تبليغاتX
ايستاده در رنگين كمان

ايستاده در رنگين كمان

امروز هر کی که از کنار ما رد شد بر سر ما فضله انداخت. آدم بعضی روزها از قدرت جذب فضله ی خودش به حیرت می افتد

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 10:40 توسط نیلی |


مي توانيم تا صبح بنشينيم و بحث کنيم که حق با کي هست يا ناحق و بي عدالتي چي هست. مي شود همه مان قانع بشويم يا هيچ کداممان نه. اصلا مي شود زد به بحث فطرت و خوبي و بدي را مطلق کرد.

ولي مي داني من ته ذهنم به اين نتيجه رسيده ام که براي اين که حق کسي ناحق نشود بايد خود آن فرد هم تلاش کند. مدتي است که وجدانم براي انجام بعضي بي عدالتي ها کوچک (؟) درد نمي گيرد. نمي توانم از بلند شدن صداي "لياقتش همين است" در ذهنم جلوگيري کنم. آخر منتظر چه نشسته اي لامصب...

اصلا همين که کسي منتظر باشد ديگران همه چيز را درست کنند خودش يک بي عدالتي نيست؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 17:55 توسط نیلی |


يک نفر موجود بيچاره هست که خيلي خوابش مي آيد... يک نفر موجود بيچاره هست که خيلي خيلي خوابش مي آيد... يک نفر موجود بيچاره هست که از صبح مثل کلاس سوم دبستانش دارد زمزمه ي دروني مي کند که خدايا جان مادرت امروز اوستا نياد که من برم خونه مون بخوابم. يک نفر موجود بيچاره هست که استادش همين الان اومد و گفت صبح به خير... يک نفر موجود بيچاره هست که بايد تا آخر هفته کوهي از مقاله ها را بخواند

کِش آمدن هم درد مرا ديگر دوا نمي کند...

 

چرا دانشکده های این مملکت نمازخانه ندارد؟

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 18:46 توسط نیلی |


مرد نشسته بود روبروي من. يعني پشت ميز جلويي روبروي من. چشمانش خسته بودند و رگ هاي پيشاني ش به طرز عجيبي برجسته بود و زير پوست نازک کله ش يه مقداري ترسناکش کرده بودند. دستاش رو زده بود زير چونش و با قيافه ي بدبخت داشت روزنامه مي خوند. حس کردم خيلي غمگين و خيلي خيلي خسته س.

يک دفعه دلم خواست برم باهاش حرف بزنم، شايد يه ذره سرحال بياد. يعني اين کاريه که همه ي قهرمان هاي داستان ها تو کافه ها مي کنند. بلند ميشن ميرن به طرف ميگن اشکال نداره اين طرف ميز شما بشينم؟ و بعد با هم حرف مي زنند و کلي چيز جالب از حرف ها درمياد. معمولا هم اين قهرمان هاي داستان لباس جالبي پوشيده اند و معمولا هم طرف قبلش با نگاه از حضور آنها استقبال کرده.

ولي من يک بلوز بافتني ساده با يک کاپشن سرمه اي پوشيده بودم و ظرف غذام هم دستم بود. آنجا هم سالن اجتماعات دانشگاه بود نه کافه اي براي آدم هاي روشنفکر آماده حرف زدن. ميز مرد کوچک بود و فقط دو تا صندلي داشت که روي يکيش خودش نشسته بود و روي اون يکي کيفش رو گذاشته بود. هيچ دليلي وجود نداشت که من برم سر ميزش بشينم همون طور که اگه کسي بين اون همه صندلي خالي اصرار مي کرد سر ميز کوچيک من بشينه برام غيرعادي به نظر مي رسيد. و مهم تر از همه هيچ نگاه استقبال کننده اي در کار نبود. پس من همانجا نشستم و همچنان که اين ميل در من قويتر مي شد که برم باهاش حرف بزنم مرد رو نگاه کردم که هر لحظه غمگين و غمگين تر مي شد و آخرش روزنامه رو کناري گذاشت و مثل بدبخت هاي به آخر خط رسيده لخ لخ کنان رفت

 

 پی نوشت:
*در عکس
دقت دارید که دوباره برف دارد می آید. مملکت غریبی است. همین پریروز دما +10 بود
* چه زندگی ای
 می کنند ایشان

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 1:28 توسط نیلی |


جوان تر که بودم يکي از موسيقيدان هاي محبوبم ياني بود. مثل خيلي از کسان ديگري که آنها هم دوره اي عاشق ياني بودند، بعد با کريس دي برگ زندگي کردند و بعد... يادمه کنسرت آکروپوليسش رو که مي ديدم تو دلم مي گفتم چقدر عالي بود اگه من هم آنجا نشسته بودم بين اين همه امواج آهنگ... و برايم کلي اين آرزو دست نيافتني به نظر مي رسيد. به هر حال زمان گذشت و آرشيو ياني من هم به اعماق کامپيوتر فرو رفت.

