربين زندگي لبخند نيشخندناک مي زده و تو دلش کلي خوشحال بوده که اون روز غذا رو خواهره پخته. به هرحال در نتیجه فشار زندگی بلاخره زنگ زدم به مامانم و ازش خواستم دستور العمل پخت چند غذا رو دقيقا و مو به مو توضيح بدهد. خلاصه ديروز چادر رو به کمر بستم و يک فروند سوپ جوی فرد اعلا بار گذاشتم. وسط پخت و پز دوستم مهزاد زنگ زد و وقتي از اين فتح خيبر مطلع شد سعي کرد روش پختمان خودش را برایم توضيح بدهد. بعد هم طرز پخت خورشت قرمه سبزي را در دو فرمت رژيمي و معمولي کاملا تشريح کرد. بهش گفتم مهزاد آخرين چيزي که در همه ي عمرم مي تونستم تصور کنم اين بود که ما دو تا موجودِ بي خيالِ از زير کار درو، يک روز از اين فاصله با هم تلفني صحبت کنيم و دستور غذا پختنمان را با هم مقايسه کنيم و به هم پز بدهيم. گفت: ولي من مطمئن بودم که ما حتما در مورد غذا با هم حرف مي زنيم. * پ.ن: + نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 21:53 توسط نیلی |
به خواهرم گفتم هميشه پيش از آنکه فکر کني اتفاق مي افتد.
راستش فکرش را هم نمی کردم که همان موقع اتفاق افتاده باشد... ديگر براي تسليت فرستادن در روزنامه هم دير شده است. + نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 1:50 توسط نیلی |
من هيچ وقت موجود خوشبختي نبودم. ولي مي توانم بگويم در دوره هايي از زندگي ام واقعا خوشحال بودم و اين در زماني بود که داشتم کاري جديد یا فعاليتي اجتماعي فرهنگي انجام مي دادم. اين مشاهده باعث شد که نتيجه بگيرم که من موجودي هستم که در هيجان و تغيير مي تواند خوشحال باشد. هر چند، وقت هايي مي شد که احساس مي کردم دلم فقط يک زندگي آرام و مهربان مي خواهد. اين براي من مثل يک تناقض به نظر مي رسيد: بلاخره آرامش يا هيجان؟ وقتي آمدم کانادا تا ۴ ماه اول واقعا از لمس دنياي جديد خوشحال بودم. دقيق ترش مي شود من هيچ وقت در تمام عمرم اينقدر خوشحال نبودم. بعد کم کم برنامه ي زندگي کاملا یکنواخت شد و به دنبال آن رضايت من هم کاهش پيدا کرد. تا مدت ها دليل اصلی اين کاهش رضايت را نمي فهميدم ولي امروز به نتايج جديدي رسيدم. زندگي شما بايد پر باشد تا احساس رضايت کنيد. و زندگي مي تواند با کميت و کيفيت پر شود. زندگي پر از تغییر و هيجان، در واقع از کميت پر شده است. اما اگر زندگي آدم محدود به يه سري کارهاي مشخص است بايد کيفيت اين کارها بالا برود تا زندگي از رضايت پر شود. محبت ها بايد عميق شود، دانش و تجربه در علم و کار بايد بالا برود و مسئوليت ها تعريف شود. انگار در "زندگي روزمره شده" راه مشخص مي شود و حالا بايد پيموده شود. و اين ها همه زحمت دارد چون خودخواهي ها و تنبلي ها بايد کنار گذاشته شوند. در اثر این زحمت و تلاش، رضایت از خودی بوجود می آید که می شود آن را يک نوع "هيجان ثانويه" در نظر گرفت. و این آن چیزی است که بهش می گویند "لذت پیمودن راه" من فکر مي کنم ريشه ي همه ي شبه افسردگي ها و عدم رضايت ها به همين موضوع بر مي گردد: زندگي خالي از هيجان اوليه اي که نمي خواهيم به اندازه کافي زحمت بکشيم تا در آن هيجان ثانويه ايجاد شود. و اين طور مي شود