<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ايستاده در رنگين كمان</title>
<link>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/</link>
<description>در جستجوی بال در اتاق انتظار بهشت</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 17 Dec 2009 17:13:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>Global Rainbow</title>
<link>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-477.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;تقريبا سه هفته پيش تصميم گرفتم آمريکا رو هم به برنامه اپلاي براي دکترا اضافه کنم. در حال حاضر دارم همين طور سايت هاي دانشگاه هاي مختلف رو مي گردم. ولی در همین دو هفته فهمیده م که چقدر نسبت به دوسال پیش فرق کرده م. دو سال پيش من به استاد هاي دانشگاه خارجي و خود دانشگاه به ديد خدا نگاه مي کردم. اصلا سن، assistant profeesor و associate professor و حتي (مايه خجالته) تا اندازه اي زمينه کاري برام مهم نبود. فقط بخوره به تحقيقات ما که من رو قبول کنه. مقایسه ای انجام می دهیم با الان  که تفريح فعلي ام اينه که وسط 3-4 تا آدمی که با وسواس از هر دانشگاه انتخاب مي کنم به يک کله گنده هم افتخار مي دم. با نيش باز (در حالي که به اسم نويسنده کتاب هاي قطور روبروم نگاه مي کنم) به Reddy، Inman و Belytschko ایمیل مي زنم و ته دلم هم فکر مي کنم چرا منو نگيره. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستش رو بخواهيد زندگي در کانادا هيچ خيري هم که نداشته حداقل تونسته بلاخره زندگي رو براي من واقعي کنه. بلاخره من بعد 25 سال فهميدم که تحصيل و علم وسيله زندگي هست. اسم دانشگاه و کشور تحصيل اين قدر زندگي تو رو عوض نمي کنه که براي 4 تا رنک بالا و پايين خودت رو پاره پاره کنی، حتي شايد زندگيت رو تلخ هم بکنه. فکر مي کنم علتش اينه که تحصيل در خارج براي همه دانشجويان يک قله به نظر مياد و کلا آدم بايد به قله برسه تا بتونه يک نظر درست نسبت به همه راه ها پيدا کنه. چيز ديگه اي که فهميدم  اينه آدمي که در خارج زندگی می کنه می تونه بدبخت تر از زمان زندگی در وطنش باشه اگه موفق نشه مرز خارجی بودن رو رد کنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا سفر به يک کشور در يک قاره ديگه به همون اندازه به نظرم دسترس پذير مي رسه که  سفر به بندرعباس برام در 2 سال پيش. اصلا چرا راه دور بريم 2 سال پيش که مادرم از طريق اتحاديه پزشکان کرديت کارت گرفت من جدا احساس مي کردم که خانواده ما شاخ غول را شکسته. زندگي در کانادا شايد هنوز احساس امنيت در آينده را به من نداده باشه ولي براي اولين بار حس بودن در دهکده جهاني رو برايم تعريف کرد. دسترس پذیری المان های دهکده جهانی...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن:&lt;br /&gt;می دانید من باید می آمدم کانادا، حتی باید فوقم رو ول می کردم و از همین مستر می آمدم. حالا حتی اگه برگردم ایران، حداقل از شر فکر ها و عقده هایی که قطعا زندگی رو زهرم می کرد خلاص شده م.&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 17 Dec 2009 17:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=standing-in-rainbow&amp;postid=477</comments>
<dc:creator>standing-in-rainbow</dc:creator>
<guid>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-477.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قاتلم من...</title>
<link>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-475.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یک دوره هایی هست که آدم دارد چاقوهایش را برایت تیز می کند. آهسته آهسته و با دردی در دل و سر فرصت. باید یک لحظه هایی خیلی حواست جمع بوده باشه که برق چاقوها را قبل از اینکه زیر لباس مخفی شوند ببینی. بعدش دیگر با خودت است که در لحظه مناسب این چاقوها تکه تکه ات کنند یا برایت پرتقال پوست بکنند به جایش&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 14 Dec 2009 04:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=standing-in-rainbow&amp;postid=475</comments>
<dc:creator>standing-in-rainbow</dc:creator>