ياني ۱۰ مي امسال يعني حدودا يک ماه ديگر، در تورنتو کنسرت دارد. و من... بليطش رو گير آوردم فقط با 45$! اولش خودم خيلي احساس خاصي نداشتم. یک کنسرت یه کم جالب تر از بقیه... بعد که مادرم و دوستم هر کدام کلي براي اين قضيه ذوق کردند يادم اومد که ای بابا تا 5-6 ماه پيش، اين کار مثل شق القمر محسوب مي شد. تغيير افق آرزوهاي کوچک آدم بعضي وقتها جالب مي شود.

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 23:10 توسط نیلی |


فکر مي کنم همه کساني که وبلاگ من را از وقتي به کانادا آمده ام مي خوانند، مي دانند که من در ايران کسي رو دوست داشتم و بعد از آمدنم هم اين رابطه رو ادامه دادم. ناگفته پيداست که اينجانب در حين اين تصميم به شدت احساس متفاوت بودن و فداکاري می کردم.

روز اولي که به خانه جديدم وارد شدم خانم لي – صابخونه- آمار همه ي ساکنان خانه را به تفصيل شرح داد. انجا بود که متوجه شدم همخانه ي هندي ام نامزدي در آمريکا داره که يک سالي است از هم دورند. بعد رفتم دانشگاه و آنجا فهميدم که ۳-۴ از پسرهاي دپارتمانمان همسرشان در ايران هستند و يکي هم هست که بعد ۴ سال دوري به دوست دخترش رسيده. کم کم قضيه از حالت استثنا داشت در مي آمد. بعد يا دوستم روجا آشنا شدم که شوهرش يک سال بود که ايران بود. بعد سر کلاس يک دوست ونزوئلايي پيدا کردم که نامزدش در ونزوئلا بود و بعد به تدريج ۳ تا دختر چيني رو شناختم که شوهرهاشان چين بودند. ضربه ي آخر رو هم يکي از استادهاي چيني مان وارد کرد: وقتي فهميدم ايشان سالي يک بار مي روند چين و شوهر و بچه شان را مي بينند. مسلما بعد از اين اطلاعات من دیگه خيلي هم خاص نبودم.

براي من يا حتي يک کانادايي هنوز عجيب است که يکي به همسرش بگويد خداحافظ من رفتم خارج... غصه نخور سعي مي کنيم تا سال ديگه تو هم بياي... * مگر اينکه شرايط زندگي خيلي سخت باشد. به هر حال به نظر مي رسد يک سري الگوها دارند تغيير مي کنند. يا بهتر بگويم: اين تغيير الگو در کشورهايي که افراد براي پيشرفت دارند خودشان را به در و ديوار مي زنند، دارد با نرخ زيادي شيوع پيدا مي کند. کشورهایی که اين جمله دارد به يک اصل تبديل مي شود "بايد رفت تا خوشبخت بود"

به عنوان يک دختر مي توانم بگويم که آمدن به کشورهاي توسعه يافته مي تواند کاملا دنياي شما را عوض کند. هرچه دختر مذکور خوش ظاهرتر ** باشد يا از محيط بسته تري آمده باشد امکان تغييراتش بيشتر است. ولي کلا منظورم اين است آدم ها بعد از مهاجرت قالب هاشان عوض مي شود. در نتيجه سيستم هاي رفتاري که قبلا کار مي کرده حالا ممکنه ديگر کار نکنه. آدمي که قبلا براي شما در ايران مناسب بوده حالا که محيط و شرايط تغيير کرده شايد ديگر مناسب نباشد. براي همين من مطمئن نيستم خانواده هاي جالبي از اين زوج هاي دور از هم افتاده بوجود بيايد. اميدم براي زن و شوهر هايي که همزمان و با هم تغيير مي کنند بيشتر است.

 

* خيلي از پسرها يا دخترهاي ايراني هنگام درخواست ويزا با همسرشان اقدام نمي کنند چون شانس دادن ويزا کم مي شود. اکثرشان به اين اميد به خارج از ايران مي آيند که مي توانند يا براي همسرشان ويزا همسر بگيرند يا به بهانه ويزاي توريستي از کشور خارجشان کنند و بعد بمانند. سفارت هم کم کم شروع مي کند که اين حضرات همسر هيچ نوع ويزايي ندهد: آخر تعدادشان خيلي دارد زياد مي شود. اين هم تغيير استراتژي سفارت است:حتما لازم نيست اعضاي خانواده کنار هم باشند. مگه قرار به دیدن و برگشتن نیست؟ فرد مهاجر می تونه هرچقدر دلش خواست بره کشورش، همسرش رو ببینه و برگرده

** واضح و مبرهن است که ظاهر بهتر، گزینه های شما را در هر انتخاب یا فعالیتی بهتر می کند.

بعدنوشت: امروز سفارت زن یکی از دوستانم رو ریجکت کرد. ایشان درخواست ویزای توریستی کرده بود

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 9:7 توسط نیلی |


وقتي کسي به فکر دفاع از قلمرو اش نيست دو حالت وجود دارد: يا دیگر آنجا را قلمرو خودش نمي داند يا خيالش از بابت برج و بارو ها راحت است.