که هي غر مي زنيم و از اين شاخه به آن شاخه مي پريم. هي کارمان را عوض مي کنيم، رابطه هاي مان را تغيير مي دهيم و يا مثل بعضي ها بلند مي شويم مي آييم خارج. و بعد به جايي مي رسيم که ديگر راه فراري نيست آن وقت با همه ي غر هاي قبلي مان به گِل مي نشينيم. واقعيت اين است که ما زندگي آرامي مي خواهيم که با طعم هيجان هاي دوره اي رنگي تر شود. دارم ياد مي گيرم خوشبخت باشم + نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 2:1 توسط نیلی |
بعضي چيزها ذاتا لوسند. که يکي اش مي شود اين روز ولنتاين... يکي از آن روزهاي زور چپاني که کلا به سر تا پاي آدم نمي آيد. سال هاست هر چقدر سعي مي کنم با اين ترفند " بهانه اي براي اعلام محبت" براي خودم توجيه اش کنم نمي شود. زود مثل يک برچسب کهنه ور مي آيد. آدم در اين چيزهاي اجتماعي تحميلي دچار يک پارادوکس بي راه حل مي شود. چون این چیزها به سرعت به "نماد چیزهای حساس" تبدیل می شوند. مثلا در مورد روز ولنتاین، اگر به طرف نظر واقعی ات را بگويي ممکن است ناراحتش کني، چون شايد براي او اين روز مهم باشه و این حرف تو نشانه ی عدم محبت تعبیر شود یا به شدت توی ذوقش بزند. اگر هم نگويي خودت رفتارت به دلت نمي چسبد. با مزه ترش اين مي شود که براي هيچ کدامتان اين روز مهم نباشه و هر دوتان نمايش بازي کنيد. و از آن با مزه تر اثر محيط است که باعث مي شود يه لحظاتي در بين همه ي اين فکرها، "توی منتقدِ اين روز" فکر کني به اينکه طرفت روز ولنتاين چه برنامه اي مي تواند برايت داشته باشد؟ پي نوشت: * اين جمله را اين چند روزه به شدت مي شنوم که " ولنتاين چيز مسخره ايه ولي..." من فکر می کنم اين تیپ جمله ها نشانه ي واضح تناقض ذهنی و عدم چسبش فرهنگی ولنتاين برای ما ایرانی هاست. موافق هم نيستم که اين جمله ها پز روشنفکريه، چون به نظر من خود ولنتاين ذاتا پز آلوده. * امروز مراقب امتحان ميان ترم کودکانم(بچه های کلاسی که حل تمرینشان هستم) بودم. خاک بر سر همه شان بکنند... يک مشت بي عرضه... يکي شان حتي تلاش نکرد تقلب بکنه. حتي اونهايي که برگه ي سفيد دادند + نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 8:4 توسط نیلی |
امروز هوا گرم شده بود. گرم که مي گويم يعني يکي دو درجه. آفتاب حسابي مي تابيد و آشپزخانه چشم رو مي زد. زدم بيرون و سه ساعتي کنار مسير رودخانه راه رفتم. ملت ريخته بودند بيرون و خيابان ها پر از آدم بود. اتوبوس ها خالي مي رفتند و مي آمدند و آدم ها بيخود به روي هم لبخند مي زدند و با هم سلام عليک مي کردند. من هم راه مي رفتم و آفتاب رو مزه مزه مي کردم. آفتاب... آفتاب... واقعا زندگي بدون آفتاب و گرما نمي شود. من که شخصا به اميد باغچه هاي پر گل و رنگارنگ ارديبهشت زنده م. ۲- ندا شاید تشخیص نداده باشی ولی من ایده ی زبان وبلاگی تو رو تو این پست بومی سازی کرده ام... + نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 6:41 توسط نیلی |