<guid>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-475.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-474.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;جالبه الان که فکر می کنم می بینم که از بین همه اون چیزهایی که تو اون دانشکده داشتم، همه شوقی که برای یاد گرفتن چیزهای جدید یک دفعه در من روشن می شد، اپلای کردن، ... و همه اون بالا و پایین پریدن ها، من فقط واقعا تو رو می خواستم. و چقدر دانستن این که تو الان مال منی حس خوبی داره...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بد نیست آدم وقتی مودش یک مقادیری گیر و بی رحم می شود این چیزها یادش بیاید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت:&lt;br /&gt;خانم لی - صاحبخانه 69 ساله من- پس از ذوق فراوان برای موهای اینجانب تصمیم گرفته اند موهای تا کمرشان را به سبک بنده تا دم گوش کوتاه نمایند. به ایشان عرض کردم بد نیست یک کمی قهوه ای اش هم بکنین (تنها رنگ قابل استفاده برای مردم آسیای شرقی) فرمودند نه دوست ندارم رنگش کنم فقط فِرِش می کنم&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 15:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=standing-in-rainbow&amp;postid=474</comments>
<dc:creator>standing-in-rainbow</dc:creator>
<guid>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-474.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> اجاره نشین ها</title>
<link>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-473.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;من نمي دونم جنس ديوارها در خانه هاي معمولي کانادا از چيه. ولي احتمالا بايد چيزي از جنس چوب باشه چون صدا رو به شدت انتقال مي ده. شدت انتقال صدا به حديه که من مي تونم صداي پهلو به پهلو شدن مستاجر اتاق بغلي روي تختش به راحتي بشنوم، يا اينکه شب ها اگه يکي از ما ساعت بگذاريم براي هر دو نفر کافيه. اين بحث علمي رو در همين جا نگه مي داريم و وارد مبحث شيرين اجتماعي مي شويم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اولين شبي که خانم لي- صاحبخانه- سفرهاي بين استاني و کشوري ش رو شروع کرد هيچ کدام از مستاجرها تا ساعت 1 شب خانه نيومدند( سه نفرشون مسافرت بودند). من هم کارهام که تموم شد گرفتم خوابيدم. ساعتي نگذشته بود که صداي جير جير شديد و عجيبي* به همراه صداي دو نفر آدم بيدارم کرد. جدا ترسيدم چون اين خانه عملا در و پيکر درست و حسابي ندارد. کورمال کورمال چوبي که از کشوي دِراوِرَم کنده شده بود رو برداشتم و رفتم از اتاق بيرون. کسي نبود و صدا هم شنيده نمي شد. برگشتم توي اتاق صدا با شدت بيشتري مي اومد. مدتي گذشت تا فهميدم که مايک –مستاجر اتاق بغلي – تشخيص داده که لي حالا حالا ها بر نمي گرده و بنابراين دوست دخترش رو آورده خانه (شرايط قرارداد اجاره ما به صورت دقيق no parking-no girl/boy friend هست). اين اتفاق خجسته به همان شب ختم نشد و با توجه به افزايش سفرهاي استاني خانم لي از آن به بعد هفته اي 3-4 شب تکرار گردید. چيزي که جديدا واقعا دارد آزار دهنده مي شود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مطمئننا خواهيد گفت که چرا بهش نمي گي رعايت کنه؟ جواب خيلي ساده س: نمي توانم. چون اولين پاسخ آقاي مايک ميشه اينکه سرکار خانم شما تقريبا هر شب بين ساعت 11-12 شب و ويکندها از اول صبح تلفن هايي به زبان شيرين فارسي داريد.که مطمئنا براي شما لذت بخش است ولي براي بنده جالب نيست. اون رو قطع بفرماييد تا بنده يک فکري بکنم. از طرف ديگه واقعا فکر مي کنم اين حق يک آدم جوان هست که تو اين سن با دوستش باشه حتي اگه دست روزگار مجبورش کرده که يک اتاق در يک خانه 6 نفري داشته باشه که انگار ديوار ندارد.&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;* این جیر جیر عجیب و غریب متعلق به تخت بسیار ارزان قیمتی است که خانم لی برای افزایش جذابیت توریستی خانه برای اجاره، از اول تابستان به اتاق بغلی اصافه کرد&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 05 Dec 2009 18:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=standing-in-rainbow&amp;postid=473</comments>
