تبليغاتX
ايستاده در رنگين كمان

ايستاده در رنگين كمان

 امسال موقع برگشتن به نکته ای رسیدم که در سفرهای پیشین کمتر توجه م را جلب کرده بود آن هم اهمیت تعداد بچه ها در هواپیماست. نمی دونم چرا این سفر ما این قدر بچه داشت که همگی با تمام قوا ونگ می زدند. یکی از این بزمچه ها هم بغل مادرش کنار من نشسته بود. اکثریت این بچه ها هم هندی بودند. البته از حق نگذریم 13 ساعت پرواز (دبی –تورنتو) آدم بزرگ رو هم کلافه می کنه چه برسه به بچه بدبخت ولی به هرحال من که تمام پرواز رو رفت ( به غیر از زمان اعمال حیاتی) خوابیده بودم بیشتر از 1-2 ساعت نتونستم بخوابم

این دفعه چمدانم رو نپیچیده بودم. کار بسیار اشتباهی بود چون چمدان رو باز کرده بودند یکی از ظرف سوهان رو شکافته بودند که توش بمب پیدا کنند و ظرف سوهان ترتیب همه ی لباس های چمدان رو داده بود. البته یک قوطی کرم رو هم باز کرده بودند که با پودر سوهان بر روی لباس ها واکنش جالب داده بود

به خانه که رسیدم متوجه شدم چهار جفت کفش سایز بزرگ در جاهای مختلف قرار داده شده فهمیدم که هرچهار مستاجر خانه پسر هستند. از قبلی ها فقط پریاوراتا- پسر هندی- باقی مونده بود که کلا زیاد دلگرمی محسوب نمیشود چون زیاد به اطرافش واکنش نشون نمیده. هرچند همین پیری ما رو در راهرو در حال بالا بردن چمدان دید و چنان welcome گرمی گفت که فکر کردم یحتمل در ماه عسل با چیزی توی سرش زده اند. پسرها دستشویی دخترها رو استفاده کرده بودند و عملا دستشویی به قدری سیاه و جرم گرفته بود که حتی من تنبل را به کار انداخت که تمیزش کنم.

دلم برای خونه ی خانم لی تنگ شده بود ولی همزمان دلم برای خونه ی خودمون هم کلی تنگ بود. این حسی بود که پارسال نداشتم. راستش پارسال تا عید دلم برای خونه تنگ نشده بود.  دلم برای دوستم هم تنگه، خیلی دلم می خواست اینجا بود. ولی در عین حال حس خوبی به امسال دارم. کلی برنامه دارم که باید انجام بشه. باید پروژه م رو سرو سامان بدم، برای دکترا اپلای کنم، اوضاع کار رو بررسی کنم، آیلتس بدم و برای مهاجرت اقدام کنم و... ببینیم چه می شود


یک خاطره، یک تجربه:
آیا فکر می کنید در فرودگاه موقع رفتن از ایران قیافه تان خیلی هم اهمیت ندارد؟ اشتباه نکنید. ما پارسال 2 کیلو بار اضافه داشتیم و مامور مذکور تا ما جفت چمدان ها رو باز و خالی نکردیم به ما اجازه رفتن نداد. امسال 6 کیلو اضافه بار داشتم و طرف خم به ابرو نیاورد. با توجه به اینکه اینجانب قیافه ی بسیار بهتری نسبت به قیافه گدا گدور پارسال داشتم خودتان پرتقال فروش را پیدا کنید


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 10:53 توسط نیلی |


این روزها که می گذرد با دوست داشتن تو... این روزها که تمام می شود با دوست داشتن تو... و تصاویری که گاه به گاه در ذهنم می ریزد... شاید من قبلا کسی را واقعا مثل تو دوست نداشته ام... نمی دانم...


+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 10:36 توسط نیلی |


لای چشمم رو باز کردم. فریاد الله اکبر محل رو پر کرده بود. چند نفر با دردی در صدا بلندتر از بقیه فریاد می زدند. یادم افتاد که امروز قراره احمدی نژاد وزراش رو معرفی کنه به مجلس. نیم خیز شدم و مادرم رو صدا کردم که بیا ببین چه خبره.

