|
سر حافظ سوار تاکسي شدم. راننده پيرمرد سرحالي بود با ريش هاي بلند سفيد. تو ترافيک گير کرده بوديم. راننده با اشاره به BMW قديمي اي که جلومون بود گفت: خانم اين ماشين رو مي بينين؟عمريه. ما يه دونه از اينا داشتيم. تا وقتي که چند سال پيش که پسرم زد له و لوردش کرد آخ نگفته بود. ولي امان از پرايد... پسرم يک تصادف کوچولو باهاش کرد نصف ماشين رفت... لعنتي 4 تا ماشين تا حالا داغون کرده گفتم مگه پسرتون چند سالشه؟ گفت 29، هي هم ميگه ميخوام مستقل بشم. مستقل چي بشي با مفت خوري... مردک لندهور تازگي ها زده به سرش... يه شير رو برداشته آورده تو خونه. فکر کردم داره حرف الکي مي زنه، محلش ندادم. گفت به خدا راست ميگم اينم عکسش. گشت از تو ورق هاي داشبرد يک عکس رو بيرون کشيد. عکس پسري بود تو آشپزخونه با يک شير گردن کلفت کنارش... پيرمرده ادامه داد: بيچارمون کرده با اين شير... ديشب يه نعره زده تمام همسايه ها لخت و عور پريدن بيرون خونه... مي خوايم از اين به بعد هر مستاجري پولش رو نداد بفرستيم شيره رو سراغش. گفتم: پس بزارين مستقل شه وگرنه يه وقت ديدن شيره يه شب اومد خوردتون. حالا با شما خوبه این شيره؟ گفت آره طفلک خوشش مياد با ما بازي کنه. پريروز پسره ما رو با شيره برده پشت بوم و ميگه بابا باهاش بازي کن... همچين شيره با پنجول زده پشتم که نزديک بود پرت شم پايين. اينم جاي يک شيرين کاري ديگه شه: دستش رو نشون داد که چند تا خط موازي قرمز تيره روش بود. گفتم حالا شيره رو چند خريدين؟ گفت با مجوزهاش شد 25 ميليون* ، کلي هم الان مشتري داره ولي پسره نمي فروشه. بهش گفتم : شانس آوردین پسرتون فیل دوست نداره *یک گاو خوب الان 5-6 ميليونه + نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387 21:18 توسط نیلی |
|