<dc:creator>standing-in-rainbow</dc:creator>
<guid>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-473.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بعضی روزها...</title>
<link>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-471.aspx</link>
<description>&lt;div align=&quot;absmiddle&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بعضی روزها هست مثل
یک شنبه ای که هوایش برفی باشه. بعضی روزها هست مثل یک شنبه ای که آدم
شیری است که دلش می خواد گربه باشه. بعضی روزها هست که آدم می خواهد هیچ
کسی نباشه و فقط تو باشی. بعضی روزها هست که آدم دلش فقط تو را میخواد و
هیچ کس دیگه و هیچ چیز دیگه رو نمی خواد. دلش می خواد بیاد بغلت و همانجا
بمونه مدت ها، مدت ها... بعضی روزها هست که آدم یادش میاد که چقدر اون یک
ماهی که ایران بوده تو رو کم بوسیده... بعضی روزها هست که تحمل دوری ات
خیلی سخت می شود. می دانی...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img height=&quot;256&quot; width=&quot;333&quot; src=&quot;http://h.imagehost.org/0354/4pmSunlight600x400mm.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پی نوشت:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;* خریتی از نوع محض است گوش دادن به بعضی آهنگ های سیاوش قمیشی در بعضی شرایط
&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 03:21:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=standing-in-rainbow&amp;postid=471</comments>
<dc:creator>standing-in-rainbow</dc:creator>
<guid>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-471.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خانه همسایه ما، چهاردیواری اختیاری ما</title>
<link>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-469.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ديروز تو Google Reader يکي از دوستان مطلبي از ساقي قهرمان (خانم هم.جنس.گرايي که مصاحبه اش با روزنامه شرق باعث بسته شدن آن روزنامه شد) شير کرده بود که باعث شد به وبلاگ اين خانم سري بزنم. با مطالب وبلاگش کاري ندارم الان، نظراتش رو راجع به چيزهاي مختلف نوشته بود. چيزي که به شدت به نظرم اومد نظرات خوانندگان بود که بسيار بي پرده، بي ادبانه، توهين آميز و بي رحمانه نوشته شده بود و البته بيشتر اين نظرات بار جنسي داشت. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يک لحظه به نظرم اومد که همه اين آدم ها ديوانه اند... چطور ميشه اينقدر از آزار دهنده بودن و توهين با الفاظ رکيک، حتی به کسي که تابوهات رو زير سوال برده، لذت برد؟ این لذت بردن از جویدن گوشت خون آلود از کجای عقده های درون ما درمیاد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img style=&quot;width: 337px; height: 227px;&quot; src=&quot;http://h.imagehost.org/0862/1233843777.jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;پي نوشت:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* آدم هاي جالبي بودند که با فحش و فضيحت برايش نوشته بودند دلت خنک شد باعث بسته شدن يک روزنامه خوب شدي؟&lt;br /&gt;** چقدر تفاوت وجود داره بين لغت هم.جنس.گرا و هم.جنس.باز&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 27 Nov 2009 20:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=standing-in-rainbow&amp;postid=469</comments>
<dc:creator>standing-in-rainbow</dc:creator>
<guid>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-469.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Aaaameeeeriiiiicaaaaaaaa</title>