دوتایی با امید پرده رو کنار زدیم. دسته ای که جنازه یکی از اهالی محل رو تشیع می کرد داشت وارد کوچه می شد


+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388 8:20 توسط نیلی |


تقریبا دو هفته هست که من در تهران هستم و عملا در رفاهی دلپذیر غرق شده م. تجربه لذت بخشی است که آدم مورد محبت جمع شده یک ساله آشنایان قرار بگیرد. نتایج تجربیات موارد زیر می باشد:

1- تفاوت سفر با مسلط بودن به زبان انگلیسی با نبودنش از زمین تا آسمان است. وقتی داشتم می رفتم کانادا پرواز اولم با ایران ایر بود که الحمدلله 4 ساعت تاخیر داشت. وقتی وارد فرودگاه لندن شدم با شنیدن اولین پیام خش خش کنان انگلیسی نفسم بند امد. همش می ترسیدم جا بمونم. خودم رو کشتم تا به گیت مورد نظر رسیدم و طرف هم نامردی نکرد و صندلی وسط در ردیف وسط رو بهم داد.اما این بار راحت چانه می زدم با آدم ها ارتباط برقرار می کردم و اعتماد به نفس داشتم. نتیجه سفری شد که با وجود اینکه 14 ساعت پرواز و 6 ساعت نشستن در دبی رو داشت بسیار لذت بخش شد.

2- تهران داغ است و روزه دار کّش، با این حال من راضی ام حداقل رطوبت آنتاریو را ندارد. امسال تا دلتان بخواهد آدم های روزه خوار دیده ام. از راننده تاکسی هایی که بطری آبشان کنار دستشان است بگیر تا آشنایانی که قبلا همیشه در صف مقدم ماه رمضان بودند.

3- تقریبا یادم رفته بود که خریدن مانتو در تهران چه مصیبتی است. آی که این جمله ی " آقا این سایز بزرگتر نداره؟" چه درد و خستگی ای در خودش نهفته دارد. به هرحال اینجانب توانستم به صورت اتفاقی مانتو بسیار زیبایی در بازار تهران به مبلغ 7500 تومان پیدا کنم

4- وقتی آدم یه مدت از محیط زندگی اش دور می شود و بعد وقتی برمی گردد و می بیند چهار تا دوست خوب و ارزشمند دارد که به یادش هم هستند دچار حس خیلی خوبی نسبت به خودش و دنیا می شود. یکی از بحث هایمان در کانادا این بود که وقتی بر میگردی می بینی از بازی دوستانت کنار کذاشته شده ای و این یکی از درد هایی است که باعث می شود دلت نخواد برگردی ایران. خدا را شکر که سر ما نیامد

5- دارم به این نتیجه می رسم که دندان پزشک ها و آرایش گر ها خیلی شبیه هم هستند. هر دو صنف سعی می کنند تو سر کار نفر قبلی بزنند. این تابستان گیر آقای دکتری افتاده ایم که هر روز دستی به سر و گوش دندان ما می کشد و یادآوری می کند که "اگر دندون هات رو ارتودنسی نکنی می میری" و بعد هم مارا می فرستد تا هفته ی دیگر بیاییم.

6- در دسته بندی معایب و مزایای زندگی در خارج کشور مهارت تحسین برانگیزی پیدا کرده ام که آن را مدیون همه ی آشنایانی هستم اولین کلامشان بعد از اینکه "ا تو که لاغر نشدی" (ظاهرا باید باربی می شده م) این سوال فلسفی است.

7- وقتی داشتم می اومدم جای کمی داشتم به خصوص با باری که عمه جان فرستاده بود تا به فامیل برسانم. تصور غریبی داشتم که همه چیز در تهران برای خرید با دلار ارزانتر است. آمدیم و رویایمان نقش بر آب شد. مثلا شکلات ها با قیمت تقریبا 4 برابر به فروش می رسند، باقیش بماند

8- یاد اون روز ها به خیر که روزنامه ها در دکه های روزنامه فروشی کیپ تا کیپ چیده می شدند. آدم دلش از دیدن این هفت هشت تا روزنامه مانده می گیره

9- هفته اولم کند بود و آرام می گذشت ولی بر پدر این هفته دوم لعنت که مثل برق می گذره. آقا ما دلمون میخواد به مفت خوری مزمن ادامه بدیم، امکانش هست؟

+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388 1:26 توسط نیلی |


X

من 26 سالمه و الان دارم تو کانادا فوق لیسانس مکانیک می خونم.