تجربه نشان داده که حداقل تصور دوم معمولا اشتباه است

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388 8:17 توسط نیلی |


کلا من آدمي هستم که دير عصباني می شوم ولي 1-2 ماهي هست که آستانه تحملم به شدت پايين آمده. با شدت زيادي عصباني مي شوم و سر طرف خالي ميکنم و بعدش يک دفعه منطقم به کار مي افته و مي بينم که شايد خيلي هم حق نداشته م و بعد دچار احساس گناه هم می شوم. اين احساس گناه بعدش از همه بدتره. در واقع قضيه شده چوب دو سر طلا... چه تحمل بکني چه نکني.

امروز از دست يکي از دوستانم خيلي عصباني شدم. يعني يه مدت بود که يه سري از رفتارها عصباني ام مي کرد و امروز با یک تلنگر همه ش ريخت بيرون. انقدر عصباني شده بودم که گريه م گرفته بود. دوستم خيلي خوب برخورد کرد و حق رو به من داد با وجود اينکه در اون مورد خيلي حق با من نبود. تمام مدت فکر مي کردم عجب موجود با شعوري است اين بچه...

برگشتنه تو اتوبوس نشسته بوديم در مورد يه موضوع ديگه گفت که بايد تو هر موقعيت سعي کنيم آدم ها رو درک کنيم و اگه اين کار رو بکنيم مي تونيم تو خيلي چيزها حق رو بهشون بديم. تو اين جور وقت ها گذشت خيلي راحت تر ميشه. خودت خيلي احساس بهتري داري و به علاوه بعدش اون طرف که از ناراحتي و مشکل درومد شرمنده ميشه و قدر کار تو رو بهتر مي دونه. حرف هاش درست بود ولي در همون لحظه تصويري در ذهنم ايجاد کرد از من که شرمنده و قدرشناس بودم و او که از خودش احساس خيلي خوبي داشت. هر کاري هم مي کردم اين تصوير محو نمي شد به خصوص بخش من شرمنده ي قدرشناس.

مدتيه به اين نتيجه رسيدم آدم بايد جمع بندي هاي فلسفي خودش رو از دنيا و آدم ها براي خودش نگه داره. گفتن این جملات کاملا درست فلسفي به يک دوست بزرگترين اشتباه ممکن است، چون طرف دیر یا زود آن را با بدترین تعابیر ممکن، به خودش تعمیم می دهد.

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388 6:50 توسط نیلی |


من الان در اتاق کوچک صورتی ام نشسته ام و یک ساعت و ۴۰ دقیقه تا سال تحویل باقی مونده. سفره هفت سینم به لطف مادر روجا -دوستم-  که ماهی، سنبل، سمنو و یک آیینه قشنگ برایم از تورنتو آورده تکمیل می باشد. سالی که گذشت برایم پر از اتفاق بود: تغییر محل کار، آمدن به کانادا، دوستی های جدید، تعریف های جدید دوست داشتن، آشنایی با رادیو و... و حالا اینجا نشسته ام با موهای خیس از حمام و دلم که ساکتِ ساکت است. سال پیش از دنیا ۷-۸ تا آرزو و تخم مرغ شانسی اکلیلی می خواستم، امسال آن را هم نمی خواهم، خودم تخم مرغ هایم را اکلیلی خواهم کرد. یک وقت دیدی تخم هم گذاشتم آن هم از نوع دو زرده اش

 

پی نوشت:

  • سال تحویل رو با BBC فارسی دنبال می کردم. چرا اینقدر برنامه سال تحویلشون سطحش پایین بود؟ برای بار اول بود که این شبکه رو می دیدم و راستش اصلا هم خوشم نیومد.
  • ‌‌همیشه دلم می خواست تو دانشگاه دوچرخه سواری کنم، بالاخره آرزوم رو عملی کردم: رخش ما هم اکنون در حیاط بسته شده. البته باید مدتی آنجا بماند چون بعد از یک هفته هوای خوب دیشب دوباره آسمان تپید و برف اومد. بگذارید پزش رو هم بدهم: یک کمک فنر در زیر زین و دو تا بر روی چرخ جلو دارد
  • به نظر من نژاد پرست تر از چینی ها خودشان هستند.  گروه ما سه تا استاد چینی دارد که دو تاشون رو مطمئنم بد درس میدن چون سر کلاسشون بوده م. این ترم با یکی شون درسی داشتیم به نام مواد پیزوالکتریک. درس ساده ای نیست و خانم استاد هم به صورت فاجعه ای درس می دهد. در حال حاضر از بچه های کلاس فقط ایرانی ها و چینی ها باقی مانده اند. ایرانی ها به لطف بک گراند ارتعاشاتشان از ایران دوام آورده اند، چیزی که چینی ها آن را هم ندارند. امروز از یکی از بچه های چینی پرسیدم تو که رشته ات مکانیک سیالاته چرا این درس جامدات رو گرفتی؟ تو فهم این درس مشکل نداری؟ گفت من فقط سر این کلاس میام که استاد رو حمایت کنم. یکی از ایرانی ها با چشم ها ی گشاد شده ازاون طرف از دهنش در رفت: واه... چه نژاد پرست...

+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388 3:30 توسط نیلی |


X

من 26 سالمه و الان دارم تو کانادا فوق لیسانس مکانیک می خونم.


صفحه نخست
پست الکترونیک


: با دیگران

× من و بازی سیاه و سفید و خاکستری
× ف
× ماهیتابه ی قربانی
× سبز سبزم
× جواد امام
× پير مي‌شويم
× حسرت
× افشار؛همان اخبارگوی معروف دوران کودکی و بزرگسالی
× نکنه آرزو کنی این روزها بگذرند
× ببينم اين چه برخورد احمقانه‌اي است که با جانباز جماعت می‌کنيد
× حكايت قديمي فرزندان آدم
× از بی‌چاره‌ترین اول‌ها
× چون اگر بازگردم، اگر باز، اگر...
× تصور کنيد گرم حرف زدن براي گروهي هستيد
× وبلاگولوژی
× طاقت بيار رفيق؛ داريم مي‌رسيم...
× برای دلقک که رقاص شده
× اين بخش هنوز نامی ندارد - سه
× کالین گری
× Jacqueline du Pré
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386



پیوندها

رادیو زمانه
کافه رادیو
شهروند امروز
-------------------------------------
باد در سپیدارها
حرفهايي براي نگفتن
پشت صحنه
مهندس خسته
یک پنجره برای پرواز
آرامش بعد از طوفان
-------------------------------------
ییچیدگی شبانه
خواب های یک دیوانه در جهان مسطح
درخشش ابدی ذهن یک لیمو
اتاق تمام فلزی امین
یوزپلنگانی که با من دویده‌اند
گوساله نامه
ارغنون و رند تبریزی
هویجی برای خرگوش ذهنت
-------------------------------------
spotlight
Air
where the truth lies
Liman
Letters to My Former Self
زن روزهای ابری
خشم و هیاهو
بی رو در واسی
سه روز پیش
گیس طلا
برای خاطر کتاب ها
منصفانه های لاله
زن نوشت
-------------------------------------
یلدا از سرزمین های شمالی
دل قوی دار...
گلشکر
مسیر یک ذره
نوشته های اتوبوسی
تنها در آفریقا
صباحلار سعید
پله پله تا ملاقات خدا
-------------------------------------
دورترها
untitled
A Man Called Old Fashion
My Inner Tramp of 1989
یادداشت های زیرزمینی
یک پوریا
ورتیگونه
هست شب
3t LITE
A Beautiful Mind
بامدادی
نجواها
سورئالیست
نقشی از پاسپارتو
رقص در باتلاق
همشهري كاوه
-------------------------------------
کویریات الهه
خواب زمستونی مریم
گاهنامه زندگی بنفشه
Mahtab Overwrites
to learn a dance with words
کولی
-------------------------------------
هنگامه
سالاد خرچنگ
اقیانوسی به عمق یک بند انگشت
فارنهایت 1979
MAGENTA
گلمریم
خورشید خانوم
premenstrual syndrome
-------------------------------------
نشانه های یک کویر
گفتگوی آنلاین
بانوی معبد سوخته
آجر پاره
روزنگار
شاه خاموش
تک نگاری های من
شاید... وقتی دیگر
آشیق سرسونت
چند خط برای خواندن
-------------------------------------
نگاه از بالا
گیردادنی ها
فيلدوست
ارباب سخن
از چشم من
-------------------------------------
بازگشت حسن
بی احساس
از سفرسبز پشیمانم سخت
گذشته های متمایل به حال
لحظه ی آذین
پرسه در شهر خیالات ارغوانی
زمزمه
بر نازکای چمن
مریم اینا
توکای مقدس
هُرم
دروغگوی خوش حافظه
پیاده رو
آفرودیت
virginia
هویجی برای خرگوش ذهنت
شاهد قدسی



Design by : Night Skin