<link>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-468.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پارسال همين موقع ها من اينجا چيزي نوشتم در مورد خوبي و مهاجر پذيري کانادايي ها. يکي از دوستان برايم نوشت که من دارم با توجه به محيط آکادميک قضاوت مي کنم و خارج دانشگاه نژاد پرستي فراوان ديده مي شود. آن موقع فکر کردم یکی دیگه از این ایرانی های بدبین، دوست نداری برگرد کشورت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستش الان با آن دوست موافقم. الان که مدتي در شهر کار کرده م و مدتي هم دنبال کارهاي مختلف گشته م. ولي به اين خاطر از کانادايي ها بدم نمي آيد. اتفاقا فکر مي کنم اين بيچاره ها خيلي هم خوب برخورد مي کنند. خوب بيچاره خوشش نمي ياد کسي رو استخدام کند که مثلا &quot;حال شما چطور است؟&quot; رو ميگه &quot;حول شوما چاطار مي بوشد؟&quot; يا در يک مکالمه دوستانه روزانه با او بعد از جمله دوم هنگ مي کند و سعي مي کند با يه لبخند ابلهانه جبرانش کند يا نصف شوخي ها رو نمي فهمد. خوشش نمي آيد که فلان هندي با آن قيافه سياه سيبيلوي ترسناکش يک دفعه جلويش سبز شود. خوشش نمي آيد دائم قاط قاط چيني ها رو بشنود يا درخيابان ببیندشان که کشورش رو گرفته اند و حتي رانندگي هم بلد نيستند. خوشش نمي آيد که مهاجران فرهنگ کشورش رو خراب کرده ند، دروغ رو جزئي از زندگي اش کرده ند و... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و بله نيروي نخبه را هم وارد کشورش کرده اند منتها اگر کسی از هم وطننانش با همین درجه نخبگی وجود داشته باشد حتما او را ترجیج می دهد تا این مشکلات را نداشته باشد. در محيط کار که زندگي جدي تر مي شود، هرچه شهر کوچک تر باشد رفتار همکار نيتيو شما با شما بدتر است. يک دليلش اين است که خارجي نديده است زياد بدبخت. دليل ديگرش خاصيت محيط کار است که آدم ها معمولا زير آب هم رو مي زنند و خارجي و بومي هم نمي شناسد . حالا اگه تو ضعيف و خارجي باشي که ديگه نان تمساح در روغن است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فکر مي کنم يکي از بهترين شهرها براي زندگي در کانادا تورنتو است* که بيشتر مردمش اينترنشنال هستند با اين حال در همين شهر هم بسياري از خارجي ها در شرکتهاي مردم کشور خودشان کار مي کنند. مثلا ايراني ها با ايراني ها. شهر من با 92% مردم کانادايي، بيشترين درصد کانادايي رو بين شهرهاي کانادا دارد و به نژادپرستي مردمش مشهور است. من مردمش و خودش رو دوست دارم ولي اين باعث نمي شود فراموش کنم که خارج از دانشگاه، محيط خيلي بهشت نيست. بله تا وقتي زندگي جدي نشود به روي شما لبخند زدن هزينه اي ندارد. &lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;* برخورد مردم کانادایی در تورنتو واقعا متفاوت و دوستانه است.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;** به نظر من یکی از بهترین محیط ها برای کار کردن در خارج، محیط آکادمیک است&lt;/p&gt;&lt;p&gt;*** دقیقترش را بگویم کانادایی ها از آسیایی ها و مردم اروپای شرقی (یعنی همان هایی که از کشورشان در جستجوی بهشت در رفته اند) خیلی خوششان نمی آید.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;
	&lt;!-- end header --&gt;
	

	
	    
		&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://rouznegar.blogfa.com/post-336.aspx&quot;&gt;سوالات در مورد ایران&lt;/a&gt; (از ویلاگ روزنگار)&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 19 Nov 2009 20:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=standing-in-rainbow&amp;postid=468</comments>
<dc:creator>standing-in-rainbow</dc:creator>
<guid>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-468.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آن سوی دیوارهای شیشه ای</title>
<link>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-467.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;آبيشک يکي از دانشجويان کلاسي است که من اين ترم TA شان هستم. يک پسر هندي ريزجثه با چهره باهوش که هميشه نمره هايش خوب است. ديروز فهميدم که اين بچه 19 سالش است (کلاس،کلاس سال چهارم است) و دانشجوي Exchange است. Exchange student همان دانشجوي مهمان خودمان مي شود، منتها اينجا دانشجويان زيادي را مي بيني که از کشور يا دانشگاه ديگر يک ترم در دانشگاه مقصد مهمان مي شوند. آبيشک يکي از دانشجوهاي خوب يک دانشگاه خوب در هند است (معدلش 9.8/10 بود) دانشگاه با هزينه خودش او و چند نفر ديگه فرستاده