صفحه نخست
پست الکترونیک


: با دیگران

× من و بازی سیاه و سفید و خاکستری
× ف
× ماهیتابه ی قربانی
× سبز سبزم
× جواد امام
× پير مي‌شويم
× حسرت
× افشار؛همان اخبارگوی معروف دوران کودکی و بزرگسالی
× نکنه آرزو کنی این روزها بگذرند
× ببينم اين چه برخورد احمقانه‌اي است که با جانباز جماعت می‌کنيد
× حكايت قديمي فرزندان آدم
× از بی‌چاره‌ترین اول‌ها
× چون اگر بازگردم، اگر باز، اگر...
× تصور کنيد گرم حرف زدن براي گروهي هستيد
× وبلاگولوژی
× طاقت بيار رفيق؛ داريم مي‌رسيم...
× برای دلقک که رقاص شده
× اين بخش هنوز نامی ندارد - سه
× کالین گری
× Jacqueline du Pré
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386



پیوندها

رادیو زمانه
کافه رادیو
شهروند امروز
-------------------------------------
باد در سپیدارها
حرفهايي براي نگفتن
پشت صحنه
مهندس خسته
یک پنجره برای پرواز
آرامش بعد از طوفان
-------------------------------------
ییچیدگی شبانه
خواب های یک دیوانه در جهان مسطح
درخشش ابدی ذهن یک لیمو
اتاق تمام فلزی امین
یوزپلنگانی که با من دویده‌اند
گوساله نامه
ارغنون و رند تبریزی
هویجی برای خرگوش ذهنت
-------------------------------------
spotlight
Air
where the truth lies
Liman
Letters to My Former Self
زن روزهای ابری
خشم و هیاهو
بی رو در واسی
سه روز پیش
گیس طلا
برای خاطر کتاب ها
منصفانه های لاله
زن نوشت
-------------------------------------
یلدا از سرزمین های شمالی
دل قوی دار...
گلشکر
مسیر یک ذره
نوشته های اتوبوسی
تنها در آفریقا
صباحلار سعید
پله پله تا ملاقات خدا
-------------------------------------
دورترها
untitled
A Man Called Old Fashion
My Inner Tramp of 1989
یادداشت های زیرزمینی
یک پوریا
ورتیگونه
هست شب
3t LITE
A Beautiful Mind
بامدادی
نجواها
سورئالیست
نقشی از پاسپارتو
رقص در باتلاق
همشهري كاوه
-------------------------------------
کویریات الهه
خواب زمستونی مریم
گاهنامه زندگی بنفشه
Mahtab Overwrites
to learn a dance with words
کولی
-------------------------------------
هنگامه
سالاد خرچنگ
اقیانوسی به عمق یک بند انگشت
فارنهایت 1979
MAGENTA
گلمریم
خورشید خانوم
premenstrual syndrome
-------------------------------------
نشانه های یک کویر
گفتگوی آنلاین
بانوی معبد سوخته
آجر پاره
روزنگار
شاه خاموش
تک نگاری های من
شاید... وقتی دیگر
آشیق سرسونت
چند خط برای خواندن
-------------------------------------
نگاه از بالا
گیردادنی ها
فيلدوست
ارباب سخن
از چشم من
-------------------------------------
بازگشت حسن
بی احساس
از سفرسبز پشیمانم سخت
گذشته های متمایل به حال
لحظه ی آذین
پرسه در شهر خیالات ارغوانی
زمزمه
بر نازکای چمن
مریم اینا
توکای مقدس
هُرم
دروغگوی خوش حافظه
پیاده رو
آفرودیت
virginia
هویجی برای خرگوش ذهنت
شاهد قدسی



Design by : Night Skin