امروز بعد اينکه با تو حرف زدم انگار توي من باقی مانده بودي. انگار یه جورهایی آفتاب گرم امروز تو رو توي من حک کرده بود. و من در میان آن جمع که داشتند با حرارت بحث می کردند ساکت نشسته بودم و هوا هنوز پر از موسیقی بود و فقط هراز گاهي فکر مي کردم تو از همه ي آدم هاي اين جمع دوست داشتني تر و بهتري... و خوشحال مي شدم... + نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 4:49 توسط نیلی |
سال هاي دبيرستان دوستي داشتم به اسم دال. قد بلند بود و قوي و محکم. کتف هايش قوي تر از هر دختري بود که ديده بودم. قايق راني که مي رفتيم هميشه به اندازه ي دو قايق از بقيه جلو بود. عاشق استيل هاش توي واليبال بودم. و وقتي حرکتي را تشويق مي کرد کلي خوشحال مي شدم. تو هر ورزشي عالي بود و هميشه هواي همه رو داشت. يکي از دلايلي که باهاش حال مي کردم اين بود که ذاتا خاله زنک نبود و هميشه حرف خوبي داشتيم که با هم بزنيم. دبيرستان که تموم شد گمش کردم. امروز تصادفا تو فيس بوک ديدمش. خيلي دقت کردم تا شناختمش. عکس دختري که خودش رو رنگ کرده بود و با ژست لوسي- از همونايي که بهش مي خنديديم- تو دوربين زل زده بود. اينکه مي گم رنگ يعني دقيقا رنگ نه آرايش قشنگ. بدترش اين بود که ژستش خيلي ناشيانه بود. مثل دختر بچه هايي که آرزو دارند شبيه دختر خوشتيپ همسايه بشوند. دلم يه کم گرفت. يه جورايي آدم دلش مي خواهد اگه رفيق کار درستش خواست قرتي بشود حداقل تا 25 سالگي موفق شده باشد. اصلا مي داني همين که يه آدم اين عکس رو بزاره به عنوان عکس فيس بوکش يعني خيلي چيزها عوض شده. فقط مانده م که چه بلايي سر اون شانه هاي قوي آورده... + نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 10:8 توسط نیلی |
زندگي خيلي خوبست اگه ميخواهي بگويم حالم چطور است. در واقع زندگي عاليست. زندگيم پر از تصوير است. زندگي تصوير سينا –هم آفيسيم- است براي ۸-۱۰ ساعت که هراز گاهي سرش را مي چرخاند و حرفي با هم مي زنيم. زندگي پيرمرد کوچک و سيه چرده اي است که در را باز مي کند و براي بار n ام مي گويد "?hello, how is every thing today" : اين استادم بود. زندگي صفحه ي MATLAB است و کتاب هاي piezoelectric. زندگي تخته وايت برد آفيس ماست. زندگي راه دانشگاه تا خانه است با پاهاي تا زانو در برف. زندگي لبخند مهربانانه آدم هايي است که از روبرو مي آيند. زندگي زمان سنج تردميل سالن ورزش دانشگاه است . زندگي کتابخانه است با شوق لحظه اي دردناک ياد گرفتن و لمس کاغذ. زندگي اتاق صورتي من است. زندگي ميز آشپزخانه است با نازنين هم خانه ايم. زندگي گوزن هاي وحشي است که به بيشه پشت خانه ي ما مي آيند. زندگي خانم لي است که مي گويد: you look beautiful today. و بعضي وقتها مي گويد در را يادت رفته بود قفل کني. زندگي گشت شادمانانه در سوپر مارکت است. زندگي برودکَستر راديو است که اشاره مي کند شروع کن. زندگي صداي پدرت است که هی مي گويد خوب چه کار مي کني؟ و حرف هايتان زود تمام مي شود و دل جفتتان از اين موضوع مي گيرد. زندگي صفحه ي وبلاگي است که ديگر دوستت نيست. زندگي عشقي است که تعريفي ندارد ولي هست و خوب هست. زندگي دوست فوق العاده اي است که تازه عروسي کرده و تو بايد دائما حواست باشد که کاري نکني که او يک لحظه هم از حضور تو ناراحتي به دلش راه بدهد. زندگي دختري است که با چشم هاي گود افتاده روبرويت که مي گويد تو تنها دوست دخترش در اينجا هستي و تو حتي دوستش نمي داني... دلم زنده نيست اگه دقيقا مي خواهي بداني حالم چطور است. صورتم به اندازه ي قبل مي خندد. اصلا ناراحت نيستم ولي مي داني دلم لعنتی نمي خندد. دلم ميخواهد صداي خنده ي دلم را بشنوم. اصلا من اينجا آمدم که دلم بخندد. امروز داشتم فکر مي کردم آدمي که بلد نيست با داشتن همه ي اين چيزها خوشحال باشد، هیچ وقت خوشحال بودن رو ياد نگرفته. پی نوشت: + نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 4:9 توسط نیلی |
نمي دونم اين حس نزديکي غريب با آدم هايي که صبح هاي خيلي زود رو باهاشون شريک ميشی از کجا مياد. آدم هايي که چهار يا پنج صبح باهاشون قرار ميزاري تا بري کوه يا سفر یا اینکه کاری رو با اونها انجام بدی... آدم هايي که باهاشوني وقتي هوا کم کم روشن ميشه. شايد به اضطراب و هيجان پنهان گرگ و ميش صبح برگرده و هيجان شروع يک چيز متفاوت که آدم حس مي کنه در يه چيزي واقعا ِ واقعا با کسي همراهه. و من هميشه دلم ميخواد لحظه ي جدا شدن از اين آدم ها رو به تعويق بندازم و هميشه دلم از خداحافظي اش مي گيره و همیشه بعدش دلم براشون تنگ ميشه و دلم براي خودم بین شون بيشتر... پی نوشت: * اجرای یک نمايش راديويي - آن هم در یک صبح نیمه تاریک زمستانی- تجربه ي بسیار جالبی بود. + نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387 17:54 توسط نیلی |
خواهر قلقلي شما که يک دختر باهوش، فهميده، بانمک، خوش قيافه، مهربان و با آينده کاري و تحصيلي فوق العاده است با پسري دوست مي شود که هيچ آينده ي شغلي و تحصيلي مناسبي ندارد، ظاهر خيلي خاصي هم ندارد و احتمال افسرده و سرخورده شدنش در آينده هم به شدت ممکن است. اين پسر خيلي مهربان و سالم است و خواهر شما خيلي خوشحال است. و البته پدر و مادر شما اصلا خوشحال نيستند. راستش دفعه اولي که مادرم زنگ زد و گفت با خواهرم صحبت کنم سعي کردم هر طور مي تونم قانعش کنم اين رابطه را قطع کند. ظاهرا موفق هم شدم چون طفلک در اون شب خيلي گريه کرده بود. بعد يه سري اتفاقات افتاد و خواهرم تصميم گرفت به اين پسر فرصت بده و البته بعد از مدتي دوباره مادرجان ما به ما زنگ زد. و باز دوباره صحبت... فقط اتفاقي جديدي افتاده بود: این دفعه حتي خودم هم احساس نمي کردم خواهرم بايد اين رابطه رو قطع کنه. و راستش وقتي متوجه اين حس شدم خيلي تعجب کردم. مي داني به نظرم همه ي مشکلات از اين مي آيد که ديفالت پس ذهن آدم هايي مثل من ازدواج است. نه به اين معني که قرار از اول چسبيدن باشه، بلکه اینکه از همان اول يک ارزبابي کلي انجام مي دهم که اگر در شرايطي قرار به ازدواج شد آيا من حاضرم اين آدم رو به عنوان همسرم قبول کنم؟ و اگر نه، اين يک نامردي در حق خودم و اون آدمه که سر کار گذاشته بشه. و مدتي است که دارم فکر مي کنم اين تفکر اشتباهه. دنيا پر از آدم هاي جالبه که مي تونن لحظات زندگي آدم رو قشنگ کنند، مي تونن نگاه تو رو به زندگي عوض کنند و در عين حال نمي تونند همسر آدم باشند. آدم بايد بره تجربه کنه، بخنده، گريه کنه، حسادت کنه و... بشناسه و اون وقته که حتي قدر خوبي هاي همسرش رو بيشتر درک مي کنه. و اين طور است که آدم ها بالغ مي شوند. منظورم اين نيست که هر روز با يکي باشيم بلکه منظورم اينه که فرصت هاي لمس زندگي رو با اين بهانه ها از دست نديم فکر مي کنم روش اول (سي تي اسکن کامل اوليه) مقدمه ي ورود به يک مسير است که آدم ها چشمهايشان را به تدريج در آن مي بندند: آدم مناسب + به به عشق. يک مسير کم هزينه و نسبتا امن که اگر شکست هم خوردي همه ي تقصيرها براي ديگران است. البته بد هم نيست: آدم هاي زيادي به اين روش زندگي مي کنند. ولي اگر خواستيم روش دوم را انتخاب کنيم فقط يک شرط دارد: چشمهايت تا آخر بايد باز بماند. چون آدم هاي جالب به همان اندازه هم مي توانند آسيب برسانند. اگر نمي تواني بفرما تو مسير... پي نوشت : + نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387 23:38 توسط نیلی |
چرا من اين طوري شده م ؟ خودم هم نمي دانم... اگر بگويي دردت چيه حتي کوچکترين بهانه اي ندارم که ناله کنم. دلم براي خانه مان تنگ نشده، دوست بسيار خوبي اينجا پيدا کرده م که از تصادف روزگار علايقش هم خيلي به من شبيه است و همين طور همخانه اي هاي خوبي. استاد خوبي دارم و آدمي خيلي خوبي که دوستش دارم. توي راديو شهرمان فعاليت مي کنم و براي يک هفته ام غذاي خوشمزه پخته ام و يک روز در ميان هم با يک سري آدم جالب مي روم ورزش! هرچند از اين ماه پولي که ماهيانه مي گيرم نصف مي شود ولي هم چنان مي تونم زنده بمونم. اين کشور رو دوست دارم و.. ولي من گس شده م ... مثل لثه ي بي حس... ديروز که داشتم تو تونل زير زميني دانشگاه راه مي رفتم احساس کردم من مي تونم همه ي اين دوستان، خانواده و عشق رو به راحتي حذف کنم. مي تونم مدت ها به وبلاگم سر نزنم (اين در تاريخ وبلاگ نويسيه من بي سابقه است) انگار لينک هاي من با دنياي اطرافم دارد ضعيف مي شود.* نمي دانم اين مشکل دقيقا از کجا ناشي مي شود ولي يک ماهست که گرفتارش شده م و انگار مطمئنم از غم غربت نيست. در واقع من از همان اولش ريسِت شده بودم: چيزي به اسم غربت جغرافيايي براي من معني ندارد. شايد درمانش خرکاري شديد باشد. فعلا که از ديروز به اين روش خود درماني رو آورده ايم * ارتباط هاي تلفني ام از همه نفرت انگيز تره: خنده هايي که مشخصه ي هميشگي منه و حالا بايد زورکي چاشني قضيه کنم تا شادي و صميمتي رو ثابت کنم که وجود ندارد. چاشني اش نکنم چه کنم؟ پدر و مادر و رفيق مي افتند به اين فکر که همين الان دختره مي خواد بره معتاد شه. از اون بدتر تصوير عدم موفقيته که يه دفعه پس ذهنشان حک مي شه: حالا هي بيا و توضيح بده که بنده شاگرد اول شده م و استادم از کارم راضيه و هيچ درد مشخصي ندارم فقط ... خودم هم نمي دونم که الان از تو چي ميخوام... شايد اينکه ولم کني تا با خودم کنار بيام. * حس بدتر اين وضيت از اين مي آيد که آدم خودش مي فهمد که اين کرختي به قيمت از دست رفتن فرصت هاي بيشتر تمام مي شود + نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387 0:40 توسط نیلی |
|