تا يک ترم در دانشگاه هاي کانادا تحصيل کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من تا به حال فکر مي کردم دانشجوهاي مهمان فقط از کشورهاي اروپايي و داخل خود کانادا و آمريکا مي آيند و برايم حضور افرادی هايي از کشورهاي آسيايي و عربي عجيب بود. با اين حال فقط فکر کنيد چقدر اين تجربه براي يک دانشجو به خصوص اگر از کشورهاي جهان دوم و سوم باشد مفيد است. اينکه آدم به خرج دانشگاه بيايد کشور هاي ديگر را ببيند. ببيند درمحيط هاي علمي ديگه چي مي گذرد، زبانش را تقويت کند، شرایط را در مورد تصميم هاي آينده اش ارزيابي کند و بماند که کلي هم رزومه اش تقويت مي شود. به طرز عجيبي دلم براي بچه هاي با استعداد کشور خودم گرفت&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 19 Nov 2009 16:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=standing-in-rainbow&amp;postid=467</comments>
<dc:creator>standing-in-rainbow</dc:creator>
<guid>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-467.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مهمانی گرگ ها با درهای بسته</title>
<link>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-466.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;براي کساني که خارج از ايران هستند خواندن اخبار ايران هر روز دردآورتر مي شود. يک بخش اين درد با داخل نشينان مشترک است: کشوري که رو به بحران مي رود، وحشت از بی قانونی ای که دارد قانون می شود، مردم و آشناياني که هر روز بيشتر آزار مي بينند و هويت بين المللي که روز به روز بيشتر از دست مي رود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يک بخش درد هم به اين برمي گردد که هرچه ايران غيرقابل سکونت تر شود، هرچه تحمل اوضاع سخت تر شود، اميد به بازگشت به ايران و زندگي در کنار کساني که دوستشان داري کمتر مي شود. باور کن اين کمتر از درد ِروزانه ي کلافه کننده داخل ايران بودن نيست. هرچه اين اميد کمتر شود آدم بيشتر احساس بي هويتي، بی پناهی و رها شده گي مي کند. اينکه &quot;حماقت باشد که برگردی&quot; خيلي با اين فرق مي کند که تو بتواني برگردي و نخواهي&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Nov 2009 00:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=standing-in-rainbow&amp;postid=466</comments>
<dc:creator>standing-in-rainbow</dc:creator>
<guid>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-466.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>الاعتصابیون مع الکفار</title>
<link>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-465.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در شهر ما راننده هاي اتوبوس اعتصاب کرده اند. راننده هاي اتوبوس يکي از بالا ترين پايه هاي حقوق رو در کانادا دارند. راننده هاي اتوبوس 20% افزايش حقوق مي خواهند. شوراي شهر بیشتر از 9% را قبول نمي کند. دولت مي گويد در مسائل مربوط به يونيون ها دخالت نمي کند. شهر پر از دانشجو و سالمند و معلول است و بي اتوبوس و هوا هم بس ناجوانمردانه سرد است و فصل فصل آنفولانزا. تازه هنوز سرد نشده. صبح ها همين طور رديف رديف آدم مي بيني که با صورت هاي پوشيده تا چشم راه رو پياده گز مي کنند يا کيسه هاي آدم نمايي رو مي بيني که بر روي دوچرخه جابه جا مي شوند. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;راستش آدم  رو به اينجا مي رسانند که بگه صد رحمت به قبلن مملکت خودمان که با پشتوانه ي ملت تو دهن ملت مي زدند و همه اعتصاب ها در نطفه خفه مي شد. الان که کلا فکر نکنم کسي جرات کنه اعتصاب کنه.&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;پي نوشت: اين اتفاق در اتاوا 3 ماه طول کشيده و تورنتو 3 روز.&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 20:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=standing-in-rainbow&amp;postid=465</comments>
<dc:creator>standing-in-rainbow</dc:creator>
<guid>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-465.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
